هفت قطعه از رها رسپینا

 

 

 

1-همه خود من بودم

بی تیشه فرهادم

بی لیلی مجنون

با غرور فرو خورده ی گلوی خسرو

بیژن

اما نه در چاه

که بنشسته به راه

با گیسوان گرد آفرید

که هرگز اما فرو نینداخته

و هفت پیکر هفتاد پاره

سیاوشم

اما در آتش سوخته

چشم اسفندیارم

که با تیر دوخته

نه پر سیمرغم بود

نه سنگ آتش زنه

سهراب که در دستانم مرد

و حکایت همان

تکرار همیشه ی نوشداروی پس از مرگ

مهره ی مهر پدری به بازویم بود

پدر که مرا می کشت

و آن که خاک کردنم از کلاغ آموخت

برادرم بود

و آن که به برادر کشی ام وا داشت

معشوقم

و آن که به سیبی یا گندمی

پردیسم را به زمین فروخت

همراهم

ز من چه می پرسی

خود همه ی آن ها بودم

و شاید تر هیچ یکِ آن ها

در این میان

ز من سراغ مگیر

که آن که فریب خورد من بودم

 

 

2-مانیفست

 

قهوه را که باید

تلخ نوشید

بی شیر و شکر

سیاه

آرام و رام

با سیگاری که بیشتر

روی جاسیگاری دود می شود

و باید قطر قطر

کتاب های قطور را

آلوده به ویروس ایسم

در جغرافیای خود بزرگ بینی

به دور هم بودن

در کافه ای تاریک

سنجاق کرد

و خون غرور از نوع دیگری بودن را

باید با انجماد سرنگ فاصله

برای خاص بودن

به خود یا دیگری

تزریق کرد

آری

این همه را باید

به هر که از ما نیست

تحمیل کرد

اما

باید در تنهایی گریست

مبادا که چشمانت را

دیگری بیند

 

 

3-آرماگدون

 

شبیه سازی است آیا این

یا شبیه کرگدن سازی

همه گیری طاعون است

یا

هیولای سفید کوری

یا خود همه گروه محکومین مسخ زنده به گوری

تنیده در تارهای خویش یکسره عنکبوت سازی

مبادا که دل به عشق ببازی

سال سال بد است آیا این

از میان این همه پیشگویی

چیزی شاید شبیه همه ، هیچ سازی

یا همه ، یک جا ،

به هیچ ببازی

 

 

4-دست خون

 

قمار باز حرفه ای

تردید مکن که حکم سیاه پیک

حکومتت را شاید بر اندازد

بگذار حکم دل باشد

که حکومتِ بر دل

حکومت دیگر تری است

دل حکم کن

که آسش را

برای بازی ِ دلت

یا دل که بازی شد

و بازیچه شاید

تک و تکه تکه

خونین و سرخ

از سینه در آورم

و میان میز بازی ات اندازم

که دست آخرم

به حکم مرگ

دست ِ خون شد

به خون بهای هیچ

 

 

5-پایان تاریخ

 

هنوز

ندیده ام در جهان

خودنویسی را

که به رنگی از جوهری پر شود

و به رنگ دیگری بنویسد

پس نپرسیدم

چرا سیاه می نویسم

چرا تلخ

مثل زهر مار

و نگوییدم

این چه طرز پایان بندی است

وقتی که حتی یک پایان خوش ندیده ام

که هر آغاز خود می تند

به دور خویش

تکرار تلخی پایان را

چه برسد به پایان

و چه میانه ی راه بودن

باز بماند از شدن

مثل پیله های ابریشمی که جای پروانه

شال شدند

روی چوب رخت هایم

به زینت ابریشم آبنوسی موهایم

حتی اگر رنگی ام ببینید

و حتی اگر بعد از سیاه

هنوز هم تا همیشه

عاشق رنگهای آتش باشم

و

برگ های پاییز

باز قصه همان خواهد بود

رنگ همان

و پایان همان

من اما

نه همان سابق

دیگری

یا

دیگر تری

که غرق در سیاهی می شود

و

در مقابلم

قد علم میکند

به انتقا رنگ هایی که نبود

و برگ های رنگی پاییز

که همه با سیاهی خاک

یکی شد

و خاکستری که از آتش به جا ماند

و حتی

با شال های زرد و سرخ و نارنجی

هیچ سیاهی ای جبران نشد

می دانم

این شعر هم سیاه است

و

بد تمام می شود

مثل پایان تاریخ

که تکرار می شود

 

 

6-هرجایی

همه

هر چه را که گفتم

و خود آنچه را نگفتم

ز برای توست یارا

که یگانه در میانی

همه آن چه را سرودم

همه آن چه رفت از یاد

ز حضور توست یارا

که تو خود سرّ بیانی

با تو هر کجا که بودم

و هر آن کجا نبودم

نشان ز توست یارا

که همه جای هر کجایی

هر جایی

 

 

 

7-دلداده

 

نفست گر نیست

از تو بی نفس تر اما

از تو دلداده ترم

پس مرا نفس بکش

 

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.