شناخت
علائم
افسردگی ِ راوی ِ
سه قطره خون
روح اله محمدی
قیری
خروج و زوال عقل
انسان وتبدیل آن
به توده ی غیر
قابل تحمل به نام
دیوانگی نتیجه اش
چیزی جز حبس
ونگهداری در محل
هایی قرنطینه شده
با نام تیمارستان
نیست .در بررسی
تاریخی زمان
پیدایش تیمارستان
ها در غرب به
اواخر سده ی
شانزدهم میلادی
می رسیم.
مهم ترین دلیل
برای قرنطینه
کردن یک بیمار
سوای سلامتی او
ترس جمعی
است.مثلن وقتی
جذامی ها از شهر
رانده می
شوند،بیشترین ترس
مربوط به سرایت
به فیزیک
اطرافیان است اما
در نگهداری گونه
ی بیماری که
دیوانه محسوب می
شود،برای رفع
دلهره ی عمومی
در رویارویی با
شخص بیمار، تلاش
هایی نهفته است .
در بررسی
رفتارهای انجام
شده با این نوع
بیماربدون توجه
به قید صحت وسقم
علمی آن شخص
بیمار به نازل
ترین حد ارتباط
با اطرافیان می
رسد.و این باعث
تشدید بیماری
وانزوای روز
افزون بیمار است
.
راوی " سه
قطره خون" صادق
هدایت بیماری است
که خود را در
حالتی فرا تر از
گونه های دیگر
اطراف خودبا
اذعان به بیماری
خودش، را مشکوک
از سلامت معرفی
می کند.
راوی شخصی است که
به دلیل نداشتن
اعتماد به نفس
کافی برای بیان
حالت های درونی
خود ونداشتن قدرت
ارایه ی صحیح ،به
شخصیت آفرینی
دامن می زند .
یعنی این که برای
هر حس خود مهمانی
راوارد داستان می
کند .
راویِِ بیمار ،که
از اضطراب فراوان
در گذشته رنج می
برده ، به نوعی
آرامش موقت وزود
گذرهمراه با بی
تفاوتی دست یافته
است .
از دیدگاه پزشکی
یک شخص مضطرب که
اعمال وتفکرات وی
نقشی در اضطراب
او ندارند پس از
گذراندن طول
درمان به اشخاصی
با احساس قدرت
فراوان تبدیل شده
وبه راحتی حق هر
گونه جایگزینی یا
اصلن حق هر گونه
حق دادن به خود
را دارا می شوند.
راوی که بیماری
روان پریش است در
تقسیم محیط ذهنی
خود دچار توهمات-
که از نظر خودش
منطقی است -می
باشد . باوجود
این که برای مدت
طولانی اقرار به
منع شدن از نوشتن
می کند، نوشته ی
خودش را خطوط
درهم پرهمی اطرف
کلمه ی "سه قطره
خون" معرفی می
کند.
اگر سطحی به این
بخش نگریسته شود
سطحی نیز گذر می
کنیم،اما راوی به
نظر من یک شخص
مجبور است که از
ترس ناظم ذهنیات
اصلی خود را فقط
ترکیب "سه قطره
خون" می داند
وبقیه ی داستان
را خطوط معوج می
داند .مخاطب را
به صحنه هایی
فراتر سوق می
دهد.در جامعه
شناسی محیط های
دیکتاتوری ادبیات
همین شکل ورنگ را
داراست.
توهمات که از
علایم بیماران
سایکوتیک است ،با
نسبت دادن کارهای
ناشایست خودبه
اطرافیان ویا
بیان تصمیمات خود
در قالب آرزوها
وحتا کارهای
انجام گرفته توسط
اطرافیان در جای
جای داستان مشهود
است .مثلن وقتی
از پاره کردن شکم
توسط یکی از هم
زیستان خود صحبت
می کند ویا خبر
ترکاندن چشم توسط
دیگری می دهد
،مازوخیسم خود را
عنوان می کند ویا
میل فرار خود را
که یک رفتار زشت
و نامانوس است به
گردن صغرا سلطان
می اندازد وزشتی
چهره ی خودش را
نیز با توهم صغرا
در مورد زیبایی
اش که گچ دیوار
به صورت اش می
مالد و گل
شمعدانی سرخاب
اوست جبران می
کند .
در بررسی اساس
بیولوژیک بیماری
اسکیزوفرنی فروید
وپیروان تئوری
روان کاوی
معتقداند که
علائم اسکیزوفرنی
باز نمودی ازیک
آسیب روانی عمیق
در دوران گذشته
است . تعیین این
که علم پزشکی تا
چه حد این نظریه
را قبول کرده ویا
عدم موفقیت فروید
در اثبات این حرف
چقدر است، نه
موضوع ِ بحث و
نه در حد آگاهی
پزشکی من است اما
راوی با اعلام
نامزدی خود با
رخساره شخصیت
موهومی دیگر، عشق
خود را به زنی که
می توانسته هر
کسی به جز رخساره
باشد اقرار کند
شاید در فرکانس
های طبیعی چنین
زنی وجود نداشته
ویا با وجود
عینیت به دلیل
اضطراب راوی در
گذشته وترس از
مردود شدن راوی
رامنزوی ودچار
بیماری روان
پریشی کرده است و
رنج بردن از این
ناکامی نشانه ی
آسیب تدریجی به
بافت های مغزی
راوی می دهد .
دلایل بیماری
میرزا احمد خان
نه فقط آسیب های
ناشی از ناکامی
بلکه ناکارآمدی
وعدم اقبال در
نویسندگی و هنر
نوازندگی نیز
بوده است .
راوی خوراک
آسایشگاه را یک
خوراک چاپی می
خواند و حد
اکثرآرزوی حسن را
که یک دیگ اشکنه
با چهار تا نان
سنگک است را
مسخره می کند که
با این کار به
ویژگی خود بزرگ
بینی دراین نوع
بیماری دامن می
زند.
اوج حس بی رحمی
میرزا وقتی
پدیدار می شود که
پزشکِ خود را که
"قدرتی خدا چیزی
سرش نمی شود" به
صحنه می آورد ودر
یک آینده ی مجهول
برای این که
اطرافیان خود را
بی ارزش جلوه دهد
می خواهد که در
غذای همه سم
بریزد وجالب تر
این که صبح توی
باغ بایستد و در
حالی که احساس
قدرت می کند و
دستش را به کمر
می زند به تماشای
حمل ونقل مردگان
می پردازد .در
بدو ورود خود به
آسایشگاه محمد
علی را پیش مرگِ
خود برای چشیدن
غذا می کند ، که
این از نمودهای
بارز اسکیزوفرنی
است .
صداهای موهوم در
بررسی مکانیسم یک
بیمار روان پریش
از جمله عوارضی
است که تجربه های
دردناکی را برای
شخص بیمار، به
ارمغان می آورد
.طبیعی است که
بیمار احساس کند
این صداها همگانی
است . وقتی
دیگران ابراز بی
اطلاعی می کنند
قسمت دردناک قضیه
شروع می شود
.میرزا احمد خان
که نام خودش را
در نیمه ی پایانی
لو می دهد ، شب
ها تا صبح از
صدای خارج شده از
حنجره ی خراشیده
ی گربه جانش به
لب رسیده و طوری
است که شاید
حوصله در میان
گذاشتن با کسی
ندارد .
راوی در جای
جایِِِ ِابتدای
داستان از
بیگانگی وفرق خود
با بقیه و محیط
صحبت می کند .
خود را تنها کسی
می داند که از
شخصیت واقعی ناظم
باخبر است ناظم
میر غضب برای
راوی و گربه – که
تداعی یک دیوانه
دارد – وبرای
بقیه افرادشخص بی
آزاری که گیر یک
مشت دیوانه
افتاده است ،
معرفی می شود .
راوی برای معرفی
شخصیت هنری خود و
استتار چهره ی
زشت خود شخصیت
تازه واردی به
نام عباس را خلق
می کند .عباس
معتقد به طالع و
بخت در گرفتن کار
است حتا اگر چیزی
بارش نباشد . در
این قسمت نیز با
بیان توجه زن
ملاقات کننده ی
عباس به خاطرات
خود از زنان در
گذشته ی نه چندان
دور اشاره می کند
.
در قسمت دوم
داستان با شروع
صحبت از سیاوش ،
که محیط ملموس
تری است ، احمد
خان برای اثبات
صدای گربه وپایان
دادن به دل شوره
های خود، موضوع
کشته شدن جفت
نازی
(گربه ی سیاوش)
را پیش می کشد .
یک نشانه ی
اختلال دو قطبی
راوی برای قانع
نمودن خود در
قبال صداهای
ناهنجار .
میرزا احمد خان
که تنها شخص
داستان است ،
احساس می کنم نام
محبوبی برای راوی
است ویا شاید هم
یک شخصیت منفور.
به هر حال ، این
انتخاب نام یک
نوع تسویه حساب
شخصی است که
راوی بر گزیده
است .
موضوع نامزدی
راوی ورخساره یک
مانور کارشناسی
نشده توسط راوی
است . در این
قسمت ، مخصوصن
جلسه ی ملاقات با
مادر وی میرزا
احساس می کند
سیاوش یک بیمار
روانی است وجایش
با او عوض می شود
.
در واقع سیاوش
قسمت خودآگاه
بیمار است که با
شرم واحیانن ترس
آفریده می شود .
هر چه به
پایان داستان
نزدیک تر می
شویم موهومات
قابل دسترس
ترند و به
راحتی می
توان دغدغه
های بیمار را
متوجه شد .
منابع :
عملکرد داروه های
موثر بر سیستم
عصبی مرکزی –
پائول ام. کاروی
ترجمه ی
دکتر سید
احمد
جهانمیری -
دکتر ساناز
ستوده نیا –
دکتر احسان
مدیریان
تاریخ جنون –
میشل فوکو –
ترجمه ی
فاطمه ی
ولیانی
یاد صادق
هدایت – به
کوشش علی
دهباشی
داستان سه
قطره خون از
مجموعه ی داش
آکل – ناشر
راویان مهر