من سوار قطار که
میشوم
گوشهی دنجی، کنار
پنجره برای خودم پیدا
میکنم تا بخوابم و
میخوابم.
وَ همیشه جائی میان ِ
راه
چشمهایم را که باز
میکنم
خودم را کنار خطِ
راهآهن میبینم،
ایستاده چشم به راهِ
قطار.
وَ همیشه انگار
دُرُست لحظهی
برخوردِ نگاههای ما
با یکدیگر
قطار دمی میایستد تا
نگاههایمان درهم
بپیچند.
دمی، به اندازهی یک
نـَفـَس
یا چشم برهم زدنی
یک آن، تا بعد قطار
نگاهمان را بگذارد و
برود.
من فکر میکردم این
نشانهی خستگی شبهای
زمستانی و کولاک و
برف است
وَ یا بازی ِ
برگریزان و باد و
باران ِ پائیزی.
اما من خودم را هم
زیر آفتابِ داغ ِ
تابستان دیدهام.
ولی باید بگویم من به
دیدن ِ خودم کنار ِ
خط ِراهآهن عادت
کردهام.
خندهدار نیست!
میدانم از پشتِ
پنجرهی قطار خودم را
که میبینم
اینجائیتر میشوم.
خندهدار است؟
این احساس را من خوب
میشناسم.
چطور بگویم، از فکرها
و خیالها و رویاهای
دور و درازم بیرن
میآوردم.
انگار از جائی در
گذشته برمیگرداندم به
اکنونم
وَ دوباره میآوردم
سرجائی که باید باشم
کنار ِ خط ِ راهآهن
یا پشتِ پنجرهی
قطار؟
نه، فرقی نمیکند که
قطار از کدام سو
میآید یا به کدام سو
میرود
من کدام سو
ایستادهام
وَ یا رو به چه سمتی
نشستهام.
گاه فکر میکنم چقدر
سخت است آنجا ایستادن
تمام ِ آن شبها و
روزها
در تمام ِ آن ماهها
و فصلها،
یا شاید نشستنم سخت
است
کنار پنجره
میان خواب و بیداری
میان ِ بودنها و
گذشتنها!
من قطار را دوست دارم
همیشه در قطار، هرکجا
که میخواهد باشد،
بوی کویر میآید
بوی شن و ماسه و خار
و خاشاک
وَ یا بوی نم ِ آب
روی آجر ِ خشتی،
بوی گازوئیل، بوی
روغن روی جادههای
خاکی.
من در قطار از میان ِ
جنگالهای سیاه هم که
بگذرم
بوی کویر را حس میکنم
وَ بعد خودم را کنار
خطِ راهآهن میبینم.
همیشه کنار ِ خطِ
راهآهن، هر کجا که
میخواهد باشد،
بوی چوب و آهن میآید
بوی الوارهای
روغنمالی شده
بوی آهن قراضه، بوی
سنگ و پارهآجر
بوی نم ِ کهنه
پارههای آغشته به
گازوئیل.
قطار روی ِ ریل ِ خود
سـُر میخورد و میرود
وَ من، هرکجا که
میخواهم باشم، باشم
حس میکنم این قطار با
من میرود
وَ این مرا میترساند.