شبـــــآب

محمدحسن مرتجا

 

 

 

 

ـ از كجا ؟ !

از خشايار شاهي كه با شلاقش بر دست

رو به آبيها در قامتت قد مي كشد ... رقم بزن !

من از ريگهايِ چسبيده به تنم كه نه !

تو از سنگهاي افتاده در خوابت

سنگي بر دستهايم انداخته اي

كه دايره در دايره اش را رقصيده ام

نوشيده ام ....... مي رقصم

 

شبآب با لرزشِ ستارگان چه خوش مي رود

سنگي در آبهايِ پنهانم بينداز

و آبي بر سنگت

كه خاصيت جادوست

و جاي دوست ......

و دوستِ من اگر تو باشي واي ! ......

بينداز !

سنگي به اشاره يِ جادو بينداز

از يك حباب هم حتي نمي گذرم

مي رقصم آنچنان در اعماقش

كه ارواحِ خسته ي جزيره هاي آسماني

خط هاي تَنم را بكشند

آنقدر بكشند بالا            بالاتر

آسمان           آسماني تر

تا فرشته اي سرخط را بگيرد

و بيايد در آغوشم پياده شود

و بعد معماريِ نوازش ام را به خدا هديه كنم

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.