شعری
از سمیرا کرمی
دوری دريا بود
دست و پا بزنی
دور تر
از ساحل همين ميز
سر فرو میکنم
در ابها
در را ببند
بورخس
لخت
است در اتاق من
بايد
چشم بسته راه میروم
اشيا در من شناورند
اويزان
لامپ
کمد
دستگيره
به تنهايیام می خورم
میافتم
چيزی مرا به فردا
میکشد
چيزی امروز را به
فراموشی
ب
ی باورم
ب
ی باورم به دهانت
ب
ی باورم به اين بالکن
با دستهای احتمالیام
خالی را
بغل میکنم