آخر
تيرداد راد
داغی شبيه همان صبح
افسرده که زبان دراز
کرد زيرِ دستم .
من همان کودک ام بی
پدر که مادر ندارد
گاو
تنها گوساله خبر از
قاصدک می خَرَد برای
بهار .
تا آن گاوی که از دهن
دره ی هزاران زانوی
متصل بهم به دست و پا
بيافتد که نيافتد
آخَرِ آن همه هيچی که
پس از پوچ شدن
پُشتِ آن انباریِِ
کثافت که گور دسته
جمعی ما بود . نوار
های خالی از پر
گوشمان را پچ پچ
شاپرک خورد
حالا هی شنا برو برای
قورباغه يا ِکرال
برو برای راهروی
روبرويی که کلاغ پر .
گنجشک در. بالشتم
زيرِ سر . پشت هم
تير تو پر
گور بابای هر چی
چيزی که جز صدای کولر
نبود .
خش خش خوک همسايه مان
بود که در طبقه سوم .
آنقدر چاق که نه
آنقدر خرفت . وسطِ
زمستان
بلند تر تر تر
راه گم نکرده بوديم .
جاده ای نبود . که در
دست انداز دستانم
سرنوشت بسازد
هميشه اين چاله ی
لعنتی که سوراخ
فاضلاب بود گير می
کرد .
هميشه کثافتی که فقط
بو داشت دست روی سرم
می کاشت . نمی خواستم
باشم
اما هستم
همين نيستم فصل تازه
ای از کتاب است .
درست نقطه ی مرکز اين
دستشويی که راست سر
سنگ ايستاده ام و
افقی معلوم نيست
دارم به کجا می
ريزم .
بايد برگردم . دل دل
کردن جايز نيست .
خانه ی ما جز مادرم/
پدر را تنها فراموش
نکرده ام برخيزم
همسايه عزيز مادرم
مريض است خفه شو
بوی گوگرد به دماغ ام
می خورد چه کسی
سيگار می کشد ؟
جز صدای فش فش سيفون
صدايی بيدار نيست /
حالا شب است کنار
شومينه ی مادر بزرگ
چقدر بزرگ شده پدر
بزرگ
چقدر عظمت ساختی
برايش ننه اين قصه از
اولش هم مال ِ مَنهِ
جز صدای فش فش
سيفون طبقه ی
چهارم
پُمپ خراب شده
آب نمی رسد
لطفا دستمال
کاغذی
لازم دارم
َن-------نه !
27/
1 /84