سریال-
متن ِ سیّّوس
اراجیف نامه
پیک اول
نام نامه
نخست بینی
پاک کن
آنگه حدیثِ
ما کن
ابوسفیدابی
الکیر
گفتم بنام
ننويسم با
هزار نامه
نويسم كه هر
كه در هر سمتی
از من به هر
طرزی
ياد کُناد،
او را دست هر
چه هست
مريزاد! اما
كسان ِ بسياری
از بسيار
جاهان زنگ زدی
و چَت
و ايميل كردی
كه:
علی!
ول معطلی؟
پاسخی
راست كن
که از هر طرف
همه سنخی
هفتاد را چپ
و راست کرده
اند!!!
باشد!
گرچه برخی
از این پر
خاشیان یک
کاره هم نسل
ِ منند و در
خوابهای من
درس دیده
وباردارند
اما چه باک!؟
مرا با نسل
كار نيست با
اصل كارهاست
!
چه در
افراسياب
هواداری ِ
سهراب
میکنند!
اگر
درصدی
اطمينانم
به
حاصل
مینشست
كه سنگِ
شعر به سينه
میزنند
و شاعران
مقيم
ِ هرسمتی
یقین دارید
همه جا جار
میزدم شعرهايم
همين جوانان
بردوش کشیدهاند!
همين شاعران
ِ بد نام وبی
نام که
سهرابهای
در شاهنامه
خواب رفتهی
منند!
گرچه رستم
ِ رودابههای
دربندم اما
عقيده مندم
كه
این جماعت به
کُشت ِ سهراب
قصد در قصر
کرده بی سببی
پشتِ
آرامشی
كه دوست دارند،
آرام
گرفته
اند.
ازیرا که
اینان
را هيچ كرم
ِ
شعر در خون و
پی
نيست،
حتی
شباهت با
همين مست های
نخورده مَی
نيست.
بسان
ِ آنان
كه در ايران
فوكوپرست و
دريدا زاده
اند و كم كه
میآورند براهنی
خواه می شوند
و رویا دوست
، یک کاره پی
ِ
آرامشی كه
دوستدارند،
رهسپارند.
شرابِ
شور و شلوغی
ِ
شاعر
هم نیستند پس
به این
زیراهاست كه
سالهاست سكوت
قیمه قُرمه
میکنم.
چو این را علم
كنم قلم راست
می شود،
پس نه نامی
به دورو بَر
می بینم كه
بگویم چون
نیستند عددی!
نمینویسم،
نه بامی به
اطراف كه
نویسم
كوتاهترم!
علی با نفر
سر
ِ
كارزار دارد،
او را با
نوچه گان
كاری نیست!
پس
در این
سرشاخنامه
از
کژ
جملاتی كه
راست می كنم
هر كه می
خواند بداند
این تابلو بر
جاده ای كه
من راست كرده
ام هرگز نمیماند!
پیک دوّم
شاعرنامه
شاعر ریا نمی
كند،
كافر همی شود
تا بر ساس
های سیاسی
ارجح گردد!
او
خود،
جای
خود باز می
كند نیمكت به
جای خالی
نمیفروشد.
صرفِ بیان!؟
نه! از زبان
پیش تر همی
رود دید در
مخفی
زند و
حالی مرا در
میان با وی
به هر
حوالیست.
چون در خانه
بجنبانم
ابیانه
تكان می خورَد
درویش می شود
ریش می گذارد
وبعدان كه
صاف و صوف
گشتی دربر
خلافِ سوفی
راه کردی
و از این
اوقات
با هر كه خود
داری از او
كند،
حسرتی همیشه
همراه خواهد
شد.
شاعر نگفتنی
ست!
همیشه ترس می
كند در پدر
حتی اگر لرس
از پسر
خورده باشد!
باری شراب
می فروشد
مدام و نمی
داند…راستی
را به جای
آن چه می خرد؟
القصّه
از هر صفحه و
گذر كه بگذرد
هر كه در او
بنگرد خود می
گذارد و با
او همی رود!
شاعر ستودنی
ست،
چون همیشه حقِ
با اوست،
چون با او
نیست!
پیک
سوّم
من
نامه
من از من هیچ
نمی دانم اگر
بدانم نیک می
دانم که زنده
نمی مانم. در
چندوچون ِ بی
تابی جایی
درجنوبِ غربی
با مسا حتِ
پنج درپنج
اتاقی توی
کنج ِ یک
پنجرهی دنج
دارم در تمام
ِ دنیا، هر
که اینجا
بیاید در
اندکی قدم از
جا بکند
اقدام درهوا
کند تا هوای
شر از منی
بیآکند که دل
کنده ام از
ترس!
از پیش
ِ
من درس هر كه
بیشتر لرس می
خورد می برد
.
مرا باشاعر
هماره
این شیوه ست
كه
با
او ترك دوستی
كرده در وی
مدام دشمن
بَرم
تا علاوه بر
نزدیكان دُوران
نیز بر او
علاوه كنم.
حسرتا
كه این طرز
مقبول
ِِ
این
جماعت
نیست!
اینگونه ست
كه از قبول
من یكی فراری
ام! اصلن
به جز من كسی
در قبول نیست!
مرا سطحی در
زشتی و عمیقی
در جمال،
مدام بود.
برخی تمركز
در این كنند
و باقی مر كز
نشین
ِ
آن شدی! چه
ترسی مراست؟
بر این
دوراهه آنقدر
می مانم که
علی های
دیگری آید
و در یكی راهبر
شود!
حقّا
كه با من
َرهان
را نیاز
نیامد،
وظیفه رفت
.
پس
روزی نكرده
خدای
خودم بوده ای
تا
با كسی كنار
بیایم،
دارم به خود
می آیم یكی
بیاید به من
بگوید راه چیست
؟ آدمی كیست؟
غیر از جنازه
ای ست؟
پیک
چهارم
آنان نامه
معاصرانم
همه در بدخُسبی راه می روند،
من اما تا
چشم ها را
بسته می كنم
در باز می
شود.
پس در مُنام؛ نوشتن راه می
برم.
مقصودِِ
من همیشه
دنیاوی ست!
در خود خدا
گری كه خود
مختار شد
منم! آنان
ولی سر
ِ آخراُخروی
می دهند!
سراغ
ِ
آب در سوراخ
جُست
می كنند جهدی
با خود نمیكنند
تا خود به در
آید.
باری مدرسه
می گیرند تا
از شكم
سیری بمیرند
دلی خلوت نگه
نمیدارند تا
درس بگیرند.
گاهی همیشه
با اینانم
راستی! اینان
چگونه با خود
اند؟ با من
رایزنی و
راهزنی بسیار
كرده اند،
رهبری اما كس
نمی كند بر
من! در همه
یك تازه
واردم! مرا
كه پس و پیش
نیست،
چگونه به من
پشت می كنند؟
بدینسان
انسانی كه
اینانند مرایی
مدام زحمت
بود
و
باشد
و
می شكنجد هنوز!
پیک پنجم
زن به
تصادف آدم
شد!
اگرمی شد با
شلیکی همه
آدمها را کشت
و از دوباره
زنی را قادر
کرد باردار ِ
همه عالم
باشد چه می
شد؟ چه می شد
اگر زایمان ِ
برابری رُخ
می داد
ومردمی را
برادر ِ هم
می کرد؟
نمی شد!
فقط آنها که
می فهمند
دچار ِ سوءِ
تفاهم اند!
طوری که
بفهمی نفهمی
هنوز فهمیده
و نفهم با هم
اند و گوشی
که تاب آورد
شنود از منی
که آبشار ِ
پرسشم
تحصیلات ِ
صدا دارد در
کار نیست
چه جوابی!؟
پاسخ
ِ
شاعر وقتی
حاصل می شود
كه بداند به
وقتِ
پاسخ محصول
می شوند اما
نمی شوند،
فقط گوشه می
گیرند كه با
هر دو گوش به
او بدهند و
نمی دانند كه
وی را با گوش
و گوشه كار
نیست،
همیشه
تنهایی خودش
را در ازدحام
انجام می دهد
که در صحنه
مرد کرده
باشد و با
شحنه زرد نه!
آنچه از وی
عوام برمی
دارند با
همانچه دركی
كه در خواص
می گذارد چه
ربطها كه
ندارد.
بین
ِ
این دو عدّه
البته فاصله
چندان نیست
كه زود باشند.
هر دو دائم
جاده غلط
كردند،
زیراهرآنچه
پیداست گم
شد!
این دو عده
من را
كجادیدند و
ایشان را با
من چه بود،
نمی دانم!
اینان مگسا
نند به گردِ
زرد خر مگسی
گرد شده! با
زن در بیرون؛
من! مترادف
دارند،
دریغا انسان!
كه ایشان در
پنهان بر این
باورند كه زن
یعنی
به تصادف آدم
شد!!!
شاعراما
چند صباحی ست
كه از سفره پرهیز
كرده تا عورت
بیاید!
او را دیگر
هوا و هوس
سرد شد،
چون نیامد!
پس بر آتشی
افتاد و آتش
بر همه افتاد
و ریا نكرد
چو حافظ موس
موس كُنان
نزد زن! كه
من به تمامی
كافر شدی
هزار دست!
حرفهاست مرا
كه نمی یارم
نوشت.
خُمسی خود خطاب شد
و انگار همی
كافی ست!
الباقی را می
گذارم بر
دلها و در گذرم
تا بعدان دیگری
ازعلیهای
عالی خواند
واین
فمن یعمل
بجنباند!!!
پیک ششم
جمع خوانی!؟
در جمع
همیشه یك
توافق هست
،
من مخالفم!
آیا نیستم؟
همه عالم
درمن؛ من در
همه عالم
هستم،
چون دریا كه
عجیبی عمیق
دارد.
پس
چرا من از من
فقط نبارد؟
خیلی خانه در
پی ام آمد و
هر چه آورد
اینجا ریخت،
بی فایده بود،
من رفتم! كه
انسان بی گمان
تنها در ركاب
ِ
خود می تاخت
. منی كه
خانه از خود
بیرون كرده
ام درخلوت ،
به هر كه
نزدیك شدم
ازهمه چی دور
شد!
پیک هفتم
من
در خطرناک
زندگی می
کردم می کنم!
عجیب است! من
توان ِ احضار
ِ یک گورستان
را دارم
اما كفن
پوشیده در
انتظارم! چشمهای
من هنوز همان
در
ِ
نیمه باز-
بسته ی همان
باغ
ِ
سرسبزند،
دم
ِ
همان كوچه
ی
كودكی كه
ادرار از دو
پهلو می كرد.
هنوز همان
كودكم كه
جوانی و پیری
ِ
توأمانی
دارد.
دیگر همزبانی
در كار نیست،
مادرم هم
جنبِ
دو چند سكته
ای كه در
كلماتم داشته
ام بارها
سكته كرد.
دیگر خیال
نمیكنم در
خالی كه بر
صورتم دارم،
زیرا خیال
ِِ
در صورت با
خیالِ
ِ
راحت خا
ل
می خورد.
هنوز كودكم
زیرا چابكی
در راهی كه
نازكی دارد
نیاز
ِ
مدام
ِآدم
بود.
هنوز كودَنم!
چون نمیدانم این
چند ین وهر
چند پوری را
كه برمن بود
با من چه
بود؟ اما می
دانم كه هر
چه در صفحه
سطر دارد دام
ِ
اوست كه در
من پیچید.
مانده ام
این جوان
ِ
شدید كه با
یار چنین است
با دار چون
است؟
گمان می كردم
اهل
ِ
این بلاد همه
حق دارند
زیرا به
تمامی
حیرانند.
در صورت چنین
اند و نمیدانند
كه در سیرت چنانند
.
خیال می كردم
آن عده ای كه
می روند
این
تیره پارچه
میدرند و
بینا می شوند.
دریغا!
پاك احول شده
اند.
دیگر اینها
را و آنها را
كه در دایره
ام می آیند
نمی بینم!
شما هم
دربه روی آب
باریکه بسته
کرده
دریارَوی
کنید!
که مرگ بر در
است وما کاری
نکرده ایم
چیزی ندیده
ایم وهنوز در
حا ل ِاطرافِ
این حرفها
مشغولیم!
آخراین
چه رسمی ست
كه به هر وب
خانه ای
تحریف تورات
می كنید و
موسای جعل؟
آن نستعلیق
ِ
دروج تنها به
آیه هایی می
چسبد كه من پیامبرش
نبوده ام
هرگز!
دریا شوید
رودهای گلو
تنگ!
ننوشته هایم
را زدید و
نگنجید در
این عبا كه
دیگر هیچ درز
ِ مرا نمی
گیرد!
لو داده اید
زیرا سخن
شناس
می
نبودید به
طرز
ِ
زبان
ِ
حلقویِ
من!
سرایت میکنم
به آنکه
رعایت کند
خودی در اوج
ِهر شکایت که
می کند. به
من آن نام را
میشنوانید
که از آنم
نیست؟ من اهل
ِخودم! مرا
بشنوانید که
در خودی محوم
وشما
نمیبینانیدم!
می نکردم بد
کاری و
ناتوانی می
نکنم تا
سوادی
که درمن
ایستاده
بجنبانید!
بیتوته
درنابکاری
مینخواهم
کرد! مانده
ام از کجای
خود این جرات
یافتید تا در
این محلتّ که
منم به
درآیید؟
فکرچون کند
هر که هست؟
خود چه می
داند؟ هر که
پرسد گویم
می رو! که او
با من است و
من با او نه!
رودرروی هیچ
گارد گرفتن
به من نمی
آید دردی
نینداخته
جانش همه
برخواست
میآید.
خدعه از خطبه
بردارید!
گرمی
بنگذارند
گرمی کنید و
میروید در
برو! تا هیچ
مینبردارند!
علی!
دوباره رفتی
تو جاده خاکی
ِقرن چندم!
یه نیم دهن
هم کوچه
پسکوچه ای
بیا که بد
دَس
اندازیست!
امیدوارم حال
ِ تو پیدا
باشد چون همه
وقت را گم
نکرده باشی !
تقّیّ به
توقیّ همی
خورد ونق نق
ِنقی دعای
ناشتای تقی
شد؟ گیرم که
خر- خرفتی
مسری هم شده
باشد، سرایت
به هر طوری
در همه سنخی
کرده باشد،
تو را دیگر
چه می شود؟ آخر
چگونه بنویسم
وقتی كه دشمن
فرضیست،
وقتی كه دوست
فرعیست،
وقتی كه خود
مجازیام! به
كه شلیك كنم
؟
همه مثل
ِ
همند!
مثل
ِ
منند!
از شصتِ
پا تا فرق
ِ
سر سنّتی!
سنّتی!
قورت داده ما
رو این لامصّب!
درغیابِ
انبست وَتو
میکنند و در
حضوراز برای
خوشمردی گلف
گلف راندوو
میگذارند.
نیك میدانم
این فمن
یعملی كه در
برابر من
راست كرده
اند سرآخر
به اندرونی
ِ
ایشان سرایت
همی
كند.
هراس
ِ
من بیشتر از
رسمی ست كه
مرسوم خواهد
شد
واِلاّ
همین جوان و
آن پیران
آتشی بر آب
روشن كردهاند
و خود نمیدانند.
نشد! تو هم
جفت کردی
پسر! کارو به
جایی کشوندن
که با خایه
های قدّ ِ
تلنبارت
مجبوری توی
هلفدونی خودت
دردِ دل
هشلهَف بکنی،
پاشو! اصلا
خودم می
رینم!
توی گلوی
آدم
ِ
سگ خُلق تو نمی فهمی
،
كوفت و ماشرا
هم كنی كم
كردی!
اینا شام و
نهارشونو
كوفتهی
دست به گردن
كوفت می كنن
.
آغایون
ِِ
از سگ بدتر
از لچك به سر
های كوچه ی
قجر هم جلو
زدن
!
بدون
ِ
پول توجیبی
همه پَنتی
شدن.
بد پاپاخی
داره بدجوری
سر
ِ
شاعرجماعت
میره جماعت!
دیگه باس
سوار
ِ
خر
ِ
شیطون شد تا
همون جا كه
هستن لااقل
بتمرگن!
کوس نگو!
شَمَره از دو
طرف داخیل و
خاریج ندانه
اگه ای تورفِ
موسون دسّه
بکونن می کیر
ِ قورصی
بونین؟
نبونین پس
شاله کوسی
نکونین که
سیا باد ِ
مِیَن سکنتری
اگه کشکرت
بشی
گومابونه!
دو سه خط چوس
ناله بودین
اونِ ایسم و
رسمَ چودین
داستان! سر
وکلّه
شلوغودین تا
بمام! شیمه
خط خطَّ
نویشتا مو
بگام!
شاخ تی
لیگوَر بَگا
زاکون کی
گونه هدَا نی
یَه؟ می تبر
دسّه پالو چی
جراتی موت
گوشادوده مو
اگه راسّا
کنم دوسبنم
فوسبَنم
هر چی مو
هیچی نگونم
گوش ِ وَر لب
سولاغودین
علی قای تی
شقّ ِ قربون
دوسَن! چی
واسین؟
مگه از
زندیگی سیرین
کیرین که
تورنگی چوس و
فیس ایفاده
کونین پیف
پاف!؟
فاک آف!
هر چی آدم
چودَم تا
گیلکه کنار
بَنم یه
پَهلو فارسی
دُخونم دوسه
چارک کوس و
موس حواله
بودین می تبر
دسّه واسین؟
چی واسین...؟