سلانيه يا اندوه خانه به دوشی (1)

ژوليا كريستوا

پچواک: امیرحسین افراسیابی

 

 

سلانيه كجاست؟ (2)  يك لهجه‌ی  غريب فردي است، درد خاصي است كه با ديگران تقسيم كردني نيست؟ يا فراتر از سرنوشت غم انگيز سلان، فراتر از اضطراب هاي شگفت او، اشارت به غريبگي  خانه به دوشاني دارد كه بي شك در آستانه ي قرن بيست و يكم مائيم، غريبگي اي كه شايد كم تر بيان شده اما به همان اندازه  معّما گونه است؟ آيا او يك ابَر بي گانه، يك ’مورد‘، يك بيمار افسرده- شيداي ’درمان ناشدني‘ است؟ يا پيش از اين همه ’هم تاي من، برادر من‘ است؟

به بركت انتشار مكاتبه ي پل سلان و گيسِل سلان- لِسترانگه (هم سر سلان)، و تلاش سنجيده ي ويراستار، برتراند باديو، كه اوضاع و احوال زندگي نامه اي، تاريخي، اجتماعي و ادبي  را  بازسازي كرده است، با دو بخش از سلانيه آشنا مي شويم. (3)

من با اولي از پيش كمي آشنا بودم: بخش مربوط به شاعر كه زبان مادريش، آلماني را  مي نويسد- خط مي زند.  زباني آلماني كه از صافي زبان هاي  رومانيايي، هبرو، و نيز انگليسي، ايتاليايي، يوناني، لاتين و فرانسه گذشته است و شاعر در اثر انزجار، آن را  به آلماني ديگري  كاهش داده است. نه آلماني ’ترجمه شده‘ يا ’خيانت شده‘، بل كه تغيير يافته به نوعي ’ضد زبان‘  با سمت و سوي ’ضد عامه‘ (اين اصطلاح ها از برتراند بوديو است كه هم راه با اريك سلان (پسر سلان) مكاتبه ها را ويراستاري كرده است - ن). زبان معما گونه و در همان حال با ارتعاشاتي پر شور  كه الماني روزمره را ’با چشم انداز انساني ‹...› و بي خبر از بد اقبالي اش‘  شگفت زده و آشفته مي كند، و، چنان كه سلان به عنوان مقدمه براي يك شعرخواني در آلمان مي نويسد: ’ شعرهايم را امشب از سر شنوندگانم خواهم گذراند، تا شايد آنان را بيرون از خودشان ديدار و واقعيت دومي را به آنان هديه كنم.‘

بر خلاف آدرنو كه معتقد بود بعد از آشويتز ديگر شعر نمي توان نوشت، سلان موفق شد تصورناكردني را با زباني موجز، چون پناه گاهي براي خلأ، بيان كند، بدون آرايش هاي بلاغي، بدون بازنويسي، بدون تمايلات زيبايي شناختي، بسيار نزديك به جنوني فوق طاقت كه مي رفت تا براو چيره شود.

ما اينك به دومين بخش سلانيه دست رسي داريم ؛ بخشي كه اولي را كامل مي كند، و بي آن كه روشنش كند گسترش مي دهد، و بالاتر از آن، آن را امكان پذير مي سازد يا برعكس پيش از آن كه هر دو به سكوت برسند سد راهش مي شود. اين مكاتبه پيوندي عاشقانه با هم سر محبوب و پسر را به سخن مي آورد، و مي كوشد تا در جهاني پذيرفتني مسكني درخور زندگي بنا كند.

پس از شعر ’بازمانده ي آوازيدني‘  از 1964 كه از ’لبي دهان مرگ شده‘ مي گويد، مكاتبه گويي تجديد حياتي جهاني است، داستاني است كه خطاب به كسي نوشته شده است. در آن از شكنجه اي هر روزه مي خوانيم، شريك دل بستگي، عاطفه  و دل واپسي مي شويم. مكاتبه بر اسطوره ي عشق كه شايد آخرين اسطوره ي مدرن ما باشد، پايه گذاري شده است- و در همان حال پايه اي براي اين اسطوره بنا مي كند تا در پاكت نامه ي عاشقانه، بخش ديگر سلانيه، شعري به زبان آلماني جاي گيرد. شعر به طور دقيق ژرفايي را به دست مي دهد كه اسطورگي اين اسطوره ي عشق را  ناممكن، و با اين همه به عنوان نهايت تأييد، به طورقطع  مورد نياز مي سازد، نه تأييد عشق كه تأييد واژه، نام، يا اگر پيش تر برويم، سكوت نام ناپذير، صوتي كه در اين پيوند ناممكن ادامه مي يابد. شعر به عنوان تنش در فروپاشي زبان ها، آدم ها، و نهايت تنهايي.

پس دو بخش سلانيه داريم: درخشندگي شاعرانه ي  تثبيت شده در واژه كه  به وسيله ي ناگفتني فرو مي پاشد، و داستاني مكاتبه وار كه مي خواهد پاسخ دوسويه دهد، تن (’يكان‘) را در آغوش كشد و پاسخ را انتظار داشته باشد/ بشنود.

مي خواهيد مثالي بياورم؟ پاييز 1965 است. سلان به ’عزيز من، محبوب من‘ نامه مي نويسد (23 اكتبر 1965)  تا روز تولدش را به او تبريك بگويد. پيوند عشق به زمان صورتي از تشريفات مي دهد، 23 نوامبر روز تولد سلان، 23 دسامبر روز ازدواج او، و 23 هر ماه جشن تولدي در تقويمش نوشته شده است.  نويسنده از ’باسكن لاند‘ تا ’پاو‘، ’تولوز‘ و ’آويگنون‘  را طي مي كند، در ارتباطي ديوانه وار، در جنوني نوشتن كه خود آتش مكاتبه يا سلطه ي  نامه اش مي نامد،  سه بار در روز به پسرش اريك نامه مي نويسد. درست مثل اين تب نامه نگاري، سفر بي مقصد نيز خود تلاش جسمي  شادمانه اي مي توانست باشد براي نگاه داشتن تماس با جهان،  تا انسان سرگرداني كه در پي پاسخ متقابل (مكاتبه) است و اكنون از خانواده جدا مانده، به پيوند هاي ملموسي دست يابد. اما نهايت تنشي كه از يك سو در جريان مكرر نامه نگاري و از سوي ديگر در سفرهاي كوتاه جلوه مي كند، به واهمه ي  رو به رشدي هم اشاره دارد كه ترس از تحمل ناپذير شدن پيوند مورد اشتياقش مستلزم آن است.  ’امشب ساعت 11 به خانه مي آيم بوسه تو و اريك.‘ (تللگرام از ليون، 27 اكتبر 1965)؛ ’تا عشقمان را بازيابم‘ (21 نوامبر 1965)؛ و همان روز اين نسخه ي  تازه ي  شعري از 1959:

 

كلام  نزول در ژرفا،

كه خوانده ايم.

سال ها، واژه هاي از آن پس تا كنون.

هنوز ماييم.

 

مي داني، فضا را پاياني نيست،

مي داني، تو را نيازي به پرواز نيست،

مي داني، آن چه نامش را  در چشم تو مي نويسد

در ژرفاي ما ژرف مي شود.

 

از ’ما‘ي محبوبي كه شعرها  و تلگرام ها فرياد مي زنند، در اين صعود به ژرفا، ’نزول‘ي كه شاعر ماليخوليايي جست و جو مي كند، چه مي ماند؟ اين شعر، در ميان ’مكاتبه‘،’سال ها، واژه ها‘ را و ژرفاي بي انتهاي واژه هاي اعماق را كه ’پرواز نمي كنند‘ نشان مي دهد. ژرفايي سياه، وارونه ي دوزخي اروُس (خداي عشق و هم جنس گرايي مردانه، هم تاي نرينه ي افروديت، الهه ي عشق - م)،  كه در آن ’ما‘ي محبوب، هم چون در رؤيايي از اُرستس (پسر آگاممنون كه به انتقام خون پدر، مادرش را كشت - م)، در يك مادر كشي متلاشي مي شود. پاسخ متقابل (نامه نگاري) زناشويانه و پيوند عاشقانه، گونه هايي از پيوند نخستين ميان مادر و فرزندند و بازتولدي خيالي را ممكن مي سازند. اما اين عشق ميان دو طرف مكاتبه در نقطه ي مقابلش به مرگ باز مي گردد. در 24 نوامبر، سه روز پس از شعر ’كلام نزول در ژرفا‘  سلان به كشتن هم سرش  تلاش  مي كند. برخلاف جدايي عملي كه نتيجه ي  آن است، از وابستگي آنان به يك ديگر كاسته نمي شود، اين وابستگي، حتا شدت پيدا مي كند، و مكاتبه به زبان فرانسه ادامه مي يابد. رسيدن به تركيب ويژه ي  مرد و زن از ياد داشت وصيت نامه واري پيداست كه در 29 مارس 1967 در’ سنت آن‘  نوشته شده است: ’اگر روزي در گذرم/ شوهر من بداند كه من او را/ هيچ گاه فريب نداده ام و كه من/ هر تصوري هم از من داشته باشد/ هنوز دوستش دارم/ مي بوسمش/ پسرم را مي بوسم.‘

’من‘ كيست؟ پل كه مي نويسد، يا من، گيسل، شخصيتي تصوري كه به ’شوهرم‘ پل، نويسنده ي واقعي اين وصيت نامه مي نويسد؟

من اين مكاتبه را چون گزارشي  نا اميدانه  تلقي مي كنم، ازتلاش او براي ’درهم شكستن جنون‘ از طريق خطر كردني بزرگ كه او به عنوان شاعري هشيار برگزيد، و تاخت زدنش با ’دايره‘ي پيوند عاشقانه. اين مي تواند معناي آخرين  واژه هايي باشد كه به 18 مارس 1970،  پيش از خودكشي براي گيسل فرستاده است: ’فروپاشيده/ در پروازم از جنون/ جهت مي گيرم/ و دستم را مي بينم/ كه دايره، تنها دايره را/ ترسيم مي كند.‘

من اين گونه مي خوانمش: نوشته- شعر يا نامه- جهت مي گيرد، مي ايستد و معنا و انسان را كه از هم گسيخته اند، در واژه اي كه خود را براي رمزگشايي عرضه مي دارد، جمع مي كند. اما اينگونه نيز مي توان خواند: اگر دست بتواند دايره اي ترسيم كند كه به جاي محاصره اي زورگويانه، فراهم كننده ي اتحاد و نزديكي باشد، جنون در پرواز فرومي پاشد. ’فروپاشيده/ در پروازم از جنون/ جهت مي گيرم/ و دستم را مي بينم/ كه دايره، تنها دايره را/ ترسيم مي كند.‘

خوانش سلانيه ي دو بخشي البته تصويريست بازتافته از تجربه ي تبعيد من و نيز بيمارانم.  بي آن كه بخواهم خود را در راه هاي پيچاپيچ اين تصوير و گنجاندن سلانيه در آن گم و گور كنم، بگذاريد چند فرضيه را بر اساس زحمت باديو و شعرهاي خود سلان پي گيرم.

 

1

نخستين فرضيه مربوط به اندوه غريبگي است.

امروزه اگر غريبه را تحت تعقيب قرار ندهيم، ستيزه اي كه در ما برمي انگيزد چنان بزرگ است كه گرايش به آرماني كردن او پيدا مي كنيم. پس از پرولتاريا شايد غريبه شبحي باشد كه مشيت الهي فرستاده است، در جاي گاهي مشابه با جهان سوم يا زن: سِسام (اشاره به رمز گشودن غار، در افسانه ي چهل دزد بغداد - م) جديدي كه دروازه هاي شهر را خواهد گشود.

در واقع  غريبگي، هم معناي اندوه و هم معناي انتخاب را در بر دارد. انتخابي كه شانس آزادي را به ارمغان مي آورد، شانس رقابت، اميد نامتناهي،  و صراحتي را كه  انتقاد مرا نسبت به جمع خود و ديگران تيزبينانه تر مي كند: غريبه كه نه به اين جا و نه به آن جا تعلق دارد، نقش ويران گري خستگي ناپذير را بازي مي كند، نقش نگه باني پرشور.  با اين همه، موجب غربتش سياسي، اقتصادي. حرفه اي يا هرچه كه باشد، غريبه با هويت نخستين اش، با مردمش و با زبان مادري اش در  حالت جنگ است. (سلان خود را ’ضد يهود‘ مي نامد.) غريبه مادركشي بالقوه است، اُرستس عصر مدرن. ما غريبه نمي شويم، از پيش غريبه ايم، و بعضي از ما اين را مي دانند و از آن صحبت مي كنند. در پي آمد شورشي كه راه حلي داخلي نمي يابد، يا در نتيجه ي  ناسازگاري اي افراطي، غريبه از طايفه اش رانده مي شود، او ’وصله ي  ناجور‘ است. پروست اين را چه خوب گفته است:  براي هاملت اين زمان مسئله ’بودن يا نبودن‘ نيست، بل كه ’جور بودن يا جور نبودن‘ است (يا: تعلق داشتن يا تعلق نداشتن – م).

اما براي كسي كه هرگز نمي تواند متعلق يا جور باشد بي درنگ روشن مي شود كه تجربه ي بيرون راندگي تحمل ناپذير است. آن گاه بيش تر آنان خود را به سوي دل تنگي يا بنيادگرايي پس مي كشند. آنان از سرزمين، گروه و زبانشان بريده شده اند، اما خاطره اش را هم چنان مي پرورانند و آئين هايش را برگزار مي كنند، كم و بيش اندوه گين، پر توقع، بد عنق يا سرمست. بعضي ديگر برعكس تلاش مي كنند غريبه بودن را از طريق به كار گرفتن خستگي ناپذير نارضايي شان برعليه سرچشمه هايي كه رها كرده اند، برعليه ميهن محبوب اما قابل انتقاد، بر عليه مذهب و زبان،  راديكاليزه (افراطي) كنند. غريبه ي افراطي كسي است كه چون ريشه اي در سرزمين ميزبان ندارد، مدام در نگراني به سر مي برد: اين بيمار مبتلا به بي خوابي با وجداني سالم، اين شب زنده دار،  تمام اطمينان ها، جزميت ها و حقايق را مي راند، و آخرين كمربندايمني را، كه زبان ها با واژه ها و دستور كدگذاري شده شان تشكيل مي دهند، به دور مي اندازد. اگر به طور كامل به ژرفاي انديشه ي  او  وارد شويم، متوجه مي شويم كه به حالتي از سرگيجه دچار است، به يك تنهايي عظيم. اين دسديچادوُ مي گويد، من از هركجا و هيچ كجايم، سخنم با ناگفتني ديدار مي كند- و سلان مي گويد، ’خورشيد- رشته ها فراز بيابان خاكستري- سياه‘؛ ’گفت و گوي دود دهان با دود دهان‘.(4)

بي دليل نيست كه نام ال دسديچادوُ را اين جا  مي برم، و سلان را كه مي خوانم و به تجربه هاي خودم و بيمارانم مي انديشم، مي بينم غريبه و غم زده (ماليخوليايي) در سرنوشتي غريب شريك اند. ادعا نمي كنم كه تمام غريبه ها به يك افسردگي باليني دچارند يا دچار خواهند شد، اما افراطي كردن غريبگي كه تمام پيوند ها به خصوص پيوند با يك زبان، نيز با زبان مادري، درست با زبان مادري  را زير پرسش مي برد، بسيار بيش از علت ها و شرايط اقتصادي  و سياسي غربت، هويت رواني فرد را  در معرض خطر قرار مي دهد.

چنين  تجربه ي  بنياديني از غريبگي، در نتيجه ي تعقيب هاي سياسي و البته  پيش از همه تعقيب يهوديان، به مقياسي وسيع  در قرن بيستم رخ داده است؛ اما افراطي كردن بي سابقه ي  نگرش انتقادي كه طرز تفكراروپايي باشد نيز در آن نقش داشته است. هنوز مزيت ها و خطرهاي برچيده شدن بساط ماوراءالطبيعه را نمي توان به قضاوت نشست. مسئله بر سر هويت هاست: هويت فرد، ملت، خانواده، جنسيت، زبان و غيره. ويراني اين ماهيت ها از اين پس مجاز است: آرتاد، جويس و سلان، ديگر موردهاي بيماري نيستند بل كه به عنوان نمونه هايي از تجربه هاي مردم شناسانه، واقعيت هايي فرهنگي اند. اگر بتوانيم براي روان پريشي، افسردگي و نا به هنجاري- منطقه هاي مرزي شخصيت- زباني پيدا كنيم، آن گاه اشتراك پذير خواهند شد: هاويه (پرت گاه تاريك و بي انتها) هاي خودمان را به ما نشان خواهند داد. هنر و ادبيات ديگر مشتاق كشف حجاب زيبايي نيستند، بل كه خود را هرچه بيش تر و هرچه درازمدت تر وقف جست و جو در مرزهاي اجتماعي و حتا انساني هستي مي كنند. آن ها به تغيير بنيادين  نقشه ي رواني ما شهادت مي دهند، و خلاصه اين كه انقلاب مردم شناختي را  بر ما آشكار مي كنند. ارسطو گمان مي كرد غم زدگي (ماليخوليا) مهم ترين شرط نبوغ در انسان است. در عصر جديد مي بينيم كه گفتماني خاص (در اين مورد، دو بخش سلانيه: منحني تنش ِ شاعرانه و دايره ي مكاتبه) روان پريشي ناشي از افسردگي جنون آميز را فرا مي گيرد و با روش خاصي براي خانه به دوشي اي كه  مقدر ماست، مفرّي از بيان فراهم مي كند، خانه به دوشي ناشي از رشد توقف ناپذير تكنيك و جهان شمولي، كه با نرمش كم تري از آن چه ادعا مي شود به پيش مي رود. 

 

2

دومين فرضيه ي  من ’زيبايي شناسي‘ و ’آسيب شناسي‘ را در بر مي گيرد.

گفته مي شود كه در مرحله ي نهايي يك تحليل رواني، سوژه به اين پرسش كه او داراي چه جنسيتي است پاسخ خواهد داد. من اضافه مي كنم كه  با عبور سوژه از آستانه ي هويت جنسي، اين آخرين مرحله به معناي رو به رو شدن  او با تنهايي برگشت ناپذير خود خواهد بود،  يا در هر حال با تكه پاره هاي تنهايي، با ’انزواها‘يي كه در ’هويت‘ او پنهانند و به او فرديت مي بخشند، بي آن كه تغيير آنان امكان پذير باشد. من غريبه اي بالقوه و علاج ناپذير، و درست به همين دليل خوش بختم. اما تنها با جان سختي اين خوش بختي است كه بد اقبالي مي تواند تبعيدي اي  شناخته شده و تثبيت شده باشد. اين جا عناصري هستند  درك ناپذير و تلفيق نا پذير كه در پايان تحليل روشن خواهند شد.

فرويد، كه به عنوان يك پزشك بايستي خوش بين مي بود، از تصوير يك زايمان استفاده كرد.  او از ’ناف رؤياها‘ صحبت به ميان آورد تا تحليل ناپذير را تنظيم (فرموله) كند، شناخت ناپذير كه ما را متلاشي مي كند  و راه آشنايي و مكاتبه را مي بندد.  تحليل گران زمان ما دشواري بيش تري دارند، زيرا از ’روان پريشی درون زا‘، و حتا از ’در خودماندگي درون زا‘  حرف مي زنند. آنان مي دانند كه اندوه و حساسيتي هست كه هرگز به زبان نمي توان آورد و براي كلام  و ارتباط دست رس ناپذير است.

اما شعر سلان مي خواهد تجربه هاي غريبگي بدون مكاتبه را، از غريبگي واقعي مستثنا نكند. اين شعر حوزه ي  بازنمايي را درست با در بر گرفتن اين غربت خاص، اين خانه به دوشي، اين ناگفتني وسعت مي دهد.

 

3

در عصر مدرن بيش از هميشه شرائط بحراني ذهني انگاري و پندارهاي خفته ي ما، به قوت تمام با فرهنگ در مي آميزد. اما- اين آخرين فرضيه ي من است- اين شرائط منطق خود را دنبال مي كنند. دو طبقه را مي توان تفكيك كرد.

از يك سو گروه هاي  غير مهاجر را داريم كه در پيوند با زبانند، زبان ملي شان، و حوزه هاي مرزي شان را تنها در نا به هنجاري (انحراف)  باز مي شناسند. گروه بومي به نهايت نا به هنجار (منحرف) است. لذتش را بيرون از قانون مي جويد: چه يادگار پرست باشد، چه چشم چران (تماشاگر جنسي)، چه عورت نما، چه هم جنس گرا و چه بچه باز، خدايشان اروس است، و خود را در زبان مادري چون ماهي در آب مي يابند. مُد واژه ي زيبا اوج اسطوره، اطمينان و تأييد مي شود. از ماركي دو ساد تا فرهنگ رسانه اي موجود با اشتياقش به ’زيبايي سبك‘ براي نجات دادن اين يا آن مدرك هرزه گرايانه (پورنو)ي  شخصي، انبار مناسبي براي تحقيقي ويژه در مرزهاي هويت يافت مي شود. پيوند اجتماعي و نا به هنجاري اي  كه در ’زبان ما‘ محصور است، ادغام اين تحقيق را در تحكيم زبان ملي امكان پذير مي سازند.

گروه خانه به دوش كه به نهايت روان پريش است، از نوع ديگري است. از آن جا كه توسط تاناتوُس (مرگ) تكه تكه شده، به شدت بي تاب است، و به طرز خستگي ناپذيري اضطراب هاي خود و نيز بيماري هاي  جامعه را پيش چشم مي دارد. ضد اديپ، خود را بر عليه سر زمين مادري مسلح مي كند، چشم زبان مادري را از حدقه در مي آورد. در سرگيجه اي بي نهايت شديد، خود را از پيوندهاي معنا و حتا از پيوند هاي زندگي رها مي كند. اين تبعيدي كه خورشيد سياه اندوه را با خود حمل مي كند، ملحدي  بالقوه و شايد حتا تنها ملحد ممكن است. چنان كه مي دانيم، سلان تريستس د ديو از سوپرويله را ترجمه كرده است. مالارمه، كه ادعا مي كرد ’انهدام، بئاتريس اوست‘ اصرار داشت كه ’الحاد‘ واژه ايست ’كه هيچ معنايي را بر نمي گزيند‘.  زيرا هر قدر هم مالارمه بلاغت قديم را مورد حمله قرارداده باشد، مشتاق بود واژه هاي فرانسه را، ممهور به مُهري جادويي، به ’موزيكي‘ كهنه كه به بيان او’ در تار و پود ما بافته شده است‘ ملبوس كند. سلان زبان آلماني را، تا ’بر فراز سر‘ آلماني ها طنين افكند، بي شگردي از اغواگري، و تنها با تنشي كه تكه پاره هاي (ذهني، زباني) فروپاشي را در وحدتي’دايره‘ وار حفظ مي كند، آشنايي زدايي كرده است.  زيرا در پس دايره ي  عشاقي كه در مكاتبه مي بينيم، به سوي دايره ي  هيچ كس و هيچ چيز جهت مي گيرد.

شعر ’ايستادن‘ اين نهايت ’تنش- مقاومت- حمايت- شرط انتخاب‘  را در زبان (كه دگرگون شده است تا مكاني براي گوناگوني تنهايي ها باشد) خلاصه مي كند. تاريخ شعر به 1964 بر مي گردد و با سونات هاي شكسپير نزديكي دارد. آيا بر- گرداندن (ترجمه) در واقع نوعي هم- پاسخي (مكاتبه) نيست؟  پيوندهايي ساخته مي شود، يا برابري هايي ميان دو زبان يا دو متن جدا از هم به وجود مي آيد. عقد وصلتي بسته مي شود، دايره اي كه محاصره نيست، بل كه آوازي نوبتي (يا آوازي كه بخش هاي مختلفش را دو نفر يا دو گروه به نوبت مي خوانند و هر بخش آن پاسخي است به بخش ديگر- م) يا پاسخ گونه است. در هر حال متن شعري در ميان اين دو مكاتبه ي  متفاوت (ترجمه ها، نامه ها) قرار مي گيرد.

 

ايستادن، در سايه ي

اثر زخم در هوا.

 

براي- هيچ كس- و- هيچ چيز- ايستادن.

بازنشناخته،

براي خود

تنها.

 

با هرچه در آن جاي دارد،

نيز فارغ

از سخن.

 

به ديدار سلان و هايدگر مي انديشم، كه ديداري نبود. هايدگر نخستين حكيمي است كه غريبگي افراطي را با حذف ماوراءالطبيعه، كه خود مطرح كرد، در آميخت، غريبگي هولدرلين و نيچه را. هايدگر به غريبگي نام جنون نداد و در فلسفه به آن جسميت بخشيد. شايد او دور تر از غريبگي رمانتيك نرفته و خود را از غريبگي هايي كه قرن بيستم را مبتلا كرده اند، دور نگاه داشته باشد. براساس نامه ي پسر هايدگر به گيسل سلان- لسترانگه، هايدگر اظهار نكرده كه از يهودي بودن سلان اطلاع داشته است (مكاتبه، نوار II، 25 ژوئن 1967).

فكر مي كنم اين دو نمي توانسته اند با يك ديگر ديدار كنند. يكي مي پنداشت كه تنها راه نجات ما بازگشت به محل زندگي است: ’سكونت، يا به آرامش رسيدن، يعني: محصور ماندن در هواي آزادي كه هرچيز را به هستي خود وا مي گذارد. ويژگي اصلي سكونت همين واگذاشتن است. سكونت را در تمام ابعادش اداره مي كند. به محض انديشيدن به اين كه اساس انسان بودن بر سكونت است و نيز به مفهوم اقامت ميرايان بر زمين، مسئله بر ما آشكار مي شود.‘ (هايدگر، در باره ي انديشيدن، ساختن، سكونت كردن. چهار مقاله، 1951). يا جايي ديگر: ’زبان خانه ي بودن است. در پناه اوست سكونت انسان.‘ (نامه درباره ي انسان گرايي، 1946). كسي كه اين گونه سكونت كند، چه گونه خواهد دانست كه يهودان هم هستند؟

آن ديگري، سلان، سكونت نمي كند. او براي- هيچ كس- براي- هيچ چيز ايستاده است، ناشناخته براي هركس، ’براي تو‘، آري، اما با اين همه ’تنها‘. مقصود كلامش فراخواندن فضاي بي كلام است، انتهاي بي انتهاي تبعيد بي برگشت و بيان ناپذير. پيام دشوار، بي نظير و تلخش به يقين- چنان كه خود مي خواست- پيام يك يهودي، يك مسافر سرگردان نيز هست. او مي خواهد سكونت كند و نامه نگاري كند تنها براي بهتر ’ايستادن‘، اما بي هيچ اطميناني به از هم گسيختگي اي  كه از ديد او مكان واقعي ماست، مكاني با حضوري پنهان در هستي وابسته به والدين، مكاني از هش ياري و خطر.  به اين ترتيب اين استثناي نناميده، اين ماجراي شخصي، بازتابي جهاني مي يابد. چون دايره اي ’ما‘ تبعيديان را در بر مي گيرد. سلان با ما مكاتبه دارد.

 

 

 

 

یادداشت ها

 

 

1- اين نوشته نخستين بار به زبان فرانسه در ’مجله ي ادبي‘ ، شماره ي 400، ژوئيه- آگوست 2001 منتشر شد. متنی که پیش رو دارید از نشریه ی هلندی «آرمادا» شماره ی 31، ماه مه 2003، ترجمه شده است.

2- سلانيه نامي است كه پل سلان به منطقه ي  محصور ميان خانه اش در پاريس، كلينيك سنت- آن و خانه اش در حومه ي پاريس داده است.

3- مكاتبه ي پل سلان/ گيسل سلان- لسترانگه. ويراستاري و حاشيه نويسي توسط برتراند باديو با هم كاري اريك سلان، پاريس 2001.

4- سوناتي از ژرار دو نروال در باره ي شواليه اي مرموز و بي وطن، كه ناگهان در مسابقه (جنگ آزمايي)اي پديدار مي شود. بر سپرش شعار اسپانيايي ال دسديچادُو يا ’سقوط كرده در بدنامي‘ ديده مي شود. 

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.