شعری از سیاوش میرزاده

 

  

 

می گذرمَم را     ايستادم

ايستادنمَم را      نشستم

و نشستنمَم را

اين منزل کرده گی از اين همه سُست

که بی جا و بی جهت

نيافتاده بود بر آن همه عزم

و کِرِخت

که بی جا و بی جهت

نپخشيده بود بر رفتار

از آن همه شتابان رفتن     وِلو 

 در بی کوچه گی های دشت

ميلی به نشستن

رفتنمَم را ماند

ماندنمَم را لباس به جارَختی نشاند

و کفش هام را از بندهاش رهاند

می گذری ات را که نيامدی

رَم از پاهای آهوم رماند

شايد خسته گی بهانه ی خوبی بود برای تعّلل وقت

که سخت می گذردش را بی آزار از سِفت پيشِ روم

                        کاه بگذرانَد

ديروز اگرخيالی

در اين حوالی

می بَرَدَش را می آمد و   به آبادِ ناکجام  

                          می کشاند

حالی بود و مجالی

خارخارِ جست و جويی بود و آرزوی محالی

امروز گولی

می آيدش را خنده خريش آمده

می گذری ات درنگی کن

در اين حوالی لَختی بنشين

خميدنمَم را

    به گلِ آفتابگردان

           در روزهای بارانی بفرست

شايد در کجايی از نمی دانم

چرخيدنمَم را

 به سمتِ آفتابی از نيامده ها

از چه آفاقی

قد راست کند

چه می شد اگر

می گذری ات را می ايستادی

و چشم به حوالیِ من می گرداندی

 

 

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.