این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

 

نامه‌ای از ایران

تیرداد نصری

 

 

 

 

 

 دست به شانه اش که زدم , فرو ریخت گل سرخ

تمامی گل سرخ                                      

از یکی از باغچه های میهنم او را با خود داشتم و                                      

از یکی از باغچه های میهنم او را آورده بودم و

تمامی زمستان های این چند سال لندن را

تاب آورده بود                                      

تا امروز...............تاساعت ١٠ یک پستچی

تا عمق استخوان هام فرو می ریزم

:که نوشته بود

سرزمین من , حالا, محل تمرین جهنم شده است


 

 

 

نامه ای به ایران ٢



نامه ات را خواندم

نامه تو را

خواندم و                 

رو به دریای شمالش

برهنه شدم تا خنکای باد در عمق استخوان هام بوزد

از تاکستانهاش

خوشه ها چیدم و

بر فالی های کاشانش

غلت زدم دراز کشیدم

وشاهنامه را دوباره از اول از گیسوان تهمینه شروع به خواندن کردم

در زیر تاق حافظیه شیراز

کلام بشارت پرواز می کرد بر شانه ام نشست

وستاره های درخشان آسمان خرمشهر را

شب به شب                               

به آوازهای بلند قدم زدم

آسمان نرم و آبی ی فراز چهل ستون را نفس ها کشیدم

و در زاهدان

با همکلاس های آذری ام رهایی چند دانشجوی بلوچ را تحصن کردیم

راه کرج به سنندج را

پیاده سفر کردم تا نام کوهها و رودهاش حافظه ام را تازه نگه دارد

ومن حالا

و ما حالا

شعله های آتشکده های یزد روبروی ماست

رخساره ما را رو به غروب با رنگ هاش ابدی می کند

شعله هایی که نسوزاند گرممان کرد ................. نسوزاند

ولی در لابلای خطوط نامه تو من چند شعله می بینم

می پرند و شراره می زنند و می دوند

می جهند و راه می برند هر کدام به سویی

و با شراره های بلند تر باز می گردند

با بازی شان

تمام نامه را می پوشانند

یک بازی لغزان و گریزان که لحظه به لحظه خشن ترشان می کند

که انگار حریص ترشان

یک بازی بی شباهت به بازی

و بر بام های خوزستان می نشینند

شراره می زنند و می شودشان دید که پوتین سربازان را می سوزانند

پوست پاها و گوشت پاها و اسخوان ها را حتی

شراره می زنند و

چله می زنند و بر گندمزاران کردستان

می دوند و پراکنده می شوند و باز می گردند

خشن تر از پیش تا مغز و استخوان سوزنده تر از پیش

دور دانشگاه تهران بر قلب دختران تظاهر کننده چله می زنند

بر قلب پسران

عظیم تر می شوند و پراکنده می شوند و عظیم تر باز می گردند

کوه کتاب ها را حلقه می زنندو

بعضی بر قله این کوهه چله می زنند بوها را می شنوی

منسجم می شوند و پراکنده می شوند و منسجم تر باز می گردنند

هر بار تا مغز استخوان ها سوزنده تر از پیش

و در راهها

می تازند سمت تبریز می تازند تا اسلام شهر

می تازند تا گلپایگان میتازند تا مشهد

رود واره هایی .................... تا اصفهان و شیراز

موج زنانند و موج زنانی مذاب آتشفشانها

تا مغز استخوان سوزنده تر از پیش

روی چادر مادران می نشینند

روی گونه شرم دختران

دور اوین حلق می زنند دور تمامی زندان ها

به تابستان 67 چله می زنند و

تمامی شانزده سالگی ها را محاصره کرده اند

خانه ای نیست که در نزنند



از فراز این آتش عظیم

این ها که فرو می ریزد خاکستر پر و بال فرشته هاست

مشتمان را باز کنیم که بر کف دستمان بنشیند



نه

فال ما من و تو صریح تر از این هاست

من از بهشت رانده شدم

تو در اعماق جهنم, فروتر ماندی