چه سرمایی: می سوزاند
تا بن استخوانها را
و
خوش را ناخوش میکند
به من بچسبان خود را!
دست هایت از یقه،
کنار دلم
چه لرزشی دارند در
گودیی دستانم این
کبوترها.
دلدل میزند دَرّه
دَرّه بی پلنگ میدود
در حاشیهی ما و
غزال هم پیدا نمیشود
در متن.
آه . . . کبوترها!
راستی کجایند غزالها
حالا؟ دستکم عکسشان
را میآوردی
تا در هواشان این همه
چشم ندوانی
اینجا و آنجا.
دَرّه خوابیدهست زیر
آفتاب
زنگِ صدا میپیچد:
«زین پس، یکشنبهها
نیا
کال است خورشید
یکشنبهها. . .»
دَرّه هنوز میدود
بی یاد پلنگ نیست یک
گل جا
خرناسه میکشند
پلنگها و رم میکنند
غزالها
رم میکنند زیر
دستانم کبوترها.
و یکباره،
راننده بیهوا ترمز
میزند،
سُر میخورد دستت
پر میکشند کبوترها.
از سطح خیابان،
جمع میکند دوچرخه
سواری خود را و
میدود آنسو.
خوب شد که دیدی اش!
میخندانمت با دشنام.
یخ کرده اند دستانت
. . . ؟ نه . . .؟
دوباره زنگ صدا:
«نقش نگاهِ تورا کی
انداخته روی این
درهها و ژرفشان
کرده؟
پس کجایند غزالها
یکشنبهها پسین
غریبی دارند
تنگچشم می شود
خورشید یکشنبهها»
راستی کجایند غزالها
حالا؟
دل شاعر چه نازک است،
بیچاره!
جان شاعر پر میشود
از رقص عزال
پر میکشد غزل
تنگ نمیشود قافیه
اینبار!
هی میگیرد دلم. دل
که دره نیست!
پلک نمیزند در نگاه
پلنگ
برمیکشد از پشت
گوش، تیرِ ِ کمان ِ
من
سُم میزند غزال.
نعرهمیزند پلنگ.
بر سر دستم خالیست
جای کبوترها.
میخاراند دل
گرفتهام را نوازش
انگشتانت
یخ کرده اند دستانت
. . . ؟ نه . . .؟
رسیدیم، زود بجنب تا
دوباره راه نیافناده
برو پایین!
همینجاست، ها؟
سرما گوش میبرد
شال و کلاه کن، یخ
میزنی!
و میدویم تا فضای
گرم قهوهخانه
با آن مهماندار ترگل
ورگلی که راه نمیرود
بدمصب، میرقصد
حرف که میزند
میشکند انگار
پا میکشد غزال.
فنجانِ شکلات ِداغ
هوسِ لب های تو را
دارد.
میبوسمش
«این بار یکشنبهها
نیا
کال است خور. . .
. . . شید نمیشود
پیدا»
کی بود دوباره گفت
از یکشنبهها؟
روزهای دیگر
رخشانتر است خورشید،
اما نه یک شنبه ها.
. .
سوختی؟
لب؟
دلدل میکند دستم!
دل هوای تو دارد و
دست هایت کو
بیدلترم
یکشنبهها
تنها که هستی، با دل
بیا، اما نه یک . .
.
هرگاه، یکشنبه نیست
و پردهی آبی سر
میکشد از پنجرهی
دوم،
در نزن، چشم هم نزن
بدو که دیر میشود
فرقی نمی کند اما نه
یکشنبهها . . .
در بسته نیست، نزن.
این همه چشمِ دویده
و این دَرّه ی
نگاه؟
کجایند غزالها
"نگه جز
پیش پا
را . . ." وای چه
سرمایی:
می سوزاند تا بن
استخوانها را
"کسی سر بر
نیارد
کرد . . . " وای چه
سرمایی!
هوا همیشه این روزها
این همه سرد است یا
در سر ِ دل،
هوای چِفت تو نشستن
افتاده؟
نه، نیا، یکشنبهها
فرقی نمیکند روزش
در دل بخوان
و بیا
نگاه نکن،
بیا
تندتر بیا با
کبوترها!