آلیس[1] در افغانستان

آلبرت اُسترمایر

پچواک: ناصر غیاثی

http://nasser.persianblog.com

 

 

  

آسوده در بعدازظهر ِ طلایی

به نرمی

می لغزیم به آنجا

و آه!

چه چیزها می شود دید اینجا

شیشه های مربا

پیچیده در ستاره ها

از آسمان می ریزند

و دست های کاملن بی بازو

                               به هنگام قاپیدن

انگشت های قطع شده

                        آغشته به کَرَه ی بادام زمینی

موشک اندازی روی شانه ی جوانی

بزرگتر از خود او

و مردانی با ریش سیاه

که انگار با خط کش کوتاه اش کرده اند

سرهای زیبای شان

هنرمندانه

پیچیده در دستمال

و نه آنچنان آشفته

چون گیسوان ِ پس  ِ گردن ِ کوهستان

که برفرازشان

جت های جنگی

که می گذارند

باد

بال های شان را قلقلک دهد

تا از خنده به جنبش درآیند

و درختان صنوبرشان را بر زمین بریزند

که همه جا

            چراغ ها روشن می شوند

در هرخانه

در باتلاق های نمک و آبگیرهای بیابان

در تونل های بی ترسایان و در بسترهای کوچک

وقتی هوا سخت تاریک است

چرا که عموهای قصه

با همه قایم باشک بازی می کنند

و کسی نمی یابدشان

حتا بمب های مرگ زا

کاش می دیدی شان

چگونه باید تنبیه می شدند و در مدرسه می ماندند

چون مدام در حساب اشتباه می کنند

و از هر شتری ابله ترند

روی زمین اما

به زودی سکوت خواهد شد

و همه چیز گوش می خواباند

که چه بلایی سر همبازی ها آمده است

و بر سر چهره های چرکین شان

که به دورشان ناگهان

خاطراتی چنین پررمز و راز پیچیده می شود

پیچیدنی چنان چون پیچیدن به دور دسته گل های زیارتی ی پژمرده

چیده شده

         در سرزمینی دور

 


[1] Alice

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.