شعری از فرزانه مرادی

  

گاهی  از این همه بی خواهر و مادر بودن

 چیزی به اسم خدا  ... لعنت به من رجیم

 

مارگاریتو در بهشت

غلط است

 ازمورب گرفتن صورت ُحساب میزهای گوشه نه

موهای بند نیانداخته در امده از بناگوشِ اویزان تر از همیشه ام

به بندرهای هرچه انزلی و تیغ های خودکشی قسم

ای موسم لحظه های عیسایی

خودزنی نمیکنم

خودم را زنی نمیکنم

متنظر نخت میمانم

به باریکی موهای زائدم این زندگی تقاصم را نمیدهد 

بیا درد موزون همیشگی بر خون

من خیلی دخترانه

به قرارهای ماهیانه ام دعوتت میکنم

سر ساعت های ثبوت و دردهای عضلانی

به مارگاریتوی عزیز

بهشتم مال خودت

زیر پای مادر من که چیزی نبود

ای موعود تولید من در شکم مادرم

من شاکی مجسمه های کالوین هستم

با این صدای نخراشیده ...

به زندان من بیا

 ای بی کس ترین  گلستان شانزدهم  بهشت

هرچه مورب تر هم شوی

درد مرا هیچ آموکسی کلاوی درمان نمیکند

شیشه های سبزت را به شمال میبرم

گورت را به جنوب /.

 

 

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.