منتخب اشعار کریستینا لوگن

 پچواک از سوئدی:

سهراب رحیمی

 

 

 

درباره‌ی کریستینا لوگن

 

 کریستینا لوگن در سال 1948 بدنیا آمد. او به عنوان شاعر، نویسنده و اسطوره‌ی فرهنگی سوئد معروف خاص و عام است. از سال 1972 که نخستین مجموعه شعرش به نام« اما اگر نه » را منتشر کرد تاکنون هشت مجموعه شعر به چاپ رسانده. او سالهاست که به عنوان مدیر تئاتر شهر استکهلم و همچنین به عنوان یکی از مطرح‌ترین نمایشنامه‌نویسان سوئد مشغول به کار است.

موضوع اصلی‌ی شعرهایش مرگ، تنهایی و ترس از میانسالی است  و یک روزمرگی تکراری مرسوم  که در عین حال همه تلاش می‌کنند به آن دست یابند. در شعر کریستینا لوگن همه چیز از طریق فرمول های خشن و طنز گزنده بیان می‌شود و این به درک خواننده برای بهتر دیدن جامعه‌ی سوئد از بیرون کمک می‌کند.

 

 

 

 

 

*

  

 

می خوام که همین حالا بیای

می خوام که همین حالا یه باره بیای

ماشن حسابو با خودت بیار و پیانو رو

با خودت چسب زخم، ادوکلن

یه بطر آب معدنی یه بطر جین یه بطر ویسکی

یه دونه لیوان مسواک

یه بطر آژاکس، یه بسته بزرگ قرص مسکن

یه دونه گلدون

و یه دونه پیتزا هم بیار

و یه دستگاه تنفس مصنوعی.

می خوام که همین حالا یه باره بیای

و منو محکم بغل کنی

باید چراغ سقفو خاموش کنی

شمعارو روشن کنی

پریز تلفنو بکشی و

دشکای لاستیکی رو باد کنی

تو باس اشکامو خشک کنی و باهام حرف بزنی

وقتی آفتاب پشت اپرا پایین می ره

باس بیایی پیش من

با قلبت

و با تفنگ شکاریت

تا من دیگه هیچ وقت خودمو گم نکنم

تو یه اتاق پذیرایی ی دلنشین

تا من دیگه هیچ وقت پشت پنجره اونطوری وانسم

و قاطی نکنم

با یه دونه گل خشکیده تو دستم

تا من دیگه میون متروها اونجور ولو نشم

با یه آواز غمگین روی این لبای خشکیده

تو باس همین الان بیای

باس همین الان یه باره بیای

فقط واسه اینکه دیگه طلقتم طاق شده

واسه اینکه این افکار لعنتی دارن بهم فشار میارن

واسه اینکه من یه زن کاملا معمولیم

کاملا سالم و به اندازه ی کافی سنگین

تقریبا خونگی، سربزیر و کمی عصبی

مهربون و دوست داشتنی

با علاقه های عمومی

و یه رگ تنبلانه‌ی ادبی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*

 

گلوم درد می کنه

ریه هام، شکمم، آلت تناسلیم

می سوزه و درد می کنه

صورتم از غصه داغون شده

دندونام می افتن

موهام دسته دسته می ریزن رو زمین

نبضم ضعیف و نامتعادله

پاهام بی حس شدن، رگام باد کردن

چشام از حدقه بیرون می آن

شما می گین چیکار کنم؟

نمی خوام زنده بمونم

می ترسم بمیرم

عشقمو کشتم

نمی دونم با دوستام چیکار کنم

شما می گین چه غلطی بکنم؟

 

 

 

 

 

 

*

 

باید در ملافه های سفید تمیز بخوابانید مرا

چای گرم و ویتامین و والیوم بدهیدم

مرا باید بخوابانید با ترانه های زیبا

نمی بایستی مجبورم می کردید که روزها

روزها و روزها و شب بعد از شب بعد از شب

تنها بچرخم در گوشه و کنار اتاق وحشتناکم

من من هستم

و به اندازه ی کافی زجر می کشم

احتیاجی ندارد بایستید و به من طعنه بزنید

هنگامی که از شما کمک می خواهم

هنگامی که از شما استدعای بخشش دارم

هنگامی که از شما بوسه ای می طلبم.

 

 

 

 

 

 

 

*

 

روانشناس گفته است

که باید فراموشت کنم

من از دکتر

شش عدد رز قرمز

و از پرستار بخش

یک نامه ی عاشقانه گرفته ام

من سوسیس و سیب زمینی گرفته ام

و یک راهنمای پستی

و ضبط صوت خودم که خوب کار می کند

 

من سه جعبه قرص اعصاب گرفته ام

و یک آپارتمان 44 متری

و شماره تلفن نزدیکترین بنگاه آشنایی

من از چیزی نمی ترسم

من کاملا سالمم با یک استعداد متوسط

من به کارمند امور اجتماعی

که هم زیباست و هم درس خوانده

قول داده ام

که دیگر شبها بیدار ننشینم

و شماره ی شناسائیت را زمزمه نکنم.

 

 

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.