هر
روز ِ من پُر از صدای
پاهاست
از
پله ها می گذرد
به
خیابان می ریزد
در
انبوه ِ ماشین ها
مچاله می شود
شهر ِ
ما پُر از ماشین های
کوچک
و تو
با کیسهی زباله
بیرون می روی
شهر ِ
ما پُر از ماشین های
بزرگ
من با
زنبیلی از سبزی
برمیگردم
و شهر
ِ ما با همین بوق ِ
ماشین های کوچک است
بزرگ میشود
من از
خانه که خارج شدم
جریمههایی از چراغ
سبز یادم بود
قبض ِ
آب و سکههای صنوق
صدقه یادم رفت
و کاش
اسکناسهای من همگی
با من میآمد
تو که
از خانه میآمدی
پلهها یگی دو تا
شمردی
در ِ
خانه را باز تا
ایستگاه ِ شلوغ دویدی
و با
اتوبوسها رسیدی که
از روی بلیت میگذشت
شهر ِ
ما خانهی ما بین
همین بوقها گم
میشود
شعر
من از کاغذهای
«آ-چهار» سر میرود
و من
هرچه که شعر را ادامه
میدهم
بوقها همچنان ادامه
دارد.
ا