این
تکه ازهرمافرودیت،
تألیفِ ضبطِ صوتیست
که در اتاق ِ
مشاجره کارش گذاشته
بودند
هرمافرودیتِ
٣
يا
کون ِ لقّ ِ هرچه
داستان!
مشاجره
به
كرمان زیره آوردند،
دیدیم!
محمّد گفت و
از موسی شنیدیم
چنین است وچنانش حرفِ
مفت است
خدا را ما در ایران
آفریدیم!
اهورا اهریمن
تابوده این بوده عالم
عالم ِ اسباب است!
قاف
تا قاف، حرفِ اول را
همین سه کاف می زند،
فاک آف!
پالان وبار که در
کار نباشد، خر در
زمین ِخدا یُرقه می
رود! زور که
هموارنباشد، کون
ِحرفِ حساب هم مثل
کتاب باز می شود.
بالاوپایین ندارد همه
هموارند، همواره اند!
تا کوه نریزد دره پر
نمی شود. یک عده قاشق
دارند نمی خورند!
آنهایی هم که می
خورند نان ِ خود کج
بیل می کنند. همه
آبدارچی اند اما آب
از دستشان نمی چکد.
عقربِ زرد روی هر
ناخن ِخشکی لیز می
خورد. عمری ست که
دارند دور ِخود دیوار
می کشند، معمارند! می
سازند که سردار
ِسازندگی لقب بگیرند.
شکم ِ برآورده ی حاجی
معده ای، اساسی ترین
فرآورده ی کارخانه
هاست. خطّ ِ تولیدشان
را چنان چرب کرده اند
که هندوانه درکون
ِریاض، پیاز می رود.
از وقتی که آدم گم
وگور شد، خر در زمین
ِخدا مامور شد.توی
هیچ حاتمی طائی نمی
بینی، همه بغدادشان
خراب است. آمّا اا...
من کجا و خلیفه ی
بغداد!؟
هركه
در
دنیا تاریخچه ای دارد
مادری زنی پدری که می
تواند گاهی جمعشان
کند، سری بهشان بزند
یا لااقل فکری به
حالشان وقتِ آبگوشت،
تیلیت ... من چی!؟
برای خودم گوشه ای
تمرگیده بودم ،کاری
به کس نداشتم. دوکلمه
ی تنها بودم که می
توانست توی هر کله ای
وول خورده برصفحه
بنشیند.مرا که خودِ
ابزارم چه به خودکار
وکار ِقلمی!؟
(ببخشید!
لطفن یه لحظه من برم
دسشویی، الآنه
برمیگردم)
توی
این هیروویری تو زیر
ِابرو گرفتی وجنبِ
دانای کل شغل کردی.
بادی هم نبود که بند
کند به بیدم تا چنارم
بلرزاند. تنها مادربه
خطایی هشدار داد که
پول ِکون دادن خرج
ِبواسیر می شود پیشه
ی خودخانگی کن نه
شاعری که شعبه ای
دارد دردیوانگی.
گفتم
حالا که سعدی زیادی
ست دم ِدانای کل
ببینم تا کیشّی به
فیشّی کرده ازمن
ِصادق شده فوری هدایت
بسازد! پس همین که
نامی جعل کردی ومرا
به بازی دراین دوجنسی
سازی خواندی، بهمِ
برنخورد که هیچ! بلکه
با تخمم دوسه انبار
گردو شکستم وباکون
ِگشادم آنقدر ور رفتم
که گوزم در رفت. حالا
که خر گوزید کرایه
باطل شد!؟ وعده
ووعیدم داده آب در
ِگوشم کردی وبعدش که
سوروساتِ نوشتن برپا
شد، فارسی ِ لگدخورده
ای به خوردم داده
شهریار کاتبانی دست
وپا کردی وجنبِ این
نقاشی دست وبالی
کشیدی برایم که غوغا
بود!
( اینجای نوار اول
صدای یه گوز ِگُنده
اومد حالا هم صدای
باد باد...مثل اینکه
باد ادامه ی حرفها رو
با خودش برد اما نه!
داره کم کم... خُب!)
قرار
بود سروری کند این
لاکردار برتمام
ِکاتبان ِ جهان، چی
شد!؟ گربه ناگهان
عطسه ی شتری کش رفت؟
بنا
بود من ِمادر مرده
بهترین شهریار
ِکاتبان ِ دنیا باشم!
نداده ونکرده پای
اهورا اهریمن را با
آن نثر ِگُه دهن
کشیدی توی دو که چی؟
بد کردم همه بدخواهان
ِتوی نامرد را به فاک
سپردم واستغفرالله...
حالا
که تقیّ به توقیّ
خورد و شکمت گوشتِ
نوبالا آورد،عروس
ِتعریفی گوزو درآمد؟
قاف
تا قاف زمزمه بود که
شهریاری آمده دارد یک
شبه کون ِصد ساله می
کند درعربستان!
زنمردِ زنازاده ای ست
که یک کاره از گوشه ی
اصفهان می پرد توی
ماهور و غلت می خورد
وسطِ دشتی ودرگوشه ی
ابوعطا چنان شورش را
در می آورد که هر
خواننده ای را گرفتار
ِقمر می کند.چی شد!؟
آب سربالا رفت و
قورباغه در بیاتِ
اصفهان الویس پریسلی
خواند؟ اهورا اهریمن
دیگر چه سگیست ؟
چقدر استخوان سر
ِموعد به خوردش دادی
که یک کاره گوشت می
خواهد؟ آدم ِگدا و
اینهمه ادا!؟
(
دوباره شرمنده!
آلبرکامبو بود زنگی
زدو التماس که پشتِ
یکی از کلمات، توی
صفحهی 77 بیگانه مثل
خر گیر کرده باید
زودی برم ودرَش بیارم
پس رخصت تا یه دس به
آبِ دیگه!)
خاله
اگر خایه داشت خالو
می شد. انگارزینب
زیادی ست. پیه زیادی
به کونش مالیدی تا
فتح ِقسطنطنیه کند؟
پارسال که داشت پشتِ
یک چاق سلامتی برایم
واق واق می کرد،دیدش
زدم!همچین کون و کپل
ِبرازندهای هم نداشت
که تو اینقدر کیر
وخایه نداشته اش را
بر سرو کلهّ ی نحیفِ
مردم می کوبی! اینهمه
آدم زمین زدی یک کاره
کون دریده ای جانشین
کردی که آن شب از
کیرم سربالا رفته
بود!؟
آسمان
ابری ِخودش را عوض
کرده بود،صدای کاغ
کاغ ِچند کلاغ که روی
کاج ِتوی حیات فک
داشتند سگ بسته بود
توی سرش.انگاری
خورشید هنوز نرفته
بود پشتِ کوه تا به
سمتِ دیگر ِ این
خرمهره ی گهُ زده
تابیدن کند.هوا داشت
کم کم به تابستان می
رسید.چنان داغ کرده
بود که آن بالا آفتاب
هم بی قراری می
کرد.باسرفه های
فرسوده یک پاتیل شراب
وفالوده آورده قصد
داشت با من رفاقت کند
نه رقابت! مانده بودم
سر ِچارراه ِچه کنم!
بالاخره دعوتش کردم
به زیرزمین که خلوتی
کرده سوروساتی برپا
کنیم.زیرخانه پُر
ِبوی تندِ سرکه و جیر
جیر ِسوسک بود.تا
نشستیم هواری کشیده
بعدش صدای تاغ تاغ
ِدرب خودش را با کله
توی گوشم انداخت .
اُرد که دادم درچشم
به هم زدنی، ضعیفه
ماست خیار و مخلفاتی
روبراه کرده سفره که
کامل شد، سر ِخر را
دک نکرده کرده
چندسیری ریختم واهورا
که با خط ِ اتوی
شلوارش می توانست
گردنم را بزند،
سربالا نرفته رفته
طوری مست شد که هر چه
پیشت پیشت کرد گربه
از رو نرفت بیشتر پیش
رفت.
دماغش
را که گرفتم مماغش از
سوراخ ِ کونش در رفت.
گفتم هپَلی زر بزنی
از کون چنان دارت می
زنم که مثل خربزه قاچ
بخوری، پس لالمونی
بگیر که جان ِسالم
بدر ببری! لباسش را
که درآوردم، چشمش به
بیدِ سرافکنده ای
افتاد که پشتِ پنجره
داشت دیدش می زد!
بیرون بادِ مخالفی می
آمد و درحال
ِجاروکردن ِابرها
خودش را به درودیوار
می زد که هوا را
موافق کند.حق حق ِ
سرخورده ی شب آویزی
که از پشتِ درختِ
گردو می آمد، دلشوره
می ریخت توی دل
ِاهریمن که داشت گروپ
گروپ می زد.حالا دیگر
به آسانی می شد در
مساماتِ صورتش ترس را
به تماشا نشست. داشتم
از سر ِدلسوزی بی
خیال ِکردوکار می شدم
که ناگهان چاو چاو ِ
یک دسته چرخ ریسکِ
آواره توی گوشم شیشه
شکست.یادِ غیظ توی
ِدانای کل افتادم که
از هرچه خیاط و چرخ ِ
ریسندگی انزجار داری!
پس همان بلایی را که
سر ِ شهلی در
هرمافرودیتِ یک آوردم
و پیش ترتعریف
وتفسیرش رفت یک کاره
واقع شد و تازه بعدش
کون ِ اهریمن را هم
با مقاش داغ کردم تا
خدای نکرده روزی
روزگاری هوای رقابت
به سرش نزند.
( خیالتان جمع!
کلماتی مثل ِ کیر
وکوس وکون رکیک هستند
اما دیگر کثیف نیستند
همه را قبلآ ریختم
توی ظرفشویی و
با
کفِ صابون وآبِ جوش
آنقدر شستشو دادم که
خدا وکیلی عین ِطلا
برق می زنند، پس
دلواپسی نکنید به
ایمانتان برنمی خورد!
البته شما عقلتون
بیشتر از قدّ ِاین
حرفاست!
بیشتر با بسیجیهام!
بی همه چیزا می تونن
فانسقه شونو دور ِکمر
ِکوه ببندند اما نمی
تونن سرهاشونو بردارن
و توی سروصدای اتاق
ِحقیر ِهمسایه
فقیرشون بگذارن تا به
جای گیردادن به
سُرخآبِ یه دختربچهی
چارده ساله پای کوه،
چوب توی کون ِگشاد
ِفرماندهی کلّ ِقوا
کنن!)
خدا
که اینهمه کیری
نمیشود! بهشت وجهنمی
احداث میکند تا فرقی
بین ِبندهی طاغی و
شهریاری به این الاغی
قائل شده باشد. بامن
چنان تاکردی که با
تونکردم. خیال کردی
فلانی مُرد ومثل
ِافتادن ِباوقار
ِبرگی پای درخت،
رفت!؟
هر
عباسی که پیش کردی یک
کاره رقاصی پیشه
کردم. حالا که هر طور
رقم زدی من رَمق
گذاشتم دلت را زد؟ با
اون دل ِسنگ از
دوباره هوس ِکون ِتنگ
کردی واهورا را صدا
زدی که هر چه گفتی
هورا بکشد؟ لابد سر
ِگاو ِتو هم توی خمره
گیر کرده که اینجا
کله پیدا کردی چه
عجب! خوشآمدی! اما
حاجی توی حکومتِ تو
خر ِدجّال ظهور کرده
جمع کن این ابزار
ِجاکشی که قمپُز
ِاتمی برای امریکا در
کردن، خرما به بصره
بردن و زیره به کرمان
آوردن است.عرب که
ازبرای کون دادن وصیت
نمی کندجاکش! حرفِ
پیشکی مایه شیشکی ست!
پیش تر پشه پرواز می
دادی حالا شاهین
آسمانی شد؟
بدبخت لنگِ حصیربود
وناصرنصیر که غم می
خورد، چی شد که از
دنیا شلغم میخواهد
بماند! بی خایهگی که
مایه نمیخواهد. تو
که رفسنجان را جزو ِ
عربستان میدانی دیگر
چرا اینقدر
جگرجگر،دگردگر
میکنی!؟ تو اصلا کی
مُردی که تابوت حاضر
نشد؟ جلوی توپچی
ِایرونی ترقهّ
میترکونی؟ گفته
باشم چراغ ِهیچ کس تا
صبح نمیسوزد تا شب
باقی ست فتیله را بکش
پایین که دمِصبحی
فتیلهت نکنند! حکایت
اینجا محمد دیدن و
موسی شنیدن است! والا
عیسی هم که بر مسندِ
اهریمن نشسته اهورایی
کند زرتشت نمیشود
دهنش مهروموم
نمیکند، میکتابد!
دوره دورهی نوچه
شاعر و نیمچه نیچه
نیست! خیالت جمع!
چلوی مارکوپولو هم
دیگر جای آب زیپو
کارساز نیست.
همه
را فیلم کردی که از
آبِ گل آلود اوزون
بورون بالا بکشی؟ این
سینمای تکراری را
ورودی ِ خواهران در
ادارهها عمری ست که
جنبِ خروجی ِبرادران
اکران میدهد.
چقدر
وِر میزنی؟ ازبرای
نشاشیده شب درازی
میکند پسر! دل داشته
باش! با اشتهای مردم
که نمیشود نان
ِتافتون کوفت کرد،
گوش ِمجانی را که
اقساط نمی دهند علی
بنگی! سوار ِکشتی
ِمنی و با ناخدا
میجنگی؟ طلبکار بودم
چیزی نگفتم حالا
بدهکار شدم! کسی که
با مادر زنا کند با
خود چه ها میکند
پسر! به هوش باش! تا
وقتی که سرداری می
توانی سربشکنی مردم
دار باش! آدمها مربع
ِخودشانند، چارگوشه
دارند درست! ولی
چاردیواری نیستند که
هر گوشه اش دردی
احتکار کنی. کمی شادی
کن! شاد بنویس!خسته
نیستی!؟ به من چه که
زیرش زاییدی،سکه را
هر سمت که عشقت کشید
خودت پرتاب کردی،
حالا اگر روی کثیفِ
شاه رو شد، باید زمین
وزمان را به فحش
کشید؟!
به تو
من پیش ِروی تو
درخانهی تو خیانت
کردم، جنایت که
نکردم! توی همین
آپارتمان ِدوخوابهی
لعنتی ت که سالهاست
سالش را عوض می کنی
اتاقی تازه پیدا
کردم،گُه خوردم!؟ در
عرض ِ این سه ساعت،
از عرض ِ این اتاق،
سی وسه بار رفتم و
برگشتم. پیش ِتو اما
تنها یک بار آمدم و
رفتیم! حالا که می
خواهم برگردی،نمی
خواهی؟ دست وپای
اینهمه«را»، توی
جملاتِ این رُمان که
مال ِمن نیست.همهی
گناهِ من این است که
غیراز من همه
انسانند.انسان را
دوست دارند! وچون
دوست دارند،حیوان می
خرند و آدم می
فروشند! آدمکِش و آدم
فروش و آدمکُشی مُد
شده دیری ست! به هرکه
می خواهند برچسب
میزنند، فلانی
جاسوس،فلانی سالوس،
فلانی این و آن و به
هر حال نوبت که به
ایشان رسید، جنبِ این
خالی بندی چنان
جاخالی می دهند که
آدم می ماند انگشت به
کون! حالا حکایتِ
توست، می خواهی فحش
رنده کنی؟ خُب زود
باش! اما چرا فقط روی
من این خُرده ریزه ها
را می پاشی؟ درخلق
ِشهریار ِکاتبان من
که دستی نداشتم. عرب
را گاییدی جز دست
خوش! کیرت سلامت
باشد، چیزی نگفتم!
اما اگر بخواهی پای
خوکها را به خانه و
خانواده ی اعراب باز
کنی اغماض نمی کنم!
گرچه
عمری برای تامین ِ
کالباس ِاسرای
لهستانی از جان مایه
گذاشتند اما همه می
دانند که خوکهای
آلمانی در جنگِ جهانی
هیچ نقشی نداشتند.
اینها گرچه بمبِ اتم
ندارند اما به قدر ِ
آدمها روی زمین قدیم
و قدم دارندو قولی را
که از اسَر داده اند
به مشتری، هنوز پس
نگرفتند.
حکایتِ من توی این
ادبیاتِ بیات هم
حکایتِ همین خوکهاست!
تواز همه بهتر می
دانی که من با همه
مخالفم اما نمی دانم
چرا برخی فکر می کنند
با آنها موافق نیستم،
مسخره نیست!؟
( واقعا که مزدِ
خرچرانی
خرسواریه.پیاده کردن
ِنوار ِبگومگوی چن تا
کوسخول به خدا کار
ِشاقیّه به خصوص اگه
بخوای عین ِحرفا رو
بنویسی که دیگه غوز
ِبالا غوزه!خسّه شدم
از بس نوارو پس وپیش
کرده این کوس ِشِرها
رو تایپ کردم. این
وسط یه جاهایی زدم به
صحرای کربلا واز خودم
مایه گذاشتم شما
ندیده بگیرید!)
همیشه
پیش از آنکه چیزی خلق
شود، چیزهای دیگری
نابود میشود، این که
تقصیر ِمن نیست! غلط
که نکردم اگرتویوپِ
لاغری توی خیابانی که
سوی آب تنی ِتنی چند
از شاعران میرفت پرت
کردم تا غرق نشوند!
کار ِآسانی هم نبود.
آسان نبود در شنبه
های اصلی همیشه از
کوچه ی فرعی در رفتن
وزنگ زدن پشتِ در
ِزنگ خورده ی خانه ای
که کودکی هایم پشتِ
درش جامانده آسان
نیست فوتبال در
کوچهی علی و علی و
اینهمه علی که سه تا
گُل خورد وسه تا خُل
بود و خیلی سه!
دریغا
که بچه ها هنوز آدم
ترند! مثل ِگله ی آهو
وحشی اند! شما آنها
را رام میکنید، این
را بکن آن را نه!
و این
«نه» ی لامصّب
کوتاهشان می کند!
همیشه
از کوچه ی ولی
ومَمَلی وحسن بروسلی
درازتر بودم.مُشت از
همه کمتر می خوردم
توی دعواها، آن سالها
سی وسه ساله بودم
هنوزهم سی وسه سال
دارم، ازمن که کاری
ساخته نیست، به
توحقّه زدند پسر!
صندلی های ذهن
ِتوپُرشده حقه بازها
همه جا را اشغال کرده
اند.ذهنی که در تو
کار گذاشته اند
استیجاریست. توکنترل
میشوی بی آنکه
بدانی. کاری هم نمی
کنی داری سعی میکنی
که دری باز کنی اما
نمی شود! تو بردهای!
بردهی ذهن ِ
استیجاری ِخودتی و
نمیدانی که زندگی ِ
بی زندانبان درجامعه
ممکن نیست. جامعه
زندان است. درصورتی
هم نابود میشود که
آدمها یک کاره ازآن
فرار کنند!
گفتم
حالا که دنیای بی
دولتی درکار نیست
کاری کنم که بهترین
کاتبان ِ این دنیا،
فرار را بر قرار
ترجیح بدهد، بدکردم!؟
شهری
هم مثل ِ توچُس چُس
میکرد که در
هرمافرودیت ، من
آرتیست بودم ونقشی
روبروی نیکی داشتم و
بیشتر از همه ترتیبِ
آتنه را داده بودم
وفلان و بهمان!
بااینهمه حرف شنید
وراغب شد برود لس
آنجلس که با
جنیفرلوپز لاس ِ
سرخپوستی زده جنبِ
شارنستون حال ِاصیل
ِانگلیسی بکند. حالا
رسیدم به توی بنگی که
آرزو داشتی به هدایت
برسی، خب رسیدی! کل
ِبوفِ کور و نوشته
های جورواجور ِ صادق
به اندازهای که تو
درهمان دو بخش ِ
هرمافرودیت کیر ِغول
شکستی به تاویلی
درآینده موکول
نمیشود، حتما که
نباید آنقدر کش داد
تا خودخواسته سر
ِدار رفت! ارثِ خرس
به کفتار میرسد. شما
دوتا ناسلامتی مرد
تشریف دارید؟ واقعا
که دو باجی به هم نمی
دهند، بنازم به شهلی
که وقتی از رُمان
اخراج شد، به تخم ِ
چپش هم نبود...
ها!
چی شد!؟
اولندش که من به پشم
ِکوسم نبود
دومندش هر چه تخم ِ
چپ توی دنیاست نثار ِ
کون ِگشاد ِشما سه
نفر که قاف تا قاف
پاره ست. کم آوردی از
من خرج می کنی؟ مال ِ
همه مال است مال ِ من
مال ِ بیت المال است؟
سومندش چشمهای به
این خوشگلی را بدجور
درآوردی توی میهمانی
ِ گُهی که در بوم
ِنقاشی ِتو برپاست.
تازه کوس ِ من مگر
بادکنک است که هی
مینویسی بادکرده
بادکرده!؟ با پیرزن
هم طرف نیستی که لازم
باشد با دمپایی ِ
ابری هی بکوبی سرش تا
باد کند. آن پستانی
هم که ازش حرف میزنی
مال ِزنی تازه فارغ
شده ست که مجبور است
روزی هزار بار به
توله ای که پس
انداخته شیر بدهد.
ضمنا همجنس باز نیست
و همجنسگراست و از
این مهمتر اگر تو
سروکونت میجنبد و
زیر ِ بیانیهی
جماعتِ گِی ولزبیَن
امضا می زنی دلیل نمی
شود هر شخصیتی که توی
داستان وکوسنویسیت
می پردازی همجنسگرا
باشد. اصلا تو با
اجازه ی کی پای منو
توی دو کشیدی که حالا
ازاین ماراتن ِ
درجازده خارج میکنی؟
حالا اگر ترمز می
کردی و بی تعارف سوار
می شدیم وبین ِ من
وچند خانم ِمحترم
ِدیگر که بی شباهت
شبیه ِهمیم، یکی را
انتخاب و بقیه را سر
ِچارراه بعدی پیاده
می کردی خیالی نبود.
توچیزی نداری که با
آن جلق ات را بزنی
کون گشاد! چنان
کیردار شدی که می
توانی با چند زن
همزمان جماع کنی؟
همیشه از خاطرخواهی
که بی خبر به خانه ام
سر می زد بدم می آمد.
حالا به سرم آمد! ای
بخشکی شانس!
ببخشید! زیر
ِآلاچیقی که درآن جای
تو می خوابید، من
دراز کشیدم ببخشید!
برای
صبری که آن شب را
یواشکی از روزهایت
سوا کردوآن شبی که
درخوابت سرک کشید
ودید زد،برای قایقی
که درچشمهایت پارو
کشید و رفت تا ته! من
عذر می خواهم تو حق
داری! توی این رُمان
قبول دارم که در
ِدرستی باز نکرده ام
خانه اش دری عوضی
داشت غُر می زد! هرچه
سعی کردم فرار کنم از
چیزی که دارم دنبالش
می کنم نشد! همه یک
هیچکس در خودشان
دارند من همان هیچم!
مهمانسرای درندشتی ست
دل ِ من که فقط به
مهمان ِ یک شبه سرویس
می دهد چه کنم!؟ هر
چه گشتم در تو چیزی
پیدا نکردم جز دو سگ،
دوچشم ِسیاهی که در
کوچه پسکوچه ها
دنبالم می کردند تا
پاچه ام را بگیرند،
گرفتی!
( برای خودش این
دانای کل مردی ست اما
به تمامی رفتارزن!
اینکه می گن تریاکی
ها سوزاک که می گیرن
سوار ِسوزوکی می شن
اینجاست ها ! )
من تو
را آن طور که
میپوشیدی سبک، مثل ِ
برگی بر شاخه ی لختِ
ته ِپاییز دوست
داشتم، اشتباه بود؟
باید بگویم گُه
خوردم!؟ خُب خوردم !
خوب شد!؟
مادر
ِقاطر، مادیانی بود
که مادرش خاله اش
نبود. این چارده شاهی
که پس دادی علی خان!
ورای آن هفت صد دینار
است. زن راضی و من
راضی گور ِ پدر
ِقاضی!؟ تو که اسب
نداری چرا پی
ِافساری؟ خیال می
کردم چشمت هرهزار جا
طوری کار می کند که
ابروهات خبردار نمی
شود اما انگار بدجور
تر زدی ذکّی! خایه
مال را هم گاییدم!
یارو نان نداشت کوفت
کند، انبار اجاره می
کرد تا توش کوس و کون
ِبادآورده بارکند.تو
از اسب افتادی از رسم
که نیفتادی نامرد! صد
من رفتی و نیمه آمدی
یعنی ریدی خاک برسرت!
کون ِکج وکمرچین! تو
که بیل را هم پارو
کرده بودی فقط مرا
نکرده بودی پس چی
شد!؟ الحق که بابا
نیست هرکه ریش دارد.
آن همه چریدی، پس کو
دنبه ات!؟ دلم خوش
بود که هزاری کون
دادیم و بالاخره یکی
مان امین الدوله شد!
ما را باش که برای تو
دستمال پهن می کردیم،
اهل ِ محل یاری کند
تا خواجه زن داری
کند. ای کوس لیس! تو
اگر زنی داشتی که
چشمش کرایه می خواست
چه میکردی؟
به
قول ِمعروف اگر گرگِ
بالان دیده ای را پیش
ِ خری ببندند درست
است که سر نمی شود
اما خر که میشود.
تا دیر نشده باید
بزنم در رم. تو هم بی
خیال ِ این رُمان ِسر
ِکاری شو! قاچ ِزین
را بگیر اسب دوانی
پیش کش! زن به تصادف
آدم شد کوسکش!....
هر که اینجا گریه
دارد من تبسّم می کنم
خنده مجّانی ست آن را
خرج ِمردم می کنم
بیدلی هستم که در
دهلی علی ها می شود
یا علی می گویم و
خیرات ِ گندم می کنم
مثل ِمجنون به فقط
لیلی که عاشق نیستم
من دلی دارم که هرجا
می برم گم می کنم
بر خلاف ِ شاعری از
جنس ِمولانای روم
عشق درسیروسفراز رشت
تا قُم می کنم
یک دو باری پیش ِمن
زیدی اگرآمد نداد
خوب می دانم که او را
بارِ سوم می کنم
استخوان های تنم تنها
به سیرِمستقیمی
دلخوشند
من همینم این نشد
انگشت اهرم می کنم
کعبه پیشم آمد و
برگشت حلاج ِ مرا
حاجی نکرد
نو ح ِ کشتیبان کجا و
من... مگردریا
ندیدی!؟
باز می موجم کمی
دارم تلاطم می کنم
از بدن بیرون ترم
بپا به پای من نپیچی
چون تو را هر جا
بگیرُم می کنم
من خود ِ شعرم نه
شاعر نیستم شغلم علی
عبدالرضایی بود وهستم
تازه در اطرافِ لیلی
اهلشم خیلی
علی! امشب چقد سهل
الوصولی؟
من!؟ ولی...
اهل ِ تظاهر نیستم
من هم زنم را دوست
دارم
چون دوستی را تَرک
کردم دشمنم را دوست
دارم
با همسر و با بستر از
نزدیک دارم آشنایی
زن داشتم! هر کس که
یک شب شد زنم را دوست
دارم
از هر نه ای انواع
دارم نو نواری نیست
کارم
با هر زنی هرگز نمی
خوابم تنم را دوست
دارم
درهای بازِخانه ام
خیلی حقیقت داشت
دارد!
بر پله ها وقتی زبانی
می کَنم را دوست دارم
با اینکه در این
زندگی از دوست دارم
هر چه دارم
هر روز در آوردن ِ
پیراهنم را دوست دارم
یک بت شکن در من دچار
ِلات ِ بت هاست
از بت پرستی خسته ام
اما صنم را دوست دارم
من از بدن بیرون ترم
گور ِ خودم را می
کَنم در دوست دارم
چون دوست دارم،
دوست
دارم دوست دارم کردنم
را دوست دارم...