هرمافرودیت پنجم جایی برای بی‌ها نیست

یا

این کارعاقبت ندارد؟

 

سهراب سلیم‌زاده

 

 

 

 

 

شاید می‌بایست میان عرفان اجتماعی و عرفان شخصی فاصله‌ای قرار دهیم. عرفان همان چیزیست که خود آدمی به آن دست پیدا می‌کند، نه دادنیست، نه گرفتنی، نه با شعر نه با هیچ طبع و روانی قابل انتقال نیست، چیزیست که در لحظه اتفاق می‌افتد. این عرفان را شخصی می‌خوانم، شاید نوع خنده‌آوری از عرفان همان عرفان اجتماعی‌ست. عرفان کسانی مثل مولانا و دیگران که دست در تاریخ برده‌اند و خود را به اثبات رسانده‌اند (ثبت کرده‌اند). عرفانی که هرما فرودیت پنج ارائه می‌دهد عرفانی کاملا شخصی‌ست. مختص ذات نویسنده.  در قسمت اول هرما فرودیت پنجم (موزون) به نوعی از عرفان که تا حال ارائه شده می شورد و ان را به باد سخره می گیرد:

 تا لب صله می‌گیرم  صد مرحله می‌کیرم

البته این قسمت خالی از طنز نیست و شاعر به نوع لطیفی حرفش را می‌زند و در مقابل عرفان اجتماعی عرفان شخصی‌اش را معرفی می‌کند . عرفانی که محصول شاعر و مختص ذات نویسنده است.  او این تجربه‌ی داغ را بی هیچ واسطه‌یی، داغا داغ  بر روی دستان مخاطب می‌ریزد.  و این خوب است.

 

دکان دو صد کونی

 من بکن پشمالو

  تو لختی یک قویی

من کیر پر از مویی

 

 این شعر کاملا فارسی‌ست  و از ذات پاک یک فارسی نشات می‌گیرد، آنچه پنهان تلقی می‌شود، خود ماجراست، و قضیه از آنجا آب می‌خورد.

بحث بر سر این است که می‌توان براحتی و بدون کوششی پلی که شاعر از سکس (انسان حیوان)به عرفان (انسان الهی) می‌رساند را درک کرد. هرمافردیت پنج بر این چند بارگی ایستاده است که هرباره باره‌ی دیگر را معنی می‌کد و شاید هر باره ادامه‌ی باره‌ی دیگر است، یا باره‌یی از باره‌ی دیگر زاده می شود یا اینطور بگوییم: هر باره در باره‌ی دیگر تکرار می‌شود. تکرار تکرا تکرار دو دو دو ررر می می می فا فا فا فا این شعر همان دو ر می فای کلام است دور ر می فای عرفان، طنطنه رقص سماع که در جان زبانش پای می‌کوبد.

 بر سلسله‌های کس

 در له له who  یا you  

 لا ال لا اله الا لاو گاو زن عن شب

البته هرمافرودیت پنجم نه نماینده‌ی عرفانی که سر در چاه فرود آورد و سالها ریاضت کشید و ذکر گفت و همان گفت که مرشد گفت و همان کرد که مرشد کرد، بلکه‌ی نماینده‌ی عرفانیست که همان می‌کند که خود باید بکند و همان می‌گوید که خود باید بگوید، همان است که خود است، در واقع درک صریحی از خود بودن، خود کردن و تعریفی دم دست و قابل فهم است که خود سکس و سکس عارفانه را ترسیم می‌کند. برخلاف عرفان اجتماعی، زبان در این شعر کارکردی واسطه‌یی -  همچون خری که برش معنا بار بزنند - ندارد.

این شعر جایی‌ست که زبان و کلام خود را شناخته و در مسیری قرار می گیرد که کارکردش میانجی‌گری نیست: کارکردش یکسره خودش است. چیزی که ذهن را به وجد می‌آورد این است که این رویکرد زبانی این شعر حتا به حروفات نیز سرایت می‌کند. آن ها هم لباس خود ماجرا بودن به تن می کنند.

 

 یکی بیاید با بشود

 بی بی قراری می کرد.

 

بهتر بگوییم: نوعی سفید نویسی  در این اثر به چشم می‌خورد که پیش از آنکه ذهن بخواهد در پی پاسخ مسئله باشد احساس و ناخودآگاه ما پی به پاسخ می‌برد،این حس مشترک (. . .) در جا عکس‌العمل نشان می‌دهد و پوزخندی می‌زند و فرصتی را که شاعر جا گذاشته پُر می کند یکی بیاید با شود  چه کسی قرار است «با» بشود ؟

«با» بشود؟ «با» چیست؟ «با» کیست؟ «با» کجاست؟ با چگونه؟ با چه بشود؟ یکی بیاید با بشود، در خود فرصتی نهان دارد، فرصتی که بعد از حرف با، جا افتاده. یکی بیاید، هر کلمه‌یی که با در اولش میتواند جای بگیرد، بشود. یکی بیاید «با» من بشود؟ این جا جایی است که شاعر از حروف انتظار زیادی دارد.  مسئله بر دوش ِ «با»ست. این باست که گره از کار می‌گشاید، خنده در «با» شکل می‌گیرد، با روحیه‌یی هزارگانه می‌گیرد.  یا مثلا در بی بی قراری می‌کرد، این «بی» کیست ؟ «بی» چگونه بی‌قراری می کند؟ بی قراری می کند؟ هر کلمه‌یی، هرآدمی، که «بی» میتواند در اول آن جا بگیرد،  و در واقع هر کلمه‌یی که «بی» دارد بی‌قراری  می‌کند. اینکه این شعر جایی برای «بی»ها ندارد این شعر، شعر با «با»هاست، کسانی که میتوانند «با» بشوند وارد شعرند و کسانی که «بی» اند وارد نیست‌اند (بی قرارند). البته بازهم شعور شاعر این جمله را در مرحله‌یی بسیار فراتر از یک سفیدخوانی حس مشترک قرار می‌دهد. آن هم کلمه «بی بی» است یعنی «بی بی»، بی‌قراری می‌کند که صورت تازه‌یی می سازد، و کارکرد تازه‌یی، و معنای تازه‌یی.

و بازهم «بی بی» نماینده‌ی خوبی برای انچه برما گذشته است‌، می شود .

 

بی آن که لا بگذارد

روی نتی به این تمیزی 

 

 «لا»؟ لا چگونه بگذارند؟ لا از کجا می‌آید؟ لا در این قسمت کارکردی فرا تراز دو مورد یاد شده می‌یابد. گذشته از این که طنطنه موسیقی بر سراسر کار نشسته و البته نتی به این تمیزی بعد از این جمله قرار دارد «لا» خود زاده‌ی نت است و نت به نت به این شعر موسیقی می‌بخشد که تصویر دارد تا یک موسیقی تصویری بسازد. (دو ر می  فا  سل لا سی)  نتی به این تمیزی جریان امور است و کسی که می‌تواند بی آنکه روی شعر «لا» بگذارد، شعر را ادامه دهد. در واقع تقاضای شاعر این است که بی آنکه «لا» بگذارید شعر مرا ادامه دهید یا خطاب به همبستر خویش: بی آنکه لا بگویی ادامه بده ادامه بده! بازهم این شعر برای آنان که نه بگویند جایی ندارد. کسانی که در متن این شعر پیش می‌روند به هیچ چیز نه نمی گویند. و در برابر شاعر سر تعظیم فرود می آورند.

 

چرا پل؟ گویی این سکس، سکسی‌ست که از دل عرفان بیرون میزند یا عرفانی که از سکس بیرون میزند یا همان سکس همان عرفان‌ست یا خدایست سکسی؟ سکس خدایی ؟ حیرانی و از خود گشتگی این سکس در کلامش جاریست. این جا جایی‌ست که کلام ،انقدر خورده اند که بر سر و کول هم می‌پرند و به درو دیوار شعر برمی خورند:

 

  بر سلسله های کس صد مرحله می کیرم  لا ال لا اله الا لاو

 پیش از ان که گردن بزنند سرم زده بودنند

 

این همان اشرق است. سهروردی‌ئی را که در این شعر سر می‌زنند تا اخرین لحظه دست از حیرانی و سرگشتگی بر نمی‌دارد. این روحیه‌ی عرفانی در سراسر کار وجود دارد.  شاید برخی جدا" بخواهند گردن شاعر را بزنند. اینکه ذات شعر ذات اقدشس چنین تعابیری را پس می‌زند، و به کارگیری چنان کلماتی گناه کبیره است؟  یعنی باید شاعرش این کلمات را پشت لباسی حتا شاخ و برگی به سبک قبایل افرقائیا بپوشاند و نگوید که  گذشتگان برای حفظ زبان چه کارها نکرده‌اند.  بهتر است ما نیز نکنیم؟ و البته این نوع شعر ها عاقبت ندارد! باید گفت نه، ما می‌کنیم، ما همه چیز را می‌کنیم حتا ... متنی که موضوع و بحث آن و دعوای آن بر سر خیار است.  آیا میتواند بگوید میوه‌ای دراز است، سبز رنگ است. بی مزه است. ته اش تلخ استريال موز نیست؟ بر درخت یا زمین می‌روید،  با نمک می خوریم، اسمش را نمی گویم!  این یعنی همان حماقتی که گذشتگان کرده‌اند و حماقتشان به ما به ارث رسیده . وقتی موضوع خیار است هدف خیار است تمام فکر و ذکرت خیار است. چرا نگویی خیار چرا داد نزنی خیار؟  این شعر برای خیار گفته شده  خود خیار، و شعری که برای سکس گفته می‌شود یک شعر سکس است نه کمی بیش تر نه کمی کم تر،خود سکس، شعری برای سکس.  البته از این نوعش، که مهم ترین و بر جسته ترین جای آدمی‌ست .

خنده‌آور نیست این که در این شعر حیایی در کار نیست. و این   بر خلاف شعرهای عرفانی‌ست که فراوان دیده‌ایم: شاعر انقدر بدل می‌سازد، ان قدر نماد می‌کارد که خودش هم نمی‌داند آنچه گفته یعنی چه؟ شعر هرمافرودیت  پنج شعری‌ست رو،  نه از آن جهت که به سطح رسیده، نه، که ابزار بیانی او دم دست است و بی هیچ پرده‌یی سخن می‌گوید .

در نهایت این شعر دایره‌ای از دو ر می فا سل لا سی یا از سر من  با بی  در  و کلامیست که هو هو گویان به گرد هم  می‌چرخند و به سماع می‌پردازند

 

 تو شق شق و من حق حق

 تو جق جق و من هو هو 

 

این چرخه پایانی ندارد. یعنی جایی که شعر تمام می‌شود شعری دیگر آغاز می شود، و سماعی تازه و سکسی تازه،  به عبارتی این شعر عاقبت ندارد !

 لطفا کس بعدی یا کسانی که خلق و خویشان به کس می ماند  کس خل!

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.