حالا
که رفتهای
یر
کاغذی که نیست
من
ماندهام و خط.
خطی
که میدود
گرمم
نمی کند
پس
دورتر بایست
تا
بلکه آفتاب!
خطی
که می دود
خط
می زند به جد؛
خطی
که خط خطی،
خط
می زند مرا.
رو
دورتر بایست!
خطی
که خط زنان خط می زند
خطی
گرمم
نمی کند
گرچه
تمام من
پوشیده از خطی، خطی
که می زند.
رو
دورتر بایست!
حالا
که خط زدی
پس
دورتر بایست
ناخوانده ماندهام
سردم
شدهست سرد
تا
بلکه آفتاب!
این
سینه خط خطیست
هر
نقطه از خطی
خط
می زند خطی
حالا
که خط زدی
پس
دورتر بایست!
بر
برفِ سینه جا، مانده
خطی سیاه.
هر
خط که می دود
سرما
شدیدتر
حالا
که رفتهای
رو
دورتر بایست
تا
بلکه آفتاب!
سردم
شدهست، سرد
چون
ردِّ آهوان بر برف
سینهام
ناخوانده مانده خط
ناخوانده ماندهام
پس
دور تر بایست
تا
بلکه آفتاب!