باور نمی کنی لیلی

 علیرضا محولاتی

 

 

 

 

از زنی که شروع قصه نبود شروع می شد:

من همیشه خواب بعد از ظهر می بینم و تو شروع زنانگی من نبود

از روزی که از اینها گذشته بودم شاید بی خیال

از خیابانها ی خالی از شهرهایٍِِِ بدون معماری

و قصه هی از کجای من شروع به کلمه می کرد  

  مثل ِ  بدون حتا یک من که از تنانگی خودش   خسته بود

حتا از این سرِ دنیا هم زده بود  صدا

بی فایده است

 حالا از کجای ِجبران گذشته شروع می شود این قصه؟

 

یک روز در حالی که میزبان از شما می پرسید    کجایید   بی حوصله از پیاده روها می گفتی

یادت نیست ؟

 

 

از بامهای پایتخت که روزی تهران بود  چقدر تهران چیدم آنروزدر حسرت جنوب

جنوبانه تر از شمالهای تو  زده ام به سیم ِ آخری که اولین بار روی آن نشستی و

از غریبه های  دور چقدر آرام دور می شدی

"خدایا چه ساده لوحانه"

و پلیس های ِ اطراف ِ این         بی آرام می شدند

نه صدای ِ بی آرام ِ تو بود   نه صدای آواز قو که در رودخانه های ِ حافظه

هوس می کرد

 

ساعت حالا  دارد می گذرد  از

و سوگند به همان چیزی که نیست

تو نبوده ای

نبوده ای اصلا از همان روز اول انقلاب شده بود

باور نمی کنی لیلی !

هوس این همه زده بود به سری که حالا ندارم

که به سرم نزده دیوانه شدم

بیست و هفتمین چندم چند روز پیش

وسیاهی های دور ِ اطراف من شبیه ِ تو بود

از کدام لیلی برای شیرینی کدام فرهاد

حالا که جیب های من از روز های بدون تو خالی نیست   

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.