نه!
فرو بند این دفتر
را:
بودنم، دیگر، از شکل
رهاست
و نمی گنجم در شعر.
از خودم بیرون آمده
ام.
خورشیدم منفجر است:
اوفتان در خویش
به
گودالِ سیاهی
کز تن ِ من می سازد
گورم را:
تا فرو پوشد
از چشمِ
شما
نورم را.
مرگ، اگر هست، جز این
نیست:
چه غم؟
و
به دَرَک :
عشق اگر
از من تیری ساخت
و به سوی بی سوییهاش
انداخت،
به بازی گوشی؛
گُذراندَش، هم چون
نور، از دلِ آب و دلِ
برگ و دلِ ابریشمیی
تیراژه
و نشاندش ، هم چون
ظلمت، در دلِ سنگ.
من منی دیگرم امروز،
منی
که توانستنِ او را
بود و بنیاد
همانا
نا
خواستن است؛
و که رفتارش بی
رفتاری ست.،
و که آرامشِ بی موجِ
سکون است فضایی که در
آن دریایش جاری ست؛
و که تنهایی اش از
احساسِ بی کَس بودن
عاری ست.
نیک آموخته است
که جهان را
چشمْ بسته به تماشا
بنشیند؛
و که زیبایی را، جز
از دور و مگر در یاد،
نستاید؛
و که دلخوش باشد
به همین که
گاهی،
در
خواب سحرگاهی،
گستره یی
از رویا می بیند؛
و چمان در سبزای
سایهْروشنِ
آن و
خیره در رقصِ
پرافشانِ یکی پروانه،
پاره یی نیکی ی ناب و
زیبایی پاک
فرادیدش می آید؛
و خدا، با سایشِ دستی
گُلبرگین بر پشتش،
شانه های اورا هم
به پر
وبال
می آراید.