خدای من!
میان آب های سرخوشِ
بلعنده،
این همه گرداب:
و من،
ولی،
تنها
همیشه نافِ تو را می
خواهم؛
و دره های دوسویش،
آبشارانی از گُل،
و زیر هریک رودی
جاری،
از زلال های بهاری:
این ها کم نیست،
به هرکجای جهان؛
امّا
من فقط شکافِ زیر
نافِ تو را می خواهم.
و ماه نیز، که گاه
نیمی از پستانش
از شکافِ گریبانِ ابر
بیرون می زند،
تو را دوباره به
آغوشم می آوَرَد:
درست وقتی احساسِ
پوستت بر پوست
و سینه ات بر سینه ام
از هوشم می بَرَد؛
و، چون خدا، بر من
میتابی باز؛
و خاک ها را در من بر
باد می دهی؛
و آتشم میزنی؛
و آب ها را در من
مییابی باز.
هی!
ببین چه می گویم:
رها مکن که رهایت
کنم.
بمان و باش.
مجال ده که خدایت
کنم.
وگرنه، این بود و
نمود که هست
درون آینهی بینشِ
بهشتیی زیباییی تو
نیز
هزارها دوزخ زشت تر
از این خواهد بود که
هست.