مارمولک - ۱

فرهنگ کسرایی  

 

 

 

 

در گوشم دشنه ای نشسته است.

انگار که دستهایش نه،

نه، دستهایش نه،

ولی چشمهایش بدجوری به دسته اش چسبیده بودند هنگامی که دشنه ای در گوشم می نشست.

 

مارمولک میگوید:

" چشمهای پدرانت دستهایشانند، میفهمی ! "

من که میخندم، مارمولک سرخ میشود.

 

مارمولک از پشت دندانهایم دیده بود

دستهایشان چگونه پوست می اندازند،

چه آذرخشهائی از سوراخهای دماغهایشان بیرون میجهد،

از بوی خون ِ به جوش آمده یشان فهمیده بود

غیرتشان چه بیتاب بلند میشود.

از زیر ناخنهایشان شنیده بود،

که زبانهای داغشان با چه لذتی

دور ِ لبهای ِ پـُف کرده یشان میگردند.

 

مارمولک میگوید:

" دستهای پدرانت چشمهایشانند، میفهمی ! "

من که میخندم، مارمولک سرخ میشود.

 

 

 

 

 

جند قطعه از مجموعه ی "مارمولک"

نه، اینها شعر نیستند. من هم شاعر نیستم.

  

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.