نمیخوابــد
ايــن خــواب
محمدحسن مرتجا
نمیخوابد اين خواب
رو مي زند به صد
خوابِ دور .......
دورتر كه بيا .......
بياييد
دارم نقاشي از آبادي
شما نديده!
مي ريزد دستهايِ رد
شده ام را در اين
اتاق
و خط هايِ پراكنده يِ
مستي ام را شكلي
هندسي مي دهد
مي كشد برهنه ام را
بر لختِ درخت
كه زل زند توي چشمهايم
:
ـ ديوانه ! ديوونه !
بيا !
اين خواب كه مي رود
هيچ جايِ اين همه جا
كي بوده است ؟
كه پنجه ميكشد بر
شهرهايي بر تنم كه از
نوازشِ سالها خواب
رفته اند
دالاني كه در هفت
سالگي ام بسته بود
ديوانه اي را
چرا جيغ ميكشد در اين
خواب ؟
ـ پته ! منقل ! سيب
!
چرا
؟ !
نمي خوابد اين خواب
و السلام !