امضای من

بهزاد خواجات   

 

 

 

 

امضای من خواهش می‌کند

که متن را نخوانید

این همه غروب و کاج‌های حق به جانب

در الکل چشم‌های دیگری بود

وگرنه در آن جعبه‌ی منبّت

که طرح مار داشت

من نقطه‌چین‌های خودم را گذاشته بودم.

عکس‌های شما حاضر است

از ثقل دیدن رها شوید که این‌جا

امضا یک لنج بی ناخداست

در منبّت دریا

و این که می‌بینید

اسفندیار از چپ آمده و زیگفرید از راست

اشتباه از فرستنده است

وگرنه گیرنده که دارد

بشقاب‌های کثیف‌اش را می‌شوید

و بعدهم به احتمال زیاد

خودکشی خواهد کرد

من در دستور زبان تو فعل می‌شوم

و انگشت‌های تا بازو جویده‌ام

نشانی آن فروشگاه گرفته

که آن شلوار جین به تو داد

اما تو بیا و نخوان، این متن را نخوان

که این امضا

تمام پیامبرانش را پیش تو خوانده

و باقی، هرچه تو بگویی.

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.