گفتِ سنگها منصور کوشان سنگ 21 سنگی بهسنگ دیگر گفت: - تو را همیشه در پیراهنی از آب میدیدم محروم از آفتاب و باد سبز همنشین ماهیها. سنگ دیگر گفت: - پیش از همیشه در پیراهنی از آفتاب و باد میبینی محروم از آب سیاه همنشین آدمها. سنگ 22 سنگی بهسنگ دیگر گفت: - تو بزرگ بودی و خاموش با رازی در دل اکنون دُری کوچک و عشوهگری بیرازی در دل. سنگ دیگر گفت: حسادت انسان را هیچ پایانیش نیست. سنگ 23 سنگی بهسنگ دیگر گفت: - دیری است در تو مینگرم تو نه بهماه میمانی نه بهخورشید. سنگ دیگر گفت: - تبعید از دست دادن جلوههای ظاهری است رسیدن بهمعنای خویشتن. سنگ 24 سنگی بهسنگ دیگر گفت: - این چشمانداز را هزار هزار جلوه بوده است اما نه بدین سان که امروز تاریک بیآسمانی. سنگ دیگر گفت: - پاداش آزادی شکوه بیمرگی است. سنگ 25 سنگی بهسنگ دیگر گفت: تو بهماه بیشتر مانندی تا بهخورشید. سنگ دیگر گفت: حرامزادگی مفهوم بیمعنایی است هیچ آفریدهای بیپدر نیست. سنگ 26 سنگی بهسنگ دیگر گفت: - هرکس و هر چیز بهراهی رفتهاند اما تو ماندهای بیهیچ تغییری سنگ دیگر گفت: - رسیدن بهآن چهار راه بیرون زیبندگی است اما پویایی مکاشفهی آن هزارتوی درون است. سنگ 27 سنگی بهسنگ دیگر گفت: - در خواب بهزمینی پرتاب شدم ماندابی بی که فروافتادن را پایانیش باشد. سنگ دیگر گفت: - این از هراس بودن در سرزمینی است که عاشقانش از کمترینانند.٭ ٭ از مجموعهی منتشر نشدهی "گفتِ سنگها"
منصور کوشان
سنگ 21
سنگی بهسنگ دیگر گفت:
- تو را همیشه
در پیراهنی از آب میدیدم
محروم از آفتاب و باد
سبز
همنشین ماهیها.
سنگ دیگر گفت:
- پیش از همیشه
در پیراهنی از آفتاب و باد میبینی
محروم از آب
سیاه
همنشین آدمها.
سنگ 22
- تو بزرگ بودی و خاموش
با رازی در دل
اکنون دُری کوچک و عشوهگری
بیرازی در دل.
حسادت انسان را هیچ پایانیش نیست.
سنگ 23
- دیری است در تو مینگرم
تو نه بهماه میمانی نه بهخورشید.
- تبعید
از دست دادن جلوههای ظاهری است
رسیدن بهمعنای خویشتن.
سنگ 24
- این چشمانداز را
هزار هزار جلوه بوده است
اما نه بدین سان که امروز
تاریک
بیآسمانی.
- پاداش آزادی
شکوه بیمرگی است.
سنگ 25
تو بهماه بیشتر مانندی
تا بهخورشید.
حرامزادگی
مفهوم بیمعنایی است
هیچ آفریدهای
بیپدر نیست.
سنگ 26
- هرکس و هر چیز
بهراهی رفتهاند
اما تو ماندهای بیهیچ تغییری
- رسیدن بهآن چهار راه بیرون
زیبندگی است
اما پویایی
مکاشفهی آن هزارتوی درون است.
سنگ 27
- در خواب بهزمینی پرتاب شدم
ماندابی
بی که فروافتادن را پایانیش باشد.
- این از هراس بودن
در سرزمینی است که عاشقانش
از کمترینانند.٭
٭ از مجموعهی منتشر نشدهی "گفتِ سنگها"
صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانشِنويسش | بالكن | دست آوران | تماس با ما كليه حقوق اين سايت متعلق به مجلهی شعر است.