هِرمافروديت

 یا

      اين قصه يك مقاله‌ست نه رُمان است نه کوسنویسی

 

شهريار كاتبان

 

 

 

 

پایتخت ِ یکم

 

هرآدمی شلیکیست درتاریکی، که روزی پدر درکرده‌ست. دردی ست که توی مادرکشید  و دستی که ازاین هردونفربرداشت. دستی که شهری درکسی نداشت! وقتی به دنیا آمد، نبود! شد! میتوانست جای شلواروپالتویی راست دکمه، دامن و دکولته‌ای لختی تنش کند. می‌شد روسری سرش گذاشت وگوشزد کرد، هیچ زن ِ نامحرمی نباید موهای بافته‌ات رؤیت کند!

 اگر مذهب، بکارت را برای مرد هم تعریف می‌کرد، بی شک، او نیز تن به دوخت و دوز ِشرعی می‌داد.

فکرش را بکنید، اگرازهمین فردا جنابِ مُلاّ افندی در فتوایی اعلام کند، پسران ِ تازه بلوغی که هنوزصورتشان را اصلاح نکرده‌اند باکره اند! ودرصورتی که پیش ازاختیار ِزوجه ریش و سبیل ِ خود را بزنند جنده محسوب می‌شوند، آیا هیچ دوشیزه‌ی خداداری حاضرمی‌شد، به عقد ِ پسری که پیش‌تر صورتِ خود را صاف و صوف کرده ست درآید؟ بدیهی ست که هیچکس دوست ندارد در جهنّم جاکش صدایش بزنند!

اگرسنّت، اگرمذهب و اخلاقی را که تاکنون تعریف کرده‌ست، تحریف کنیم، جنسیّت معنای خود را از دست می‌دهد، ودیگربه کسی اجازه نمی‌دهند مطابق ِ سنّت درخانه برده‌داری باب کند.

پس اجازه دهید بی‌پرده بگویم! شهلی پرده نداشت، برده نبود، اما تا دلت بخواهد به شلوغی ِخیابان ِشانزه لیزه بود، جای سوزن انداختن درَش نبود. هرروزبا پرواز ِخسته‌ای که قصدِ فرود می‌کند ناگهان، روانه‌ی خانه می‌شد تا دست برده باشد درویترینی که پُراز نه بود و هر روزیکی ازآنها را کش می‌رفت.

 

گفته بود نه! گفتم چرا؟ می‌گفت ممکن نیست، گفتم بی‌خود! گفت پس چی!؟گفتم کی...

  بالاخره بعدِ همه‌طوری گفتم گفت که درذهن ِهرلیسنده‌ای ببخشید! نویسنده‌ای شلوغی می‌کند، گفته بود سرم رو برد این قارقارک! تو نمی‌خوای گوشی رو برداری؟

 گفتم باشه

وبرداشتم!

 

الو خوبی!؟

گفتم خوابم

پس مزاحم شدم

گفتم خُب

بازخوابم نمی‌بره

گفتم خب

بچه امروزمثل ِهوای بیرون دم به ساعت می‌شاشید

گفتم خب

مثل اینکه تو امشب حالت مساعد نیست !؟

تا آمدم که بگویم خُب، گوشی را گذاشت وازخانه بازدیدی نکرده بی‌آنکه خودش را درآینه‌ی قدّی ورانداز کند، مثل جنازه بر تخت ولو شد که زودی الو كرده پولش را بگیرد.

ویرش گرفته بود تو را ببرد جایی که ویرت بخوابد. هوای آن شب داشت توی سردی می‌ریخت. بعدش چنان تگری شد که وقتی انگشتهات در آب رفت، دردی کشید وفوری ریخت.

باران ِتندی نمی‌آمد اما باد آمده بود موهات را به هم بریزد. وبا برگهای ته ِ پاییزدرکوچه ریخت وپاش کند. خانه در تنهایی به شغال ِتاریکی می‌مانست که وقتی اتاق‌ها همه خوابیدند، به انتظارِمرغ و خروس ِجوانی که ماباشیم کمین کرده بود.

 پرده ملافه روتختی ... بالاخره همه چیزِاتاق ِبی‌همه چیزش را صورتی کرده بود. داده بود پریشب دیوارهایش را هم به یکی از کارگرهای کارخانه تا صورتی کند.

 وشد!

به طرزِفجیعی جهان ِکوچکی که دست وپا کرده بود، رنگِ صورتی ِ کوس ِ دخترهایی شده بود که دم به ساعت لش ِ خود را به خانه می‌آوردند وبعد ازفرو فقا برگشت می‌خوردند. اما این آخری بَلدی داشت، تا تنهائی‌اش را که درکوچه با نازوعشوه می‌آمد پیش بینی کردم، قدمهایی که با غمزه می‌رفت تند شد، از بین ِچند لیچار و دوسه انگشت که یکی‌شان تا نصفه هم فرورفته بود، گذشت و دست‌های سفیدش را مثل ِنانی که سیر ِتنورنکرده باشد زیرِسینه سبد کرد وهر دو پستانش گُروپّی توش ریخت. بعدش شروع به دویدن کرد و دِفرار... مثل یک جتِ شکاری که با سرعتی نزدیکِ صوت توی دل ِتاریکی فرو رفته باشد و همین الان است که با کلّه به تهِ آسمان بخورد، پرید توی شلوغی ِآدمها، بین ِخالهای ریزهمچی بفهمی نفهمی طوری بُرخورد که هیچکس نمی‌دانست آس ِ دلی که من رو کردم لخت وپتی بین ِآنهاست.

شهلا از قدّ ِ بلندم هم بالاتر بود. وقتی که از حمام درمی‌آمد، موهای سیاه کرده‌اش پیچ می‌خورد و آن بالا، روی شانه‌ها پخش می‌شد. چنان خمار و کردنی سراپای آدم را ورانداز می‌کرد که آدم آب می‌شد. تنش پیچ و خم ِ کوچه‌های رشت را داشت، از هرطرف که می‌رفتی، با پیشانی ِعرق کرده و زبانی از لب و لوچه آویخته بین ِ دو تپّه برمی‌گشتی. ازآن بالا قسمتی از نیم‌رُخش را می‌دیدی،  وازپایین موهای کم رنگِ کمرگاه و کون ِبلورینی که بقیه‌ی دنیا بود.

عجب مچ ِ پایی! اگر دامنی کوتاه پاش می‌کرد و پا می‌داد مرد ِندید بدیدی ببیندش، کارش حتمن ساخته بود. چه رانی روی پاهای خوش‌تراشش خودنمایی می‌کرد! عجب باسَنی! نه مثل ِ تاقچه‌های آجرسازبود که نیم مترازپای پنجره عقب‌نشینی کرده‌اند، نه مثل ِ دیوارهای تازه به دوران رسیده‌ای که رادیاتور ِ شوفاژ نقش ِ تاقچه‌ی آن را ایفا می‌کند. لاکردارکونی زیر ِکمر ِباریکش کار گذاشته بودند که یک کاره چشم را شق می‌کرد، چه رسد به دودول ِ پسرهای کوس ندیده‌ی شهرستانی که برای کون ِزیرِ چادرِ پیرزنی که در باد می‌رود هم راست می‌کنند.

 چه سینه‌ای! وای ازپستانهاش نپرس که جعفرلختی با لبهایی که همیشه‌ی خدا مثل ِکون ِمرغ ریدَمان می‌زد به سروصورتش، می‌گفت، شهری کوس نگو! توخیلی زود هم که دل داده باشی، دوسال، بعدِ من روش کار کردی و من سه سال پس از حسن بچه‌بازوتازه او که توپ را از پسرعمویش پاس گرفته بود، همیشه می‌گفت، علی رقاص گفته خدا خیلی گداست که انارِ به این مرغوبی را هرهزارسال فقط یک بار پروار می‌کند، نه می‌شود آن را دوباره از شاخه چید، نه در جایی دید، پس بی خیال شو که رضا خلقی هم با آن همه سوادمواد، از بس لای پستان ِشهلا خیال کرد وخواب دید جلقی شد!

شهلی نگاه نمی‌کرد آتش می‌زد! چطوری آن کلّه‌ی کوچیک چشمهای به آن درشتی را حمل می‌کرد، خدا می‌داند! اینکه می‌گویند طرف راه نمی‌رفت می‌خرامید، درخورِ وصفِ قدمهای این دختر نیست. شهلی قدم نمی‌زد، مثل ِآب توی پیاده رو جاری بود. حیف که من شناگرِ ماهری نبودم، همین که لخت شدم، تخم ِ سگ غرقم کرد! ناکس بلدی داشت، یعنی هرکاری می‌کردی اجازه نمی‌داد دم ِ درزِکوس ِ بادکرده‌اش چشم ِچپت را دوربین کنی. انگار که گنجی درونش مخفی کرده باشد، باپاهای جفت شده می‌داد ودر اوقاتِ چشم و چال چرانی چنان جفتک می‌پراند که نمی‌شد رنگ و لعابی به صورتِ احوال داد. اصلن همین شیوه‌ی اُمّلی باعث شد، رابطه‌ای که باید دوهفته طول می‌کشید و فاتحه ... عمرش به هفت ماه برسد. گوشهاش طیّ ِ این مدت آنقدر برای شنیدن ِمن پشتِ گوشی وقت گذاشته بود که عاقبت عادت کار را به عاشقیت کشاند وبالاخره یک شب که هوا، هوایی شده بود، مثل دوشاخه رُز دور ِهم پیچیده بودیم که ناگهان بمب ترکید و خبر در شهر پیچید. گویا بیدِمجنونی که توی علاقه‌ی ِهم کاشته بودیم، آن شب، یکی از شاخه‌های ژولیده‌اش را مثل ِجنگنده‌ای شکاری در آسمان فرو کرده بود تا خِرِ کلاغی را که آن حوالی پرسه می‌زد چسبیده تحریکش کند برای رضای خدا، بانی ِ کار ِخیری شده گشتِ ثارالله راخبرکند تا السّاعه به سروقت ِدولختی که خوابهای نامشروع می‌بینند برسد.

 

داستانش مفصل است اما پیش از تعریفِ این ماجرا بد نیست به نکته‌ای اشاره کنم، آقای من شما باشید مدّتی ست، حالم به هم خورده ازبس رُمان ِ کیری به خوردِ ذهنم داده‌اند. همه می خواهند فلسفه‌بافی کنند که درباره‌ی کوس بنویسند، اما خدایی کوس می‌نویسند. یکی شان رُمانی قطورکرده با نام ِبی مسمّای افسارِکاتبان و در آن جوان ِمسلمانی را حدود دو صد صفحه پی ِ دختری کلیمی فرستاده آنقدر یکی به نعل و یکی به میخ کوبیده که آدم می‌ماند این همه دنگ و فنگ، آخر برای چی؟ بهتر نبود درهمان چند صفحه‌ی آغازین، نویسنده تختخوابی جمع و جورکرده اجازه دهد پسره‌ی کوس مشنگ، ترتیبات کامل کند و والسّلام!؟ بیخود نیست که بعدِ اینهمه سال چُس پراکنی، هنوز نویسنده‌ای که به دردِ فاک بخورد، در فارسی پیدا نمی‌شود! کاتبی که نداند کلیمی جماعت همان مسلمان‌های تازه حزب اللهی شده اند، کتابت برای چه می‌کند چشم وچال!؟ تازه یکی هم که از خوارج ِ کون ِ لقّ ِارشاد ِخیلی کلاس داده ببخشید! دیده محسوب می‌شود، در نوشته‌هاش دارد با کون وخیال ِکوس و خُرده کیری که ندارد، خودش را اماله می‌کند. اما خدا وکیلی من یکی تا حالا حتّآ نشانه‌ای ازیک رابطه ی انسانی اصلن تو بگیرحیوانی که ربطی به تختخواب داشته باشد، در داستانهاش نه دیدم، نه ریدم. دروغ نگویم فقط یک بارخودش را به فاک داده بود که بنویسد باری خدابیامرز گلشیری الفی توی سوراخش خاک کرده اما درهمین مقال هم تصویری از یک معاشقه یا تو بگو تجاوزبه دست نداد که نداد. اصلن چرا راهِ دوری بروم ، خودِ گلشیری که پدرخوانده‌ی همه ی این پاپتی‌هاست، باری نتوانست نه اینکه فکر کنید نخواسته نه! اشتباه نکنید! نمی توانست! یعنی اصلن بلد نبود زنی را توی سطرهای پیچ خورده اش لخت کرده لااقل کمی لختی کند. حالا کی جماعتِ ایرانی از این کیری نویسی خسته می‌شوند، بماند!  من که از رو نمی‌روم، یعنی نرفتم! یک روزپیش ازآنکه سروکله‌ای درخانه پیدا کند، زنگی به هادی زدم که ربطی به اصخرآغا ندارد و تک پرهم نیست، بهش گفتم امروزسر ِساعتِ هفت بیا دم ِ در ِ خانه‌ام زنگی بزن ودررو!

 بعدش هم منتظر شدم که خانم با هزار جور دنگ و فنگ طبق ِ قرار، یک ربع مانده به هفت وارد شود که الحمدالله شد!

 

شهری توکه اینقدر دهاتی نبودی این دیگه چه ریختی یه  دست وپا کردی چرا ریش و پشمت پِر ندادی؟

 

 حرف نباشه لطفن فوری بکَن که هوای کیرم خیلی پسه!

 

 و کَند

 

جوراب و سوتین و شورتت روهم جنگی دربیارسلیته خانم  دِ زودباش!

 

و درآورد

 

حالا بخواب!

 

و خوابید

 

اینجوری نه دَمر!

 

 توامروز چه مرگته معلومه؟

 

پاها تو واکن فوری!

 

اینطورحال می کنی آقای شکنجه! راضی شدی؟

 

بلافاصله دونازبالش زیر ِشکمش گذاشت که کونش درحال ِ قمبل باقی بماند و کوس ِ بادکرده‌اش اززیر، سلامی نظامی دهد. دودستش صلیب و پاهاش هفت کرده محکم به چار گوشه‌ی تخت بست. بعدش چشم و دهنش با پارچه ای محکم پلُمپ شد. زبانی دراز کرده لای کونش گذاشته تا درز ِکوس ِ حالا سرخ شده‌اش توبرد. با لبِ پایینم جاده‌ای خیس کرده تا مچ ِ پای راستش پایین آمدم به چپ رفتم، از پای چپ تا پهلوی راستش لیسده شد. حالا نوبتِ نوکِ دندان بود که سق بزند.

 و زد!

به پشتِ گردن که رسید، عوعوی سگ کم نمانده بود، همسایه ها را خبر کند.

نکندهم فرقی نمی‌کند درهر حال همین که یک عُرجی به خانه‌ام خوانده شود، ابولی، تازه سبیل ِ همسایه پشتِ پنجره چشم و گوش می‌ایستد که جلقش را بزند. بزند! سگ خورد!

 

آقای من شما باشید در سفری که چند سال ِ پیش به چین داشتم، یکی از جنده‌های چشم بادامی که شپش توی جیبش تاس می‌انداخت، اصرار می‌کرد که وقتِ حشراتی شدن و پیش از دُخول، کتکش بزنم! من هم که آدم ِمُبادی ِآداب و شاعر مسلکی هستم به کتم نمی‌رفت و دوشیزه کون چون تانک توضیح می‌داد که در این صورت لذتِ من که کننده‌ام دوچندان می‌شود نه او که باید کتک می‌خورد. اما بازمن یکی که از اساس آدم ِ جنتلمآبی هستم، زیر ِ بار نرفتم که نرفتم. تا اینکه طفلی مجبور شد مرا به رستورانی ببرد که مغز ِ میمون سِرو می‌کرد. همین که آن پشت رفتیم دوشیزه کون چون تانک سفارش داد وبعدش مرتیکه‌ی نخراشیده‌ی لوچ با میمون ِ بیچاره‌ای سر ِمیزمان آمد. یک کاره ضربه‌ای به سرش وارد کرد که داد ِ حیوان به هوا رفت و در چشم به هم زدنی کاردی کشیده مغز بیچاره درآورد.

اما خودمانیم عجب غذای خوشمزه ای بود! تازه دوزاری‌م هم افتاده بود. همانطور که مغز ِمیمون ِخشمگین خوردن دارد، کوس ِزن ِکتک خورده هم کردن دارد. از همین سفر بود فکرمی‌کنم که کتک‌کاری ِ پیش از کردن، راستِ کارم شد. پس طبق ِ روال ِهر کردنی، عوعوی سگ که درآمد، زدم به سرش صورتش کونش کوسش طوری که تنش سرخ و خونی شده بود.

 

آخ جوون! جون ِ مامان!  شهری نزن! بسّه دیگه دلم ضعف رفته حالا  بذار توش!

 

حرف نباشه لالمونی بگیر جیندا خانَم!

 

حضرتِ کیرش را که مثل دسته‌ی تبر ِمیرزا قاسم قد گرفته بود، توی دستِ زنیکه نگذاشته بود که زنگِ خانه به فریادآمد!

 

کیه؟  با کسی قرار داری؟

 

امشب جز تو کُسی در کار نیست، می‌رم ببینم کدوم جاکشی جرأت کرده بی خبر...

 

عزیزم نرو! ممکنه کمیته باشه‌ها

 

جفنگ نگو!

 

از اتاق ِ صورتی خارج شد. بی‌آنکه خانه را ترک کند در ِ خروجی باز کرد و محکم بست. به دستشویی رفت وجلوی آینه‌ی ترک برداشته ریشش راکه دُم درآورده بود، فوری زد. ناخن های مصنوعی ِهمسرش را... ببخشید! یکی ازجنده‌ها را که پیش تر در خانه جا مانده بود، سوارِانگشتهاش کرد وصورتش را با ادکلنی کدّی که تازه از دستفروش ِسر ِگذرخریده بود، چنان خیساند که اطوارِ یک سوسول بچه‌ی تهران پارسی ِ مَکُش مرگِ ما هویدا شود، که شد!

 دوباره تا دم ِدرِخروجی رفته بی‌آنکه از خانه خارج شود،آرام بازش کرد و به محض ِاینکه محکم بست، عربده‌ای کشیده مثل ِ مایکل داگلاس خودش را به زمین ِسفت زد وفوری پاشدم. گاماس گاماس قدم دراتاق ِصورتی کرده درحالی که شهلی کت بسته با دهن ِکف کرده ازشدتِ ترس داشت زوزه می‌کشید، التفاتی به حال و روزش نکرده مثل خوکِ  تیرخورده‌ای روی کون ِ لختش افتادم و با صدایی که درتغییر دادنش ازهیچ داگلاس ِ کون نشوری کم نداشتم، کیرم را توی گوشش چپاندم وهِنّ وهِن راندم. به چنان رعشه‌ای افتاده بود که لذتِ کردن را دوچندان می‌کرد. جنگی صورتِ صاف و صوف شده‌ام روی قُمبل ِ کونش مالاندم تا بو ببرد من ِعوضی، عوض شده ام! که سارق ِ تازه از راه رسیده ترتیبِ مرا داده درحال ِ ریپ یا چه می‌گویند تجاوز به اوست که البته از رعشه‌ای که در تن و بدنش افتاده بود می‌شد فهمید که نقشه ردخورنداشته طرف باورش شده. طفلی مثل ِ گوسفندی که گردنش را سر ِصبح ِعیدِ قربان زده باشند، داشت جان می‌داد و مرتیکه ی نرّه خر بدون آنکه تُفی زده باشد دم ِ سوراخ ِکونش خشکاخشک کرده بود تا ته! طوری که خون چون جوباریکه‌ی سرخآب خورده‌ای لای کونش جاری بود. هرچه  بیشتر جیغ می‌زد، خَرکی ترمی‌چپاندم. جوری که معجونی ازعن و خون کله‌ی کیرم را زرد و سرخ کرده بود. تازه داشتم به لحظه ی انزال نزدیک می‌شدم که جنده خانم از حال رفت و من ازترس ِاینکه نکند مرده باشد، کیرم یک کاره خوابید. پاها و دستها و چشم و دهنش را باز کردم. هر چه گفتم عزیزم منم! داشتم سکسی تازه تست می‌کردم تا مثل ِاین لیسنده‌ها ببخشید! نویسنده‌ها سرخود به سروقتِ کوس‌نویسی نرفته باشم به کتش نرفت که نرفت.

 

 اصلن من چرا دارم اینها را تعریف می‌کنم؟

 نمی دانم چرا خیلی‌ها فکر می کنند داستان نویسی یعنی تعریف کردن ِ قصه ای که تحریفِ قصّوی دارد. حتمن تو هم که داری این کوس نویسی را می‌خوانی فکر می کنی من هم مثل خیلی از این کاتبان ِ کیری جاکشم ها!؟

 نه عزیزم! من هم خُرده خواننده‌ای هستم شبیه ِ خودت که به تنگ آمده از بس  درُرمان فارسی بهش وعده‌ی تختخواب داده شد واز ترس ِ اخلاق و فرهنگ و ارشاد و یکی از همین کوس کلک بازی‌های رایج سفیدخوانی شد. آخر ُرمانی که درخواب و خیال ِ دست سازش کوس وکون ِکیرخورده غیبت داشته باشد و زندگی نباشد به چه دردی می خوردها!؟ جون ِمادرت اصلن تو بگواکپرچی! دارم دروغ جاساز می‌کنم!؟ حتمن الان هم کفِ اینی که بدونی بالاخره چی شد نه!؟

 بیلآخ! به همین خیال باش! فکر کردی وقتِ نابکارم را ازسرِراه پیدا کردم که کوس‌نویسی کنم و توی کوس ندیده هم سرازپانشناخته جلق بزنی؟

بیلآخ! فیلم ِ سوپر که اکران نمی دهم دل داشته باش! اگر قرار باشد همه ی زمین ِ بازی را تخیل ِ من بیل بزند، پس تکلیفِ مشارکتِ  توی خواننده‌ی کیری نویس این وسط چه می‌شود؟ خیارم را... ببخشید! خیالم را از سرِراه که برنداشتم تا مفتی خرج ِشعورِنیم بندِ راننده ببخشید! خواننده‌ی گاری سوار کنم. اون جنده خانوم هم یا روانی شده که دراین صورت جاکشآقایی می‌بردَش پیش ِ روانپزشک یا جان کنده و مُرده که چه بهتر! میلیونی می‌دهم دست ِجعفرلات که لاشه را گم و گور کند یا که اصلن سُرومُر وگنده حالش به جا می‌آید و به خوردنش ادامه می‌دهد.

 دیدی؟ دارد ساک می‌زند جاکش!

 

عزیزم این کیرِبد مصب رو اول پاکش کن! پیش از تو جنده خانمی اینجا بود که کونش کیرم رو عنی و خونی کرده بود.

 

 البته اُردها را همیشه توی دلم مزمزه می کنم. چون اگر علنی کنم با هرکس و ناکسی هستم و عشق و ازدواجی هم درکار نیست، سرِیک ماه مثل شغالهایی که به جان ِجسدِ یک گرگ می‌افتند... چی ی گفتم!

وای چه حالی داشت شبی که مست کرده بودند و پنج تایی به جانم افتادند. انگشتِ شصتِ هر دو پام چنان پا شده بود که از کیرم که حال می‌آورد، بیشتر حال می‌داد. مشغولیاتم به حدِّ اکمل رسیده بود. دیگرعذری... ببخشید! عضوی باقی نمانده بود که سوراخی ُپربکند. یکی از جنده‌ها ناخن ِ شصتِ پای راستم را با دندان جویده مرطوب توی کوسش گذاشت و درحالی که داشت تخم ِ چپم لیس می‌زد، روی آن وول می‌خورد. بعدی هم بدون ِآنکه کاری به ناخن ِ شصتِ پای راستم داشته باشد، آن را خشک خشک توی کونش کرد و سومی که مهارتی عجیب در خوردن داشت...

 

 آااخ جوووووون زبونت رو زیر ِ کیرم روی رگِ ورقُلمبیده‌ش بلغزون جووونمی بالا برو پایین بیا تا ته بخور آرره!!!!

 

شهری! شهری! دِ پا شو! تو بازم که داری خواب میبینی،  دِ زود باش! سوشی خراب کرده یادت باشه زودی لاستیکش رو عوض کنی، من رفتم! راستی امروز دیر برمی‌گردم. دوره داریم. فقط برای بچه و خودت شامی درست کن! من به اندازه ‌ کافی توی پارتی هست، می‌خورم! بای ی!

 

از خانه که خارج شد، دیگر مصّمم شده بود شهری را با خواب و خیالاتِ سوپرمنی تنها گذاشته مثل ِشوهرش فقط حواس اشغال نکند. پس زنگی به آژانس ِ سرِخیابان ِشاد زد که تاکسی بفرستد. بعد سرِکوچه تا تاکسی برسد، دستی به صورتم کشیده با ماتیکِ آینه سرخوداَم صفایی به سرورو دادم.

زیرِ پاهام برفِ تن نازکی جاخشک کرده بود که هنوزآفتاب با همه‌ی جانی که طیّ ِدوسه شب کنده بود، ازپَسَش برنیامده بود.آن بالا، کلاغی که بر شاخه‌ی لختِ انجیربُنی در تهِ پاییز نشسته بود، غارغارکُنان دوستش را صدا می‌زد که کمی پایین تر با بقیه‌ی سیاهی‌ها سیم‌های مخابرات را اشغال کرده بودند. الکل توی رگهام می شُرّید وهوا داشت گرم ترمی‌شد. چند اسبِ چالاک چارنعل در سرم می‌دویدند و هرچه زور می‌زدند نمی‌توانستند کالسکه‌ای را که در گلویم مثل بغض گیر کرده بود، از چاله بیرون بکشند. بعدش به هر تقلاّیی که شد درخیالم راه افتادند وجنبِ اشکهام که شُرّوشُرّ می‌ریخت شهریار را دیدم وقتی هنوزجوان ِرعنایی بود ونسبتی با تیمارستان نداشت. در پیاده‌روها که راه می‌رفت، دیگر از یاد نمی‌رفت، همه دخترهای دم ِبخت را هوایی می‌کرد، به کیرِخوش‌تراشی می‌مانست که پالتو پوشیده باشد. چارشانه‌ی موبلند و قدبالایی بود که آغوش ِ جاداری برای پناه بردن داشت. چشمهاش نمی‎‌درید، هیزنبود، تیزبود! نگاهش که می‌کردی وا می‌رفتی، اوّل دل، بعدش همه را دربست می‌دادی. لبهای قیطونی‌ش با این دهان ِفرتوت که ازبس دم وبازدم توی وافورکرده زمُختی ِخرطوم ِ فیل را پیدا کرده‌ست،هیچ نسبتی نداشت. لبت را که می‌خورد، دندانت را مثل ِ قند توی دهانش آب می‌کرد. با هر که می‌خوابید وقتِ ارضاء با کیرش روی کوس امضاء می‌کرد، طوری که دیگرهمه می‌دانستند این مغازه را هم شهری ششدانگ به نام ِ خود سند زده است. از تر و تازه‌گی وحسّ ِ باکره‌ی این مرد، منی که از اول برایش آخری بودم، چه بگویم؟ باید از امثال ِرویا کوس تپّه پرسید که وقتی شهری مثل ِسگ ولش کرد، یک شهررا آباد کردوشبیه ِشهری پیدا نکرد. تازه یک شب که با مریم هزاری و او داشتیم ترتیبِ حسن خوشگله را می‌دادیم، رویا گفت، من که طوری‌م نیست، لیلا لب غنچه‌ای راکه می‌گویند خودش را کشت دیده بودی؟ نکشت! با کیرِشهری سرِ داررفت! حتا هایده قرطی که در رادیو از ته ِ دل می‌خواند، نمی‌خواند! شهری را صدا می‌زد!

 آن سالها هنوز گذرش به تیمارستان نیفتاده بود.طفلی چه می‌دانست زمان کوهی ست ندیدنی! به هر صدایی که از آن سربالا برود، وقتی جواب می دهد که در سرازیری ِآن غلت می‌خورد. تقدیرش ماشین ِترمزبریده ای بود که هیچکس نمی دانست کجا سرش به دیوار می‌خورد. این سالها چه بر سرش آمده بود؟ من آورده بودم؟ چقدر این هفت سالی که با هم ازدواج ...

 

ببخشید شما تاکسی می‌خواستید؟

 

تا پیکان ِ زردِ قناری که ای کاش صورتی بود، حرکت کرد. دستی‌ش را درآورد وشماره‌ای گرفت و بعد از دوسه تک زنگ قطع کرد که محمود شصتش خبردار شود. بعدش شماره‌ی مادرم را گرفتم.

 

سارا سلام! تندی گوشی بده مامان، حرف دارم

 

چی شده شهلا بچه طوری شده؟

 

هیچی‌م نیس. بچه هم مثل ِ باباش هم خوب می‌رینه هم ساق می شاشه. گوشی بده مامان!

 

 آقا! لطفن بپیچ چپ! ته ِ این کوچه ست.

 

چه سراسیمه‌ای شهلی؟ دوباره با شهری گپ و گفت، کفری کردی سلیته خانوم؟

 

بالاخره من که هرگز نفهمیدم تو مادرِمنی یا زاییده گا...استغفرالله! اونی!؟

 

آقا مرسی! همین جا پیاده می‌شم!

 

 دوباره بِهت زنگ می‌زنم کار ِمهمی باهات دارم الآن دم ِ اداره‌م، خدافظ!

 

 چقدر می‌شه؟

 

ناقابله آبجی هزار تا!

 

چقدر هم ناقابله دوخیابون راه، بیا!

 

لختی این پا وآن پا می‌کند که تاکسی دورشود. همین که به تقاطع رسید و پیچید، همان مسیرِ رفت را سیصد و سی قدمی برگشت و پشتِ دروازه‌ای صورتی ایستاد که فوری زنگش را بزند!

زد!

 محمود که شانه‌های پهنش معتادِ گریه‌های من است و از روزی که با هم خوابیدیم، صورتی می‌پوشد. چشمهاش ازدرزِدر بیرون آمد و انگار که قصدِ خوردن داشته باشد همه‌ی مرا در خودش جا داد و طوری که هیچ عابری بو نبرد در را آرام باز کرد وتک دستی از زمین بَرم داشت و با اشاره‌ی دیگر دست، آن را بسته کرد تا در چشم به هم زدنی روی ملافه‌ی صورتی ِتختخوابِ صورتی ِ اتاق ِ صورتی رنگش پیاده‌ام کند.

وکرد!

 

دیشب پریود شدم

 

مشکلی نیست تو امکانات فراوون داری، جاده خاکی می‌رم!

 

ای خاک بر سرت حیفِ چیز نیست! تازه دیرم شده امروز فقط یک ساعت بِهِم مرخصی دادند

 

 کو تا اینهمه وقت! نیم ساعتش کافیه بقیه مال ِ خودت!

 

راستی قاسم کو؟ خونه نیس؟

 

تو که می‌گی پریودی، با یه باند دوتا طیاره دعوت می‌کنی خوش کردار؟ قاسم از دیشب رفته خونه‌ی عذرا که با زهرا و فاطی خرابه  قاتی پاتی کنه، اگه پایی بی‌خیال ِاداره شو تا باهم بریم پیش ِعذرا اینا عزراییل هوا کنیم...

 

شما دو تا اگه اینجوری پیش برین یا ما رو اخراج می‌کنن، یا بانک تعطیل می‌شه. البته اگه خونه‌ی عذرا نبود می‌اومدم. فکر می‌کنم این جنده خانم با شهری سروسرّی داره...

 

ای بابا! توهم که با این شوهرِکونی‌ت نمودی ما رو! سوراخ ِخالی که نگذاشته شوهر ِجاکِشت توی این شه، تو چرا تنبلی می‌کنی؟ پاشو بیا بریم.

 

نه! لازم نیست، آخه کدوم کوسخولی رو دیدی کیر ِبه این آسمانی رو قسمت کنه تا من دوّمی‌ش باشم؟ فوری بِکَن که هوای کوسم خیلی پسه!

 

تو که می گی پریودی؟

 

جاده خاکی که آماده‌ست کوس کش! خودت خواستی دربیار!

 

 ودرآورد!

 

شورت و جورابت رو هم پِر بده کیری!

 

و داد

 

حالا بخواب!

 

و خوابید

                

اینطوری نه! من که ماساژور نیستم بچه کونی! رو بالا!

 

خوب شد سرکار ِ خانم شکنجه!؟

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

طحران، ظمصطان ِ2007

 

 

فقط تهیه‌ی کاست، نمایشنامه و فیلم پورنو ازمتن ِ«هرمافرودیت» نیازی به اجازه‌ی شهریارکاتبان ندارد!

 

 

 
 
 
 
 
 

كليه‌ی حقوق این سایت متعلق به مجله‌ی شعر است.