من چکهچکه بر
دریاچهای پاک و زلال
میچکم.
دریاچهای با دو چشم
ِ سیاه و شفاف.
موج که بر بروی ِ آب
پخش میشود، لبهایم،
قصهی مرا میگویند
اسم مرا میخوانند
وَ چشمهایم مرا
میبینند
من ِ دیوانه را
منِ دیوانه را که عکس
ِ خودش را در آب
میبیند.
نه، من نرگس نیستم
مرا خدائی اینجا
نکاشته است.
اما خودرو هم نیستم
تخم ِ من، خاطرهی
خاکهای دشت را به یاد
دارد
گاه حتا به خودش
میگوید:" کوه "
نه، من نی نیستم
نه ریشهام در آب است
و نه باد در من زوزه
میکشد.
من اینجا چکیدهام تا
دمی بیاسایم.
من اینجا کنار ِ آب
از نگاههای سمج ِ تو
در امانم.
تو به من خندیدی
تو بمن گفتی دیوانه
تو بمن گفتمی بخواب
مجنون
تو دهانم را بستی
تو.
ولی من بازمیگردم
این را آن چشمهای
سیاه و شفاف گفتند.
تو، نگران باش
بیچاره.