نوشتار سنگ قبر
در پیوند با در متن
عکس ِ
٧ پرهام شهرجردی
امين
قضایی

عکس : پرهام شهرجردی
مدلول ِ نوشتار سنگ
قبر ، نه مولف كه مرگ
مولف است . يك وصيت ،
يك شعر احمقانه ، يك
آدرس ، يك شماره ، يك
تصوير ، به هيچ مرگي
اشاره نمي كند ، وجود
مرگ از ماده ي
نوشتار دانسته مي شود:
از سنگ قبر . سنگ قبر
ديگر صرفا ماتريال
نوشتار نيست بلكه خود
بخشي از نوشتار است
: نشانه اي از يك گور
. نوشتار ماتريال خود
را هم به نوشتار مبدل
مي كند. هر
نوشتاري ، نوشتار
سنگ قبر است .
نوشتار سنگ قبر ،
براي هميشه نه به
جهان بيروني بلكه به
مرگ مدلول خود ارجاع
مي كند.
اما اين چنين نيست .
نوشتار به مرگ هويت
يا مولف يا چيزي كه
زماني حضور داشته
اشاره نمي كند. در
واقع هرگز هويت يا
حضوري از دست نرفته
است . هويت مولف
فقط بخشي ازنمايش
وبازي هويت است . اين
هويت دقيقا از طريق
سوگواري بازي مي شود.
نقش سوگواري ايجاد
توهمي از هويت است ،
آخرين پناهگاه باقي
ماندگان تا شايد
بتوانند آخرين وانمود
ِ « ابژه ي از دست
رفته » را به انجام
رسانند . دقيقا اين
ابژه ي از دست رفته
همان ابژه ي از دست
رفته ميل اصيل كودك
در روايت فرويدي است
كه اين بار در
سوگواري تكرار مي شود.
اين همان ارتباطي است
كه فرويد ميان
سوگواري با دروني
كردن يا جايگزيني «
ابژه ي اصيل » از دست
رفته برقرار مي كند.
اما اگر فرآيند
فرويدي از دست رفتن
ابژه ي اصيل ، پسايند
نوشتار ِ جنسيت بر
بدن زاييده شده است
، سوگواري نيز پسايند
نوشتار سنگ قبر بر
بدن پوسيده شده است.
بنابراين سه مرحله
صورت مي گيرد :
زايش : بدن زاييده
شده --- نوشتار جنسيت
بر بدن ---- سركوب
ميل اوديپي ناشي از
خوانش همين نوشتار
جنسيت
مرگ : بدن پوسيده
شده --- نوشتار سنگ
قبر --- سوگواري
ناشي از خوانش همين
نوشتار سنگ قبر
از اين رو سوگواري
نوعي خوانش مولف محور
است كه با عمل خواندن
= سوگواري كاراكتر
نمايشي هويت مرده را
ايفا مي كند. شايد به
همين خاطر گريستن
براي مردگان و ياد
بزرگي و خوبي ايشان
اينچنين راحت است .
در واقع نه خود
سوگواري و خود سركوب
بلكه همنظر با فوكو
اين خود نظريه سركوب
و بازي سوگواري است
كه گفتمان جنسيت و
هويت را ايجاد مي
كند. در پشت نوشتار
سنگ قبر و نوشتار
جنسيت بر بدن هيچ
جنسيت و هويت اصيلي
وجود ندارد جز تني
زاييده شده و پوسيده
شده . سوگواري =
خوانش حركتي واژگونه
و شكافنده نيست كه
نوشتار سنگ قبر و سطح
دلالتي جنسيتي حاكم
بر بدن را بشكافد و
به درون هويت =
جنسيت= مولف راه يابد
بلكه صرفا نمايشي
گفتاري يا گفتاري
نمايشي ( سوگواري
همين است ) است كه بر
اساس نمايشنامه اي به
نام نوشتار ِ سنگ
قبر اجرا مي شود.
بنا به نظر فوكو ،
اين اجراي روانكاوي
با نمايشنامه فرضيه
سركوب است كه هم
جنسيت را توليد مي
كند و همزمان سركوب و
وقدرت حاكم بر آنرا
. هم جنسيت و هم
سركوب جنسيت هر دو در
يك صحنه تئاتر يعني
گفتمان، همزمان اجرا
مي شوند. هرگز دقت
نشده كه چرا تئاتر
هميشه از پس نوشتار
ممكن است.(حتي اگر
بداهه باشد ) اما اين
نوشتار را چه كسي يا
چه چيزي مي نويسد ؟
يا رخداد تضمين
كننده ي اين نوشتار
چيست ؟ خواننده ي
باهوش توجه دارد كه
نوشتار سنگ قبر ،
همان تاريخ است .
اجازه بدهيد فرآيند
عزاداري مذهبي را
براي روشن شدن موضوع
بررسي نماييم :
واقعيت حماسي
----نوشتار تاريخ
---- عزاداري ناشي از
خوانش همين نوشتار
تاريخ .
عزاداري نيروي خود را
از كجا مي گيرد ؟
مشخصا با يك تطبيق
ساختاري اين نوعي
بيان حزن انگيز براي
سوگواري از سركوب
ميل اصيل در فرد
مذهبي است . عزاداري
توهمي از يك واقعيت
حماسي ايجاد مي كند.
نوعي تئاتر كه مي
خواهد با بيان و
خوانش مكرر از غياب
نوشتار تاريخ بگريزد
و توهمي از رخداد را
ايجاد نمايد . اين
نوعي وانمود به خوانش
واقعيت است تا خود
واقعيت ورخداد را به
چنگ آورده و انگاه از
دست رفته جلوه دهد.
در واقع عزاداري خود
رخداد را مي سازد و
آنرا تراژيك مي كند.
اين به نوعي با
خودارضايي قابل
مقايسه است . تخيل
تصوير و انگاه ارضا
از همين تصويري كه
خود ايجاد كرده در
يك اجراي مكرر دست .
عزادار مي داند كه بر
سر گور تهي مي گريد ،
تخيل و ارضا توهمي از
رخداد حماسي ايجاد مي
كند كه با اجراي مكرر
زدن دست بر سر و
سينه ، نمايش داده مي
شود ( مقايسه كنيد
با عمل دست در
خودارضايي – حتي در
هر دو فرآيند نوعي
شتاب گيري حركت دست
وجود دارد كه به
ترتيب با نوحه و تخيل
همخوان مي شود) .
تشابهات ميان عزاداري
وخودارضايي هرگز
تصادفي نيست ، در
واقع تمامي واقعيات
تاريخي ما از طريق
فرآيندي مشابه همين
نمايش پس از نوشتار
، شكل گرفته و در
واقع بديهي شده است .
مسيح ناشي از نمايش
پس از نوشتار سنگ
قبر ِ گور تهي است ،
پشت اين گور تهي هيچ
مسيحي در كار نيست .
مسيح هرگز رستاخيز
ننموده بلكه هرگز در
اين گور تهي وجود
نداشته است .
حواريون به سراغ گور
مسيح مي روند. گور
تهي است . و فرصت
براي دريافت رخداد از
پشت نوشتار از دست
رفته است . ارفه باز
مي گردد اما زن از
دست مي رود وفرصت
براي بازگشت با زن=
هستي از دست مي رود.
هميشه فرآيند يكي
است : نوشتاري كه
غيابش ، از دست رفتن
رخداد پشت نوشتار است
و تئاتر پسايند
نوشتار هميشه در
خودارضايي تمام عيار
ميل دگرجنسگرايي
اصيل و سوگواري هويت
از دست رفته و يادبود
حماسه ي پيشتر رخ
داده به تكرار دست مي
زند.
اما چرا به اين ابژه
ي از دست رفته
وانمود مي شود ؟ چرا
عزاداري و سوگواري
مي خواهد رخداد و
هويتي را از پس تاريخ
و نوشتار سنگ قبر
بيرون بكشد و تكرار
نمايد ؟ ترس از
غياب نوشتار. در
واقع نوشتار سنگ قبر
، نشانه ي مرگ هويت
مرده نيست بلكه برعكس
حضور خود مرگ است .
دقت كنيد نوشتار سنگ
قبر نشانه ي رخداد
مرگ نيست بل نشانه ي
مرگ رخداد است. مرگي
كه در غياب نوشتار
خود را آشكار مي كند.
مرگ مرده رخ داده است
. سوگواري براي
اين رخداد نيست بلكه
براي آشكارگي غياب
جاودانه ي نوشتار سنگ
قبر است . ترس از
وانهادگي تاريخ ، ترس
از غياب نوشتار ، ترس
از نوشتار جنسيت .
اين هراس از مرگ است
. اما نه مرگي كه
براي ديگري رخ مي دهد
يا ترس از رخدادگي
مرگ . بلكه برعكس ترس
از مرگ رخدادگي است .
ترس از اينكه هيچ
رخدادي در پشت تاريخ
وجود ندارد . ترس از
اينكه هيچ زني پشت سر
ارفه وجود ندارد .
ترس از اينكه هيچ
حماسه اي هيچ قهرماني
در پس اين مراسم وجود
ندارد . من پيشتر
آشكارگي اين هراس ها
را در سه ماترياليسم
نظريه پردازي كرده ام
: آشكارگي مرگ رخداد
پشت تاريخ همچون
ماترياليسم تاريخي .
آشكارگي مرگ حضور
ذهنيت مولف پشت
نوشتار همچون
ماترياليسم نوشتار و
آشكارگي مرگ و غياب
جنسيت در پشت نوشتار
بدن همچون ماترياليسم
لزبينيسم .
نوشتار سنگ قبر با
ماتريال خود يعني سنگ
قبر يكي مي شود و
اين ماترياليزه شدن
نوشتار است . نوشتار
ِ تاريخ با ماتريال
خود يعني امر توليدي
و كار يكي مي شود و
اين ماترياليزه شدن
تاريخ است . نوشتار ِ
جنسيت با ماتريال خود
يعني كل سطح بدن يكي
مي شود( در لزبينيسم)
و اين ماترياليزه شده
جنسيت است . دوست
داشتم به نقش دست در
اين ماترياليزه شدن
اشاره كنم . همچنان
كه خودارضايي توهمي
از بازگشت به دگرجنسگرايي
اصيل دانسته مي شود
در عزاداري نيز حضور
ِ واقعيت و رخداد با
عمل مكرر سينه زدن
وانمود مي شود . در
هر دو حالت ، دست در
يك عمل مكرر قرار مي
گيرد . اين عمل مكرر
، به نوعي با نظريه
ماركس در كار مكرر و
بيگانه شده ي انسان
در نظام تقسيم كار
سرمايه داري قابل
مقايسه است . اما اين
مقايسه اگر در وهله
اول احمقانه جلوه
نكند بي نهايت ظريف
است . حركت مكرر ِ
دست چاپلين براي سفت
كردن پيچ ها ،
خودارضايي مدرنيته
براي ايجاد توهمي از
توليد يكي زندگي
آرماني است . دستي كه
بر سر وسينه زده مي
شود نيايش توده اي
براي ايجاد توهمي از
رخداد حماسي است .
هرجا حركت مكرر دست
را مشاهده مي كنيم
نوعي تلاش براي به
چنگ اوردن رخداد نيز
به چشم مي خورد .
زندگي خود من يك
خودارضايي تمامي عيار
است : يك اوقات فراغت
بيهوده : حركت دست
بر كنترل تلويزيون تا
زندگي هاي آرماني را
بر صفحه ي تلويزيون
عوض نمايم ، همان
حركت مكرر دست ،
همان تصوير ، همان
آرزوها ، همان ازدست
رفتگي جبران ناپذير و
البته زندگي كه وجود
ندارد.( يك چاپلين ِ
ناركو= نارسيسي در
عصر جديد سرمايه
داري مصرفي). سعي مي
كنم در جاي ديگري
منظور خود را از اين
مسئله بيان كنم اما
به طور خلاصه منظور
من اين است كه تكرار
دست در سوگواري و
خودارضايي با حركت
دست در نوشتن كه
نوعي ثبت رخداد را
وانمود مي كند يا
تكرار كردن براي به
حافظه سپردن ( دروني
كردن ) يا تكان دادن
دست براي به خاطره
سپردن شخصي كه با آن
وداع مي كنيم مرتبط
است .
عبارت « هر نوشتاري ،
نوشتار سنگ قبر است»
صرفا به مرگ مولف
اشاره نمي كند ، بلكه
مراد اين است كه هر
نوشتاري سطحي از
دلالت است كه بر روي
بدن و ماده ي خود مي
نشيند و توهمي از
هويت را براي ان بدن
و ماده ايجاد مي كند
، هر نوشتاري با چنين
وانمودي ، ساختگي
بودن واقعيت و توهم
حضور رخداد را پنهان
مي سازد . اما نوشتار
سنگ قبر ، بر روي سنگ
قبر مي نشيند .
بنابراين ماده ي
نوشتار با خود نوشتار
يكي مي شود و هر دو
غياب و مرگ نوشتار را
اشكار مي كنند. ديگر
هيچ وانمودي در كار
نيست . بدن در مرحله
آيينه اي هويت را بر
روي سطح آينه مي پوشد
و در نوشتار سنگ قبر
آنرا از تن در مي
آورد . بنابراين
نوشتار سنگ قبر يك
مرحله آيينه اي واژگون
شده است. چاپلين در
روياي خود دستش را
دراز مي كند و سيبي
را از درخت مي چيند .
براي به چنگ اوردن
واقعيت در بهشت
دوبعدي يك حركت دست
كافي است . عزاداري
حركت مكرر دستي تهي
براي اشكار شدن تهي
دستي رخداد است .
پيچي وجود ندارد اما
چاپلين همچنان با
حركت مكرر دست مي
خواهد پيچها را سفت
كند . حركت مكرر دست
او سوگواري مرگ آرمان
هاي مدرنيته است همه
انچه از رخداد در دست
داريم همين حركت مكرر
دست است : مورخين
با نوشتن تاريخ، به
سوگ واقعيت مي
نشينند .