شعری از
رضا
کردبچه
آتش گرفته ام
گُر از خودم
بلندتر قد مى
كشم
شعله هايى
لُخت
روى
عريانِگیام
زبانه مىزند
خيسيده از
چشمانم دود
میكشى آهْ
،همه چپز را
دودكشها سياه
به خوردم
دادند
سوزشى افتاده
روى خودخوره
گى هايى ذره
ذره مى جوند
دندانهايم
را
گرماى تو
روى خطوطِ
پيشانى ام
همينطور بالا
مى رود
و پاشويه
هايى كه روى
قلبم گذاشت
دماى
دستم به تنت
نمى رسد
لرزمى پيچدم
در خودسوزى
دستهايى شعله
مى گيرم
انگشتهايم
مچاله در
حرارتنت
بيرون مى
پاشَدَم
گدازه هايى
از سوراخ
سمبه هايى
گداخته مى
داخَتَم
بازكرده ام
دهن روى تا
ول هاى آبله
اينچنين
برآمده
برآمدگى
هاى تنت
هنوزازحرارتم
پايين نيامده
هذيان مى كشد
زبان به
زبانه ام از
زير آتشى در
خود فروخورده
ام
خاكسترى لايه
لايه گرفته
مانده بجا از
تمامى
داروندارمت
به ايوان مى
روم
وانگشت كشيده
بر ناتمامى
ات
دوده مى شوى