سریال- متن ِ هفتاح

 آغای گاوندپورمشهوربایدگردد!

 

 

 

دوست ِدوستِ دوستِ من! طبق قاعده ی ترایایی ِ گزاره ها دوستِ من می شود.

پس دوست ِ من!

      شما زیادی زور در لو لِهنگ خانه می زنید و این نمی دانید طرف خالی بست! دوستِ دوستِ من! عاشق ِ من نبود! فقط کار چاق کن بود! (البته منظورم این زشت ساحره ای كه چنین میرزازایی می كند، نیست!!!) این دو چیزهر دو سه چیز بودند (باید بگویم  این چی نامیه؟) كه شما متاسفانه هیچكدام آنها نیستید، پس كه هستید؟ از كجا آمده اید؟ كاروانی خیلی جلو ترازشما هفتاد فرسخ رفت! بشتابید! بشناسید! آمدهای كه شاهنامه را دوباره از بَر بکنی؟ ( مهردادَی گوشه موشَه وا بَدی توهنوزم خیلی ماردآقایی راسّاکون باچالان! ) نمیتوانی! من آدمهای آهنی را در َ دهه‌ی شصت و پاریس را با عربده‌های اکبرکُش توی رنوی اسقاطی‌ام جار زدم و خودِ 72 در جلساتِ كوهن و براهنی و صفدری ضبط شد، البته نارنج هم نشری نبود كه قادر باشد تمامش را به تمامی تمام كند اما آن هم دَرش تخته شد. همیشه هر سانس ِ شعرهام وسط ِ سانسور به اکران رفت! در هیچ جای این قرنها، هیچ كجای این دنیا، هیچ شاعری با من هم آرزو نبود. ای كاش می‌توانستم فقط باری یكی از كتابهایم را بدون دستكاری به دست خود برسانم. شما اما ناشرانی همچو باران دارید كه از هر كجای این آسمان بر همه وقتی می‌بارد اما این باران یعنی آقای گافان كه اینهمه آرام در آرام توی باران راه می‌دهد چی شد كه چنین خوابیده خود را روبروی توپِ پری گذاشت؟ حرف ِحساب را ازهردهانی كه افتاده باشد در همه گوشی باید بلند داد زد! مگر تو پاریس را دررنویی كه لای سطرهای كتابت پارك شد نمی‌بینی؟ كمكت می كنم كه بینا شوی، نشان به آن نشانی كه در مطلب ِآبتین خودی نشان داد و بی‌نشان شد در شماره ی بعدی فصلنامه ی گافان!!!

با این وجود رانندگان ِ گافنامه‌ی فان فان از جماعتِ سانسور در ارشاد ُِملایان هیچ کم ندارند، دارند!؟ چی شد که در شماره‌ی بعدی به داد و قال افتادند که ما نبودیم و بی خیال!؟ چرا سردبیر ِمحترمه به دَدَر رفت وتن به چاپ پاسخ نداد؟ دستور از کجای آن بالا آمد که جنگی ختم غائله اعلام کردید؟

 

تو یعنی این گربه...  آدمهای آهنی، فی البداهه پاریس شینما، رساله‌ی سوفی و جامعه را از بَر نیستی؟ باور نمی‌كنم! تو اصلا بی جا می‌كنی وقتی كه نمی‌دانی وقتی كه نمی‌خوانی شلتاق می‌کنی! عجب گیر ِ خری افتادم!

من نمی‌دانم این روزها چرا هركه دنبال ِ دو سه تایی دوزاری سگ دو می‌زند آن را فقط توی جیب ِ هر که دست کرده‌ی من پیدا می‌کند، مثل اینکه این سالها  فقط در راستای شهرتِ برخی اسباب راست کرده‌ام... می‌گذرم!

 

آخرای  77بود به گمانم كه در مجلس ِ كذایی ِ یك خانه كذایی‌تر كه دوست دو بهم زن ِ ما مریدِ مریدِ آقایان هم مقیم ِ اندرونی آن بود و امسال مدال ِ کار چاق کنی در کارنامه کوفت کرد،  وارد شدم. خنّاس هرچه از آن بلاد تاس می‌انداخت وشاعر رو می‌كرد آس در نمی‌آمد! من اما ازلاکرده شاعری نام بردم گمنام نام که با پوزخندِ حضّار برطرف شد! اندی بعد منتقدی بر جنگلی كه در آن همین بی‌نام انگشت كرده بود نقدی نوشت و جارنامه چاپ نزد! لاجرم در مقاله‌ای حمیدی‌های شیرازی‌كُش كه عنوان بی خیال بر پیشانی داشت ازشعرهمین گمنام که دو سطری از او نه درجامعه بلکه در مسافرکُشی!!! فی البداهه شد! و مقاله‌ای از مازندرانی كه در رویا سیر می‌كرد و تاثرم را در تثلیث بلند كرده بود، به نیكی خیلی نیك یاد كردم. خود كرده را چرا شلاق می‌زنی پسر!؟ این شاعر ِ بد نام ! در بی خبری و خودخواهی ِ خیل ِ مدعووین ِ ریش و سبیل دار و خوش‌نام كه بارها به آن بلاد آمدند و برگشت خوردند و جز خویش ندیدند از بین ِ شمایان پیش تر چند خالی كشید و بر زمین ِ لخت زد! مراتب قدردانی در مقاله‌ی تو را هم خوب تحمّل كرد! اما تو دیگر شورش را درآورده‌ای، چی شد؟ توده چُسک‌های خرداد چَر راپورت داده اند که دارم ترکِ وطن می‌کنم !؟ خرابش کنید که می‌خواهد خراب کند برخی  که شلوارکی خراب کرده‌اند؟ زمان تاوان ِ هر قلم فروشی می‌دهد به من چه که پیش ِ مشام ِ سگ دارند کون تلومی‌دهند! با هزار نامه در هزار سایت درنوشتید و دم فرو بستم. هزار پیغام فرستادید و دعوت به دعوا كردید وگفتم بی‌خیال! این نیز بگذرد! من كه مثل ِ معروفی عبّاس نیستم! داسی كه دست و پا كرده‌ای دم ِ كندی دارد، نمی بّرد! از تو گردن قرص تر نبود؟ ای بی خبر! من آمده‌ام  تا هزار قرن در همه شاعر کنم، تو فكر می كنی گزك به دستِ گوز می‌دهم؟ تو را همین شاعركهای كوچه پسكوچه های هفتاد دو كوچی قورت می‌دهند. تو و کشکیری هنوزدرشیوه‌ی شاملو ریدمان ِ کشکی دارید، یه لاقبا به مصاف با غول رهسپار شدید؟ من كه نمی‌توانم در پاسخ به هرادعایی كه درغورغور ِقورباغه بلغور می‌شود صرفِ وقت كنم، دست و پنجه‌ی نازكی هم ندارم تا تو و چنجه ای بتوانید آن را وقف ِوقت كنید. پسرک پساجانت مرا پاپتی کند! من یازده كتاب دارم كه روی هم رفته هفتاد هزار سطردارد سه خطی از آن را به سه سرباز ِ خطِ مقدّم ندیده‌ی گمنام نسبت داده دستی دستی لقب ِ گنده‌ی سارق به علی دادی؟ من هنوز سرهنگم! زود است که از گَنگ سرقت کنم مانده تا سرلشکری‌م !

انگشت در ماتحتِ شعرهای کسی کرده‌ام گاهی، ولی ضبطِ صوت ِ هیچ صدایی نبوده‌ام هرگز!

عجب بی حوصله تشریف داری ! اگر ازاین نادرویش پیشاپیش می‌خواستی همانا از این كتابها هفتاد سطر رو می‌كرد كه عینهو از آن ِ دیگرانند! برو بیدل بخوان و بیدل شو تا چند سطری دوباره از من جُست کرده باشی! اصلن تو چه می‌فهمی که اگر شاعر ِ حلاج خورده ای چون من نتواند به قرن هفتم رفته پای پیاده تا خود ِ هشتم وهشتادم برسد که اسب ِ جاکش ِحافظِ  را کش برود به فردا نمی رسد همین امروز فراموش می‌شود!

من سواد ِ چندانی ندارم اما تو واقعن بی سوادی! در همان كتابی كه مثل  محصّل ِ مکتب خانه‌ای برای فروغ انشاء كردی اگر ندای هل من ناصرن سر می دادی چنان چیزی همین ناصر نشانت می‌داد كه نام كتاب را بگذاری فروغ سارق ِبگذریم!

من به دلایلی که تو قدّت نمی رسد  بفهمی، درهمان ایران هزار جور شاعر و ناقد و ماهر به اسم و رسم رسانده‌ام که برخی شان نمی‌توانند شعر را از رو بخوانند و برخی حتا وجود خارجی ندارند. کاک لیس ِ یونانی که علیه مافیای تریاک می‌نویسد!!! آرلن گرودی ِ ایرلندی!!!، قمصری و یاسری را تو اصلن می‌شناسی؟ البته درباره آنها که مشهورترند آبروبری نکرده در می گذرم! عبدالرضایی ِشعر معاصرتولیدی ِعالی ِعلی‌ها داشته و دارد! همیشه در هزار نام قلم فرو کرده  که اغلب جایزه می‌گیرند!!!

شده گاهی رهگذری از سر ِکوچه برداری و سرِ یک سال وسطِ سوراخ شهرت بگذاری؟ خب نمی‌توانی! نمی دانی که چنین اون تلو داده ای!

تو چه می فهمی که روشنگری دردل ِدیکتاتوری یعنی چه؟ چه می دانی که از خوب خوبهای ملّتی هستی تمام خوب! لیک می‌خواهی مثل همه نیک باشی! خب باش! چکار داری به من که خیلی شرّم! از شما از ما بهتران خیلی خیلی بدترم!  باید بزنم در رَم !؟ خب آمده‌ام خوب شد؟

 اگر اثبات کنم بنیانگذار ومروّج استتیکِ شربوده‎‌ام در ایران، به من صفر می‌دهی؟

 

در اوانِ دانشجویی توی درکی بزرگ به درَک واصِل شدم و از سه دسته ی ریاکار و همیشه خوب برای همیشه بدم آمد.از آخوند ها انزجارداشتم چون آخوند بودند و ایرانی نبودند! از تو ده ای ها بدم می آمد چون به شورِ ِسیاسی با آخوند ها پرداخته انیرانی بودند!

واز مردم، مردم، مردمی انزجار داشتم که از زمره مردم ِهیچ ایرانی نبودند و مُدام پای منبر ِآخوندها بودند! آیا ما واقعا ایرانی هستیم؟ هستیم هستیم؟

 

علی جان خودکُشی نکن! خرنشو! اوّل اقامت بگیر، بعد شاعر شو!

 

ول کن! این طرف هم یه جور ِ دیگه همه چی تخمی تخمی تخمی یه! دنیا دیگه سوراخ ِ تنگی شده من تو ش نمی رم! گاهی که سیگار می کشم خواهی نخواهی خودخواهی سرخود می نشیند وسطِ شعرم و سطرهاش را بین ِ آینه شانه می کند تا بگویم که چی!؟ بیهوده نیست که درمتن هام شرابی ملس ریخته ام تا وسطِ بد اخمی ِ نثرم عرق سگی سگ بسته باشد این هم ماست خیار!   نوش!

 دیگر باکلماتم بازی نمی کنم شوخی دارم هیچ چیز بازی نیست همه چیزی به طرز ِ احمقانه‌ای شوخی‌ست

 

من آنقدر شاعری شجاع و شاعری ترسو بوده ام که با تالیفِ مقاله ی موهوم هادی استعدادیِ معدوم که حاضری در هیچ آماری نداشت و ندارد بر سر ِ زبان و زنها بیندازم که عبدالرضایی سرشتی آنتی فمنیست دارد!!!

 

          واسه چی؟

 

چون داشت حالم از هر چه ماچوی ایرانی که هر شب هر شب زن کتک می‌زنند و طبق ِ مد همه یکسر فمنیست شده اند به هم می خورد!

 

راستی! از همان موس موس بخواه که نوار ِ آن مصاحبه دست وپا کرده  ارسالش کند تا بفهمی که در نفهمی چه پاپاخی سرت رفته و این شاعر تمام مست، چگونه در مستی ِ تمام سخن لای ران رانده‌ست!!!

من کتابهای دوستدار راکه توسطِ نشر ِ عشوه ای ِ خاوران هدیه شد، تازه در پاریس خوانده‌ام. دیگر به خودم می‌بالم چون با خواندن تنها یکی مقاله در مجله‌ای که توسطِ گلشیری سال 75 به من داده شد، به درک یک دوستدار که در گوشه‌ای از کلن دارد به انیرانی شدن فکر می‌کند و فکر می‌کنم شاگردانی چون تو!  کم مزاحم ِ آرامش او نباشند، رسیده بودم! البته دوستدار هم کم از هایدگر تا آخوند زاده‌ی خودمان کش نیامده است!!!

من هم اگر به شیوه‌ی او فرو در فکر می‌کردم و مقالاتی راکه در نام ِ این وآن فرو کرده‌ام به نام می‌نوشتم، از آرامش ِ تو کوتاهترنمی شدم تا با مستمسک قرار دادن ِ نیم صفحه ای از گپ هاش در گفتگوی سی صفحه ای  کسی که سالهاست از مقدّس معمولی ساخته شاعر ِ چند کتاب نامی ِ این سالها را نادیده گرفته سرخود سر ِهر منبری سارق خطابش کنی!!!یعنی تو فکر می کنی که سیستم جاسوسی ِ ارشاد نمی داند که آرامش ِ تو همان بابک بامدادان است و بر نامش خط نمی‌کشد؟ نکشید!؟ تا خوشمردی کرده باشم اقرار می کنم که در همان نشست، از همان کتاب باز هم برداشت کردم و تو ندیدی یا دیدی وخوشمردی برای فقط آرام رو کردی

 

گرچه من هم نامردی نکردم و پاسی بر آرام ِ تو شا شیده ام در پاریس و پارس نکرد و ریدم در لولهنگ خانه ای که دست و پا کرده بودو هر چه فند توی پاسخ ریخت افاده نکرد وکاسه ی چه کنم چه کنم دستش دادم که دست به آب رَود و  قصدِ رود نکند که موج ِ قد بلندی سر ِ دریاست!

پاپتی با اون نثر و سوادِ کتبی- سلبی وِرِ شفاهی در باره ی شعر و شعوری که نداردهم می زند! چه می دانست که اگر « دوستدار» د، من عاشقم! آرام ندارم! و اگر دارد چرا شین ی علاوه کرده نکند که می خواهد قیف هم بیاید؟

هر قِرشمالی می داند که عمری در ِ کون ِ عربها عربی کردیم و در فارسی دری وا نکردیم . مولوی اگر نیمی از مثنوی را تخمی تخمی معنوی کرد، معنی داشت! شمسی پشتِ سر گذاشت که هزار تای آرام اگر یک عمر بنالند، یک نخ از فمن یعملش تاب نتوانند!  طرف مولوی را بی عقل می خواند که تازه ترک ها به یغمایش برده اند ودر هر هزار شهر شهره کرده اند!؟ عجب احوال ِکژ و چشم احولی دارد این استادت!او که اینهمه سنگِ عقل را به سینه می زند چطور ایران نوشت ِ شمس ِ تبریز را نمی بیند که خرَد را ریزریز کرد و تیغی چنین در فارسی تیز کرد؟

این نابلد آن جا هم که خیام را علم می کند از نفهمی یک نه خیام توی نیشابورِ حرفهاش می تند!

این را دیگر هر محصّل خوانده ای می داند که قرن هاست درعربی واداده ایم واز وقتی که اسلام تا دسته در ایران رفت و خدا را خرَکی قبول کرده ایم سوال می نتوانیم پس فکرهم نداریم!

چرا یکی نمی آید فکری بکند؟ دیدی زده این تیره پارچه را بدرد؟ شیوه در نثری چون شمس کند که می زباند؟ تخمی تخمی و نابلد که نمی شود گفت، فارسی نمی تواند!

پیدا نمی شود یکی در کلن که حالی ِ این نابلد کند تا بفهمد نوشته خیلی فرق با نوشتار دارد که زبان در متن می زباند و موضوع ِ خود می شود؟

من نمی دانم چرا خانه هر که در زبانی غریب می کند کُرکُری برای فقط فارسی می خواند؟

چند قرنی شده شاید نشسته چمباتمه بر سر می زنیم که فکر نداریم شعر نداریم شعور نداریم

تا کی!؟

 که چی!؟
چرا فکری نمی کنیم؟

این هشت ماهه شاعر کم ندیدم در بجز فارسی، نیستند!

پس از من از پیش ِ این شعر ها هر که می آید بداند ما بیشتریم!

چنان زیادیم که قادریم در جهان حافظی کنیم، نمی گذارند!

چه کسانی!؟

بر ما مدام مُلا حکومت کرده واِلاّ عوام ِ ما از عامّه ی کلن عامّی تر نیست.

اینان نخبه ها را بر مسند ِ امور می نشانند و ما خیر ِ سرمان از سر ِ ناچاری خیلی که هوش کنیم از نوخاله ای چون خاتمی که به نوبل رسیده هم بدان کم  ارادت ندارد حمایت می کنیم!!! می بینی چه احوال ِ کون گشادی داریم!؟ سهم ِ ایول و نوبل هم که به ایران می رسد یک کاره وجنگی بین ِ ما وول می خورند و زنی عامی را جهانی می کنند!

 

ُمشتی احمق طی ِّ قرن ها ترویج ِ حماقت  در ایران به ایران و ایرانی خیانت کردند، تحمّل کردیم و تامّل نکردیم! آیا ما واقعا ایرانی هستیم هستیم هستیم

 

تو که  بازم زدی به صحرا!  جون ِمادرت راسّش کن!

 

 باشد! می کنم!

نمونه‌هایت  جز در موردِ مصاحبه‌ام كه نام ِ آرامش و آن دیگران را  یدك نمی‌كشد و دلیلش را با دست وپا کردن ِنوار مصاحبه خواهی فهمید بیخود و باطل اند. تازه گیرم تمام این دلایل درست، آخرکه را دیده‌ای  پای ِ متن ِمصاحبه پالآن ِ پانوشت پُر بکند؟ تو اصلن شاعری را سراغ داری كه با كسی نزدیكی نكرده باشد و سرخود به حمامخانه رفته باشد؟ نکند دلت می‌خواست ماجرای غواص و شفیعی ِ کدکنی را دوباره لاهیجی کنی ؟ راستی اگر این بار خواستی كتابی مثلن درباره‌ی شاملو، سهراب ِبیدل نویس سپهری یا همین شاعرمآب محافل ِ تشریفاتی ِ شما شیانلو شیاه كنی بگو تا من چنان دلیل الدلایلی راست كنم كه به اینان بگویینمی گویم!

گرچه خیلی بیشتر از شاعران ِ  پیش ترم اما نكند به این گمان كه از اینان معروفترم شهرت ازمن می‌ستانی؟ به این هرگز فکر کرده‌ای که اگر روزی اَن هندی ِ تو در ایران منتشروبا کتابهای شعرم قیاس شده وجماعت بفهمند که ماجرا برعکس بوده یا کیری کیری کاه را کوه کرده‌ای قلم به مزدت می‌خوانند؟ چیزنامه‌ی گافان می داند که نچاپاندن ِ اراجیف نامه و پاسخ ِبرخی به هتّاکی  ِتو برچسبی تازه روی نام ِ برخی الصاق می‌کند؟ سردبیر ِ گافان چگونه از فرداش هراس نکرد و جنبِ این واویلا در همان شماره‌ی کشکی توی تخت خواب شاملو چشم و چال ِ مقاله چاق کرد؟

عجبا!

 آخه بابام جان به حروفِ معروف قسم از این شهرت كاذبی كه مرا ست جز ناسزا طّی ِ این دو ده سال اخیر نوش جان نكرده ام چه شهرتی!؟ تا یادمه همیشه نانم سواره بود و خودم در راه پله‌های منازل مردمان پیاده! شما چه می فهمید كه استادی ِ کرسی ِ خصوصی در حالی که یک کرورریاضت طلب در پس ِدر داری یعنی چه؟ خبردارید که فرزندان ِ اغلبِ نویسندگان بی‌بضاعتی که این روزها پشتِ هر زدوبندی زیرآبِ مرا می‌زنند در کلاسهای مجّانی ِ این نابغه‌ی ریاضی دانشگاه کرده‌اند؟  چه می‌فهمید که طیّ ِ دو ده سال روشنفکر!؟ شاعری تاثیرگذار بودن و مدام در تمام مطبوعاتِ حتی روشنفکری!؟ سانسور شدن یعنی چه!؟  نمی‌فهمید که در نفهمی چنین بلغور کرده‌اید پس بگیرید! این هم شهرتی كه  سگ دو به دنبالشید ارزونی ِ خودتان! سه دستی به شما تقدیم كرده‌ام که تبریک هم گفته باشم بی ی یاه ه ه ه ه ه ه ه ه...................................

 

 

                                                                 ادامه دارد...

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.