مگر من چقدر دستم

محمدحسن مرتجا

 

 

 

 

مگر من چقدر دستم

كه بگويم شاعرِ اين شعرم

و واژه‌هاي او را به نامِ خود مصادره كنم

دستم از نامم زد بيرون

گفت : تو قاعدتن آن طرفي هستي

اما من براي امتحان زدم بيرون

كه بگويم من هستم

خيلي هم هستم

و شخصيت حقوقي دارم

 

بيزارم از شعري كه از تركيبِ جز جز  تنت نوشته مي‌شود

مي‌فهمي !

من تركيبي از نوازش و مشتم ... مي‌فهمي !

ـ مي فهمم ... يعني دارم مي‌فهمم

دستم همين طور مي‌گفت

چند متر دورتر از چشمهايم

مي‌گفت ديگر با صدايي كه مي‌لرزيد :

 

فتنه گريد اي همه عضوهاي بدن

وقتي با همه رنگهايتان باهميد

ها ! ... بَديد و فتنه‌گر

اما مي‌گذارم خر بتابيد تا اسب و پرنده

تاهمين طور روي صحنه بمانيد

چشمها با آن مارمولكها

گوشها با آن موشها

دست مي گفت انگار شناور در هر چه اشاره‌اش

و من فرياد مي‌زدم

من مگر چقدر دستم ؟

و پچپچه‌ي اعضاي بدن در غيبت دست از جايي مي‌آمد به گوش :

او به اشاره‌هايش بيشتر از ما دل بسته است

مي‌خواهد كلماتي را درهم كند كه مغز را تكان دهد

كينه دارد انگار

ـ گوش كن!

من دستم

خيلي هم هستم        مستم نه ؟ !

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.