استقبال ازسيزده و ١٣

مظاهر شهامت    

 

 

 

 

 

امروز روز عاشوراي سال 81 است. مردم شهر اردبيل، چنانكه مي دانيد در باز آفريني و شبيه سازي اين اتفاق ديني، اعتقادي و تاريخي زبانزد آفاق هستند. امسال هم مثل هميشه و بسيار بيشتر. صداهاي نوحه و مرثيه و تكرار دسته جمعي آن، ده روز است كه با مرتبه هاي متفاوت از همه جا و كس برخاسته، در فضاي سرد و برفي شهر، متراكم شده و حالا ديگر، هر چه بم تر، تكرار مي شوند. در هر گوشه دور و خلوت هم كه باشي، صدا را مي شنوي. صدايي كه سخت اندوهناك است و اندوه انگيز. آهنگش قسمتي از آن است كه در خفا و بي كه خبرت كند يا ذهنت را براي شناختن و انتخاب كردن تحريك كند،از راه ديگر و نايافته و رهايي ناپذير خود را به ناخودآگاه تو رسانده و به حد كافي و گريزت ناپذير تأثير خود را براي غمگين كردنت به جا مي گذارد و همچنان ادامه مي دهد. تا آنگاه كه زمان مقرر خاموشيش فرا رسد. اما فقط آهنگ نيست. كلمات هم هستند كه به مثابه واگنهاي به هم پيوسته، در خطي بي پايان روي ريل آهنگ، ازهرسوآمده ومغزت راپر مي كنند.تومجبورهستي،تصاويري كه مي آفرينندرا ببيني.كاري كه ازكودكي مجبور بودي.دركودكي زنده تروكامل ترواكنون،آشفته تروآزاردهنده.ازطرفي مي داني كه همه ما،هرگزازكودكي خود رهايي نمي يابيم.پس زنده تروكامل تركودكي وآشفته تروآزاردهنده اكنون،دست به دست هم داده ،افزونتروافزونتر،تورادربرمي گيرند.تصاويرمي آيند.پشت سرهم وممتد.رودفرات،مواج وخوشگواروبي تفاوت جاري است.خيمه هاي سياه وسبزوسفيدوقرمز دردوسوي برپا هستند.درسويي باتعداد اندك.درسوي مقابل،بيشتر.جنگ است.سبزپوشان با قرمزپوشان.سياه باقرمز.سفيد باقرمز.رقص شمشيرهادرهوا،گوشت،استخوان.بادازخنجر

مي گريزد.خنجردرپي فريادوناله.باران خون.شيهه اسب هادرخموشي شتران.جشن مرگ است.رقص زخم.رجز،التماس،عربده.زمان مي گذرد.جنگ مغلوبه به پايان مي رسد.طرفي برطرفي فايق مي آيد.دومفهوم پيروزي ومظلوميت كه نبودند،بوجود مي آيند.آنگاه صف شتران است كه كودكان يتيم وزنان بيوه رابه جايي كه نام ديگر،ديگرشان،تقديراست،مي برند.خستگي است ومويه وگريه آرام.چشم هايي كه ازاشك خشك شده اندواكنون نگاه مي كنندو نمي بينند.اسب سواران قرمزپوش با شمشيرهاي آخته وخونين ،كاروان شتران رابه وعده گاه هدايت مي كنند.شب ازميان غباروخار ازراه مي رسد.حادثه پايان مي گيرد.اماتاريخ گرسنه را آخري نيست.اوتكرار مي كند.انگشت مي گذارد.ومظلوميت راتكرارمي كند.تصاويربوجودآمده اندو ناميرا شده اند.ناميرايان احاطه ات كرده اند.بخواهي يا نه،درميان حلقه آنهاازهرسوكه فكركني،خواهي ديد.مي بيني دسته هاي مردان،مشت برسينه هايشان مي كوبند.محكم بر روي سرخي.روي كبودي تاسياهي.زنجيرزنان را مي بيني،خوشه هاي زنجيرپشت عريان آنهارا خونين مي كند.بعد،صف قمه زنان كفن پوشيده اند.خنجرهاي درخشان وصيقلي،اززمين تافرق سر،مي روندوباز مي گردند.صداي خرچ خرچ بريدن گوشت وفوران خون.لحظه اي ديگرصف فشرده انگارسرخپوشاني رامي بيني كه همچنان اززخم سرشان،خون مي چكد.دركنارهمه اينها،گروه گروه زنان راكه چنگ ناخن ها،گونه هايشان رادريده اندوچنان زارمي زنند،فكرمي كني زمان به پايان رسيده وفردايي دركارنيست.چه مي گويم؟فردا نه،دقيقه ديگري وجود ندارد.همه لحظه ها،تكرار ابدي اين تصاويراست.آري،تودرتاريخ گرفتار شده اي وجز بودن در بودني كه هست،بودن ديگري نداري.

خانه ام درشهركي واقع است كه ازمركز شهردور است.چه گفتم؟خانه ام؟نه،اين درست نيست.من هرگز خانه اي نداشته ام.كلمه خانه ام باآن حروف «الف وميم »غرور واطمينان ناشي ازصاحب بودن واختيارداشتن را تداعي مي كند.من هرگز اين صفات را نداشته ام.درخانه ام نبوده ام ودرخانه ام ها.درخانه ها بوده ام.مثل يك پناهنده.پناهنده اي كه ميزبانانم فكر كرده اند،آزادي كامل رابه من داده اند.ظاهرقضيه نيز همين رانشان مي دهد و ثابت مي كند.اماخودم مي دانم كه هميشه در خانه ها،عاصي هايي بوده ام كه هرلحظه آماده بيرون انداخته شدن است.اما صبوري وشايد رقت دل صاحبخانه ها آن را به تاخير انداخته است.بگيريداز خانه پدر،زندان،خانه دوستان واكنون درخانه زنم وبچه هايم.خانه شان درشهركي دورتراز مركز شهر قرار دارد.درجايي درتعديل شده صداها وتصاوير وامكان ظهور صداوتصويرهاي ديگر.ازديروز كه تاسوعا بود،رفته اند خانه مادرزنم تا امروز مراسم عاشورادر شهررا تماشا كنند.تنها درخانه مانده ام تادرخلوت،آخرين غلط گيري هاي داستان هايي راتمام كنم كه بعداز سال ها،تصميم گرفته ام بصورت كتاب چاپ كنم.كاري كه ازمدت هاپيش شروع كرده و امروز صبح به پايان بردم.ديشب وسط كار كه خسته شدم باخودم گفتم،ربع ساعتي استراحت مي كنم.وقتي اين قراررا گذاشتم تازه متوجه شدم كاري كنم تا آن ربع ساعت را به آخر ببرم.فكر كردم به دوستم مديا كاشيگر تلفن كنم كه خيلي وقت بود از او بي خبر بودم ونگران بيماري قلبش.  مشترك مورد نظردر دسترس نيست.ناگهان نگراني ام بيشتر مي شود.نكند مثل آن دفعه شده باشد.آن دفعه سكته كرده بود،چند روزبعد خبردار شدم.پرمي كشيدم بروم پيش او،اما وضع مالي خرابي داشتم.به منيژه مي گفتم لازم است،بيايم؟تعارف مي كرد كه نه.مكالمه اي كه چند بار تكرار مي شد وپاسخي بود بر رياكاري پنهاني كه داشتم.رياكاري اي كه پوشش اين جملات بود:«آن قدر دوستش دارم كه مي خواهم درهمه لحظات اين شرايط پيش او باشم.انا باور كن هيچ پولي دربساطم نيست ،نمي توانم بيايم»صداي زنانه مي گويد،مشترك مورد نظردر دسترس نيست.كاش صداي ضبط شده نبود.خودش بودومن از اومي خواستم پيدايش كرده به دسترس بياوردش.حتما اين كاررا مي كرد.يا مي گفت،نمي تواند ومن به اوفحش مي دادم واندكي ازنگراني ام را بر بادمي دادم.دستگاه موردنظرخاموش است.لطفادوباره شماره گيري نفرماييد.لعنت به توو مديا.به هرطريق نگراني خودرا درگوشه اي ازمغزم قرار داده وقرارمي گذارم درفرصتي ديگربه سراغش بروم.هنوز ده ديگرمانده است.كتاب باجلد سفيد راكه تا نيمه خوانده ام،ازروي ميزبرمي دارم.شالوده شكني.نوشته يك اسم انگليسي كه بخاطرتلفظ سختش ياد نمي گيرم.آنرا دربرابر صورتم مي گيرم واين مفهوم.. .هستي چيزي نيست جزچشم اندازها.باور امروز،باورچشم اندازباوري است.شناخت هستي ازراه فلسفه،ديگرممكن نيست.تنها ادبيات است كه بخاطرماهيت چشم اندازانه قادر به درك چشم اندازهاست .. .آري نيچه ،درزبان زبان آورانه خوددر چنين گفت زرتشت،سعي دراثبات اين حقيقت دارد. ..كتاب را مي بندم.صدا وتصوير.حلقه هاي متحرك اتاق را پركرده اند.لعنت به نيچه ومديا.يك ربع تمام شده است.پشت دستگاه كامپيوترمي نشينم :my computer    و«دامن دامن،پروانه »اين كه تمام شده.«گريز» همان اول شب اصلاحش كردم.«به خاطر يك انار، دوباره برگرد» فقط چهار  تا دانه، ويرگول جا انداخته اند.. . آهان تمام شد.«گرگوار سامسا و جسد ابو الخير» . صدا و تصوير ها.نصرت چهار شانه و زيبا، بيست و پنج سال پيش، در ميدان خاكي قمه را دو دستي گرفته و چنان بر سرش مي كوبد كه كبوتران بالاي مسجد از ترس پرواز مي كنند. من چشمهايم را بسته ام. پدر، مادر را آنقدر با شلاقش مي زند كه من خسته از گريه و التماس، ماه را از گوشه آسمان برداشته و بر زمين مي كوبم. هزار تكه مي شود. پدر و مادرم خندان، در نيمه شب بيدارند. آنها معاشقه مي كنند و پس از لحظاتي صداي هن وهن پدر و آه هاي مادر به گوش مي رسد. از خوشحالي مي خندم. «پدر سوخته، تو بيدار هستي؟» سيلي و لگد بر رويم آوار مي شود. كودكي گريان، در تاريكي شب به طرف بيابان مي دود و براي اينكه از ابر سياه كه مي رود ماه را بپوشاند نترسد، بلند تر گريه مي كند.. .گرت سامسا حالا در اتاقي نشسته و شاهد مراسم گردن زني ابوالخير است. تا اينجا بيست غلط را اصلاح كرده ام. حلقه ها. در بيرون از اتاق برف مي بارد و باد سرد در كوچه مي گردد. اسبها و شتر ها براي خسته شدن در فردا سير خورده و خوابيده اند. مردان و زنان خواب جنگ مي بينند و كودكان بي خبر براي ديدن آن، لحظه شماري مي كنند و خسته مي شوند. گرت سامسا در گوشه ميدان زير هميشه تابش ماه در هواي يخ زده آذر، ابوالخير را در خاك مي كند. كافكا كه گويي مست است به طرف من فرياد مي كشد:«مرده شور ببردت، گرگوار سامسا» صبح از راه رسيده و دارد پنجره ها را روشن مي كند. كار غلط گيري ام به آخر رسيده است.

آفتاب كم رمق كه از پس برف و صدا و تصوير بيرون آمده، اكنون در وسط ظهر كج تاب زمستان ايستاده. كتاب همنوايي شبانه اركستر چوبها نوشته رضا قاسمي را كه چند جايزه بازار درب و داغان داستان نويسي را برده به پايان مي برم. نويسنده اي است كه در نوشته اش انعطاف عجيبي براي ديدن دارد. پشت هر ديدني، ديدنهاي بسيار و تا بينهايت هست. هر امكان به امكانهاي ديگر و گاه متضاد مي رسد. كثرت امكانها مي تواند شخصيت ها را به سر گيجه انداخته و آنها را در مفهوم بي عملي يا در مفهوم ترديد منجر به بي عملي گرفتار كند. اما ظاهرا اين طور نمي شود. آنها در حال عمل هستند بدون درك آن. پر تاب ترين رفتارهاي احساساتي را در واضح ترين حالات بي احساسي عمل مي كنند. آنها دسته اي رباتها هستند كه ظاهر كامل انساني دارند. خود انسان يا بهتر بگويم انسانها، در يك گذشته دور جا مانده اند. زندگي با همراهي مفهومهاي لذت و رنج جايي در دورتر هاي زمان، اتفاق افتاده و هنوز جريان دارد. اما روايت آنرا در زمان داستان رضا قاسمي دوباره تجسد داده و با حذف رنج و لذت از درون آن، آنرا به صحنه هاي نمايشي تبديل كرده است. رمان شهري كه سعي مي كند صداقت خود را به واقعيت زندگي مدرن امروز تحميل كندبه عبارت ديگر،اگرزبان هنرمندانه را كه تصاوير گوناگوني را ايجاد مي كند حذف كنيم،آنچه مي ماند واقعيت جهنمي زندگي شهري ومدرن درزمانه اكنون است كه انديشه هاي روزمره ما،آنرا در لفافه هاي مختلف ذهنمان كتمان كرده است.از اين بحث كه بگذريم،خواندن اين رمان وآشنا شدن با شخصيت هايي كه اراده شناخته شده خودرا در افعال ندارند وندانسته وبي خبر،راويان نمايشي حوادث هستند،ناگهان به يادم آورد زماني مي خواستم داستاني بنويسم كه شخصيت هاي آن سيزده عدد است.وقرار بود بعدها آن را كامل كرده وعنوان «سيزده»،نه،13 را به آن بدهم.طرح اوليه آن را نوشته بودم.اكنون بايد پيدا كرده وروي آن كار مي كردم.پس جستجوي زياد درميان اوراق نوشته هايم وكتاب ها آن را پيدا كردم.گفتم پس ازجستجوي زياد.چون،پس از نوشتن هرمطلبي ،شعري وداستاني،چنان به آن بي مهرمي شوم كه درنگهداريش بي دقت مي شوم.اسم اين بي مهري را گذاشته ام بدسليقه گي.اكنون ورق هاي رنگ ورو رفته وتا شده،پيش روي من است.روز دهم به پايان رسيده وشب سرد زمستان،آرام آرام درپشت پنجره گسترده مي شود.حلقه ها وصدا وتصويرها پس مي نشينند و خلوت پيش مي آيد.جايي كه گستاخي انجام كاري ،به شكل «توان »حتمي در روحيه آدمي ،ظاهرمي شود.از اينجا به بعد، شما متني را خواهيد خواندكه نوشتن من در گذشته دور وكامل كردن من دراكنون تجميع شده وشكل تحريري به خود گرفته تا چشم وگوش شما را يافته باشد.اتفاقي،ازسر اتفاق. براي هر كس وبه گونه ديگر.

مفتون قرار بود ديروز تا پايان وقت اداري آزاد شود.بعد از سيزده سال تحمل زندان با سلول هاي انفرادي وشكنجه هاي بسياري كه داشت ،بالاخره آزاد مي شد.قاضي گفته بود،به لذت وزيبايي لحظه اولين ديداري كه با آفتاب خواهد داشت ،حسودي اش مي شود.گفته بود وانگار كه دارد آن را تماشا مي كند،چشمهايش را دوخته بود به گوشه سقف اتاق.اما موقع غروب اتفاق ديگري افتاده بود.در يك درگيري با افراد يك خانه تيمي دو نفر از همرزمان اورا دستگير كرده بودند.آنها همه رازي را كه مفتون سيزده سال در سكوت كتمان كرده بود،فاش كرده بودند.قاضي دوباره احضارش كرده وگفته بود:«آفتاب از اين دنيا كوچ كرده واكنون درست بالاي در جهنم منتظر شما ست،آقاي مفتون هجراني.فردا صبح اعدام مي شويد.سعي كنيد تا آن موقع ،با دعا ونيايش از بار گناهانت كم كني ».گفته بود ومفتون از شدت فاجعه در رعشه ولرز غرق شده بود.لرزي كه همچنان درسكوت ادامه يافته وگسترش پيدا مي كرد.

اكنون همان فردا صبح بود.فردا صبحي كه قاضي در سطرهاي قبل گفته بود.هوا روشن بود اما نه آفتابي در ميان بود ونه از آمدن آن نشانه اي.مفتون ايستاده بودو خواسته بود ،چشم هايش بسته نشوند.در گذشته ،بارهاوبارها لحظه اعدام خود را تصور كرده بود.اشكال مختلفي از مقاومت وحماسه سازي را ساخته وپرداخته بود كه همه آنها مي توانستند او را به قهرمان خلق موسوم كنند.اما اكنون درمي يافت به هيچيك ازآنها كوچكترين علاقه اي ندارد.به همه چيز بي تفاوت شده بود.هرگزتصور نمي كرد روزي ناگهان همه چيز در كوتاهترين زمان اينگونه از بيخ وبن تغييركند.اكنون مجبور بود،باوركند.باور كرده بود ومي خواست هرچه زودتر بميرد تا ازخيل «چرا»ها و«چگونه»هايي كه از ديروز تا اكنون مغز اورا متلاشي مي كردند وهيچ پاسخي نمي يافتند،خلاص شود.به دستور فرمانده،جوخه آتش صف كشيدند. «جوخه به فرمان من.به طرف نشانه .. .نوك مگسك…» مفتون اندكي لرزيد.اما فرمانده درحاليكه مي خنديد،به طرف مفتون رفت.در برابر او ايستاد وگفت:«ببينم؟راستش را بگو،ما را سركار گذاشته اي ؟»و يك سيلي محكم به صورت سربازي كه در نزديكي ايستاده بود،نواخت.مفتون بي هيچ سخني درحاليكه درون خود را متلاشي شده مي يافت،پاكشان راه افتاد تا دوباره در يكي از داستانهايي كه نوشته ام يا خواهم نوشت،جا بگيرد.فرمانده به جوخه آتش مي گويد:«برويم بابا.ديگر اين مراسم از مد افتاده.همان كلاغ پر بازي براي هفت پشتمان بس است» حالا آفتاب يواش يواش خود را ازپشت كوه هاي آن دورها بالا مي كشد.يك دسته درنا در ارتفاع آسمان سرخگون …

مي دانم،داريد مي پرسيد،خوب بقيه ماجرا؟هيچ چه.ماجرا تمام شد.ماجراي اعدام مفتون هجراني،فقط يك شوخي بود با شما.خيلي برايتان برمي خورد،نه؟دركتان مي كنم .يا لااقل سعي مي كنم دركتان بكنم.اما يك چيزي بگويم.بعد از اينكه ما نويسنده ها پدر خود را درمي آوريم تا چيزي بنويسيم ومي نويسيم وآنگاه در اين بلبشوي چاپ ونشرو كتاب خواني كشور،با هزار پدرسوختگي ان را چاپ كرده وبه دست شما مي رسانيم ،شما چكار مي كنيد؟خيلي ساده.هر كار شوخي وجدي را درباره ما وكتاب ها انجام مي دهيد.فحش هم مي دهيد .متهم مي كنيد به چرندگويي وچرندنويسي.وخيلي كارهاي ديگر. حالا كه من يك شوخي خيلي كوچك با شما كردم،اين قدر برآشفته مي شويد؟ بي خيال شويد وقهر هم نكنيد.من هم قول مي دهم تا آخر اين داستان با نازكدلاني چون شما،هيچ شوخي ايي نكنم.پس مي رويم سر داستان (13) :

 

                                          «13»

به سرم زده است براي مدتي خواننده بعضي ازداستانهايي باشم كه تاكنون نوشته ام.حين مطالعه ناگهان متوجه مي شوم در دوره اي از نوشتن هايم ،در تعدادي از آنها ،بدون اينكه واقعا تعمدي داشته باشم،شخصيت هاي دانشجوي ادبيات ونويسنده را برگزيده ام.نمي دانم چرا.احتمال مي دهم،در آن ناخودآگاه خود به وقت نوشتن ،نسبت به آنها علاقه خاصي داشته ام.واحتمالا ذهن ناخودآگاه و توطئه چين من مي خواسته با انتخابي چنين ،يك نوع بازي خوش آيندي را با ذهن خودآگاهم كه نسبت به آنها احساس قدرشناسي مي كند،شروع كرده وغافلگيرش كند.كاري كه در طول روز وشب هاي عمر ما،بارها وبارها اتفاق مي افتد وبيشتر، از قسمت بي خبري  بي خبرانه ما مي گذرد.وگاهي كه ناگهان وبه هردليل متوجه يكي از آنها مي شويم،متعجب وذوق زده مي شويم.غافلگيري ما از آن جاست كه مي بينيم دراين بازي پنهان وبي دخالت ما ،آنچه بوقوع پيوسته، برآورده شدن يكي از انتظارهاي نامنتظرمان بوده است. درست مثل وقتي كه دوست يا آشنايي، دقيقا آن هديه اي را مي فرستد كه انتظار رسيدنش را داشته ايم.نه از آن دوست، كه رسيدن همان آن .از كجا وكس كه مي تواند،هركجا وكسي باشد.رسيده مهم تر است .در اين داستان كه تصميم گرفته ام ،بنويسم نمي خواهم ديگر آن سليقه غافلگير كننده ذهن ناخودآگاهم ،همچنان عمل كند.مي خواهم شخصيت داستانم را آگاهانه انتخاب كنم.كسي را كه با روند ومحتوي داستان ،همخواني وهمسازي بيشتري داشته وقابليت شكل پذيري موقعيت هاي پيچيده آن را از خود نشان بدهد.بعد از مدتي  فكر كردم،اين كار بيهوده وتحميل آن اقتدار ستمناكي است ،از من نويسنده  به او كه دارد زندگي عادي ودلخواه ،يا نه خود را ادامه مي دهد. كسي كه شكلي از زندگيي را جسته ،انتخاب كرده واكنون ادامه اش مي دهد كه ناگهان بي آنكه دخالتي داشته يا انتخابي ديگر را اعلام كند ،مي فهمد در يك جهان داستاني اسير شده ومجبوراست با ايجاب هاي آن پيش برود وپيش برود.براي اينكه در چنين جايگاه ستمگرانه اي قرار نگيرم ،تصميم گرفتم ترتيبي بدهم،تا شخصيت يا شخصيتهاي داستانم ،خود وخودشان ،آزادانه نقش پيشنهادي را رد يا قبول كنند.حداقل سعي ام اين خواهد بود،لااقل شخصيت اصلي ام كسي باشد كه با انتخاب كاملا آگا هانه  ،ظهور وحضور پيدا كرده است .بنا بر اي…به كوچه رفته ،جلوي در خانه ام ايستاده ،از هر رهگذري مي خواهم ،اگر مي خواهد دعوت مرا بپذيرد.به شرطي كه در وسط راه جا نزده ،به هنگام رودررويي با شرايطي كه لازمه اش ،انتظار قابليت بيشتر ازاو است ،بدون فوت وقت ،دگرديسي مطلوب را در خود انجام دهد.اين شرط،شرطي است كاسبكارانه وروشن .و مرا از هرگونه اتهام بعدي احتمالي مبرا مي كند.آگاهي پشاپيش او،تسويه حساب متعهدانه را حاصل خواهد كرد:

1 نه داداش ، ما اهل اين مزخرف بازيها نيستيم .برو آن طرف ،باد بيايد.تو كجاي كار هستي؟خودم كه يل سيستانم ودو سه تا يل آذربايجان وكرد ولرستان هم استخدام كرده ام ،باز هم از پس دخل وخرج يك زن دو الف بچه ام نمي آيم.آن موقع هم كه مي گفتنند كشور گل وبلبل ، لابد قصه اي بوده از قصه هاي شما وامثالتان. سيست انگليسي ،گرسنه نگه داشتن ما است كه يك وقت هوايي نشويم كه بله، ما هم مي توانيم. برو آقا، برو خدا روزي ات را جاي ديگر بدهد.

2 -   نه جانم،نه.من نمي توانم.اما بقول شوهرم ،انگار همه نويسنده ها براي اين مي نويسند كه من بخوانم .شما هم اگر نوشتيد مي خوانم .در گوشي يك سوژه هم به شما بدهم،شايد استفاده كرديد. شيدا خانم را كه مي شناسي،زن مفتون هجراني را مي گويم.او كه شخصيت يكي از داستانهاي شما بود وچند وقت پيش از يك اعدام جان سالم برد.مي دانيد كه تازه بيست وچند سالش شده.درست از سيزده سال پيش با هر مردي كه از راه مي رسد ،كارهاي بدبد مي كند وهمه اش بچه هاي خوشگل مي زايد.نه از آن كارهايش و نه ازاين زادن هايش .بچه هايش غروب نشده مي ميرند.او سر گل هاي حياط همسايه ها مي نشيند وتا صبح ضجه مي زند.صبح هم كه مي شود ،آينه است وهفت قلم آرايش،تا نه ماه ديگر. يك چيز عجيب هم بگويم،او هيچوقت عادت ماهانه ندارد.كارش را هم هرگز تعطيل نمي كند.خواستي ببينيش،همسايه ما است.بخاطر هنر كمكت مي كنم.چه گفتند؟ آنجا كه طبيعت مي ايستد هنر آغاز مي شود.

3- چه ؟داستان ؟آقا هنوز اين كارها تعطيل نشده ؟بي خيال شويد تورا به خدا .من خودم تا ته اين قضايا رفته و باز گشته ام .پست مدرنيست هم باشيد، تازه مي رسيد به دعوت هاي سلبي .يعني چه ؟ يعني هيچ گلي نه به سر خود مي زنيد ،نه به سر ديگران .خود جيمز جويس هم بشويد ، تازه مي فهميد توي هفتاد صفحه ،دنيا را سر كار گذاشته ايد كه چه ؟كه يك لات بياباني دارد جق مي زند.كاري به مسايل اخلاقي اش ندارم .دارم مي بينم،بيماري بيهودگي اپيدمي شده.حالا چون هارتمن آمريكايي گفته ،من در برابر هنر عقده حقارت دارم،شما هول شده ايد؟ آقا ،همه اش باد هواست .فردا نگوييد،كسي به من نگفت .

4-…….

پنج كه ديد چهار،همينطوري سرش را پايين انداخته وهيكل تنومندش را پيش مي برد،انگار بد طوري به رگ غيرتش برخورد. با صداي بلند و عصباني داد زد:«هرري،خوب كه چه ؟نوبر هم باشي، كدو هستي و بس.» چهار مردد وبا تاني برگشت ودستهايش را زد كمر:« داشم چي ميل دارن؟ مشت يا لگد؟» كار داشت ، بالا مي گرفت. پريدم وسط وخواهش كردم ،تمامش كنند.كمي طول كشيد ولي هر طور شده چهار را راهي اش كردم،رفت.به پنج كه هنوز رجزخواني اش تمام نشده بود،گفتم :-آقا تورا بخدا بي خيال شو.خودت اگر داوطلبي، خوب بسم اله .سرش را انداخت پايين وبا شرمندگي گفت :-نه  واله…كارخيلي سختي است.مي داني ،شما نويسنده ها هيچوقت متوجه نيستيد، شخصيتهاي داستانهايتان چه رنجي مي كشند. حكومت داستان، با همه ماده و ابزارش ، وسعت نا تمام ديكتاتوري اي است كه جز شخصيتها، تجربه اش نمي كنند تا آخر اگر زنده مانده باشي، كه هزار بار مرده اي. مثال ساده اش، همين هري پاتر. اسير آن زنيكه ديو نويسنده شده است. من اين بچه را مي شناسم، لابد بچه اي مثل سيامك خودمان هست ديگر. زنيكه نگذاشت بچگي اش را بكند و لذت ببرد. مجبورش كرده كارهايي را بكند كه در توان يك بچه نيست. شما فكر مي كنيد او از وضعي كه دارد، راضي است؟ من كه مطمئن هستم نيست. نه آقا، هرچند دلم مي خواهد كمكتان بكنم اما خودم اهلش نيستم. با اقرار خودم روي مرا خط بكش. خواهش مي كنم.

براي اينكه بعدها ادعا و شكايتي پيش نيايد، (چه گفته اند؟ گفته اند، هر چه سنگ است براي پاي لنگ است.آنقدر بلاهاي نا خواسته به سرم آورده اند، سخت محافظه كار شده ام) آخرين جمله اش را نوشته و روي آن خط مي كشم:

با اقرار خودم، روي مرا خط بكش. خواهش مي كنم.  

مطمئن كه مي شود، راهش را گرفته مي رود و دور مي شود. آخرين بار او را در لحظه اي مي بينم كه سوار تاكسي شده، در ميان ماشينها و آدمها و غروب، گم مي شود. خوب شد قبول نكرد. ظاهرا آدم احساساتي بود. از آنها كه زود از كوره در مي روند و شر به پا مي كنند. يا تا تقي به توقي مي خورد تحت تاثير قرار مي گيرند و مي زنند به باراندن اشك خود. كار دستمان مي داد.

اتاق همان و پله ها همان پله ها هستند. آنهايي كه چند سال از پله ها، بالا و پايين رفته اند، در را گشوده يا بسته اند، در آن اتاق غذا خورده، خوابيده، نوشته و بسيار گاه كه از پنجره اش بيرون را تماشا كرده، آه كشيده اند يا نكشيده، از آن گريخته و باز گشته اند يا در آن آسوده يا نياسوده اند. و هر اتفاق ديگر كه افتاده و نيافتاده اند. اما اين بار آنها را- آن همه شدن و نشدنهاي دور و نزديك را به درون داستان كوچ خواهد داد. آشناييهاي قبلي محو خواهد شد. اشيا و ماجراها از مفهوم خاطره جدا شده و هستي اي مستقل خواهند داشت. نا آشنا و تازه خواهند بود. اتاق و پله ها، مبهم، راز آميز و ترسناك مي شوند. از زير در ، خون به بيرون لغزيده، از لبه پله ها چكه خواهد كرد. مي خواهد طوري بنويسد درهر پله، زمان و مكان از گذشته و آينده، تكه تكه جدا شده در هم آميزند. خمير رنگي از ماهيتي ناشناخته تر و دست يافتن به آن دور از هر احساس و آگاهي قبلي. چيزي با تشخص محض اما فرار در كلمه و نوشتن و سپس در خواندن. طوري باشد كه وقتي نوشت و خوانده شد، او، داستان و خواننده برسند به فراموشي مطلق داستان. نويسنده به ياد مي آورد چيزي نوشته بود. چه چيز؟ به ياد نمي آورد. خواننده احساس مي كند، چيزي خوانده است. چه چيزي ؟ نمي داند. نتيجه، درد مشترك هر دو است. براي رهايي از آن، با هم يا هر يك به تنهايي، مي توانند كاري و كارهايي بكنند، هر طور كه پيش آيد يا دلشان بخواهد. از كجا معلوم همين نتيجه، معني هنر ناب نيست؟ زير اين گنبد دوار هر چيزي ممكن است. باور كنيد.

اول صبح در شبنم زار مزرعه يونجه ديده بود. ماري نازك و بلند حلقه زده است كنار بافه هاي تازه درو شده و شبنم هاي نشسته روي پوست فلسي اش زير آفتاب مي درخشند. با چوبدستي اش تكانش داده بود. «انگار مرده است. آري مرده است.» از دمش گرفته، از دو سوي گردن آويخته بود. فكر كرده بود اگر با آن وضع برود لاي آلاچيق ها بگردد، زنها و بچه ها هراسان و فرياد زنان به هر طرف خواهند گريخت و او غش غش خواهند خنديد. چه لذت لذت انگيزي. رفته بود و لاي آلا چيق ها گشته بود. هراسان و فرياد زنان گريخته بودند و او غش غش خنديده بود. چه لذت لذت انگيزي. ناگهان، پدر از توي آلاچيقي بيرون مي آيد:«تخم سگ». صداي شترق سيلي اش بر صورت او مار را از كرختي و خواب مي جهاند. مي رود و در جايي كه هيچ كس نمي داند، مخفي مي شود. او پابرهنه (كفشهاي پاره اش همان اولين لحظه در آمده و رها مي شوند) و با بغض و درد سيلي با هم مي گريزد. خارها در كف پايش فرو مي رود و خون از دماغش مي چكد.

روي شكم در خاك نرم و گرم دراز كشيده است. ترس و درد سيلي كه بودند، ديگر نيستند. فقط پاها آرام آرام زق مي زنند. با تكه چوبي عقرب زرد رنگي را در نزديكي بازي مي دهد. عقرب دمش را كج كرده، چوب را با شاخكهايش مي گيرد و رها مي كند.«ظريفه، اگر بگذاري ببينم، كنار چشمه از گل براي تو خانه اي خواهم ساخت. قبول؟» مي گويد و با حالتي التماس آميز به او نگاه مي كند. «اينجا نشانت نمي دهم. مارا مي بينند برويم پشت آن خرابه. » مي روند پشت خرابه. مي گويد:«اول مال تو» زودي تنبان خود را پايين مي كشد.« چه كوچك!» كج كج نگاه مي كند، چند لحظه. « ديدي اش كه. حالا مال تو را» ظريفه دامنش را بالا مي برد و پايين مي اندازد.ديد و نديد، فكر مي كند ديده است. عقرب هنوز تكه چوب را گرفته و ول نمي كند. او تكه چوب را رها كرده است. ظريفه هر روز از او مي خواهد، خانه اي را كه قول داده برايش بسازد و او هر روز مي گويد، يك  بار ديگر و نمي سازد. بالاخره يك روز پسر كوچك عبداله خانه را كه لابد قولش را داده بود ، كنار چشمه مي سازد. از آن به بعد او هر روز خانه را با پا ويران مي كند و ظريفه با لب و دهان براي او شكلك در مي آورد. تا آن غروب كه ديگر پيدايش نشد و چند روز ديگر گفتند از دل درد مرده است. عقرب از پاچه شلوارش بالا مي آيد. او هراسان بلند شده آنرا با كف دست به زمين انداخته و از روي خارها به طرف آلاچيق ها فرار مي كند. زق زق پاها بيشتر شده اند.

 مردها گفتند،ماري كه هر روز فقط به چشم يك نفر ديده شود وفرداي روز به چشم ديگري ،تا زهرش را نريزد دست بردار نيست.بايد كوچ كرد.بار وبنه بسته شد واسبان وشترها با گله هاي گاو وگوسفند راه افتادند.راه.راه وهي هي مردان. عبور كوه وتپه،گندمزاران ونسيم درميانشان،پروازچلچله ها ازسبز مزارع.

راه راه وخستگي.اتراق كنار رودخانه ،ازپس يك صبح تا عصر.مادر با نوك سنجاق،خارها را از كف پا مي كند.ترانه اي را هم زمزمه مي كند كه هر وقت ديگر هم زمزمه مي كرد ،عزيزان مرده اش را بخاطر مي آورد و او را به گريه وا مي داشت،مثل اكنون.پدر آنسوترك نشسته ،نگاهش را در مه كوهي دورتر غرق كرده.صداي هواپيما با رنگ قرمز خطر آژير،از جايي كه اكنون هيچ كجاست ،مي آيدوصداي ناگهاني بوق ماشين كه مثل آ‎وار.او روي زانوي مادر خواب رفته است .از گذر صداي ماشين و هواپيما پلكهايش مي لرزند.در فاصله هر لرزش،تند تند خوابهاي ناتمام مي بيند.صداها خلوت مي شود،او شعرهايش را ديگر دوست ندارد.هيچكس باور نمي كند،حرص بي پايان سرودن براي دوست نداشتن .مي گويد،اين از نفرين شدگي است،بخاطر خنديدن به روي آينه در از اول تا آخريك شب از تاريكي مثل يلدا .برف هنوز در جايي ازاين  تابستان، آب نشده كه آن گرد باد كوچك ، از اول صبح در چشم من ،سرد مي چرخد.باز هم گريه كلاغ بال شكسته سرريز كردكه….

6-چر؟بله سخنم را با اين كلمه آغاز مي كنم.آيا مي خواهيد نشان بدهيد داستان،قايم به ذات است؟به نظر شما،آدمهاي معاصر براحتي تن به داستاني شدن نمي دهند؟يعني گريز از داستان؟ آغاز عصري با رهايي از خاطره وخاطره آفريني؟ شما كه…

-هي…آقا

6- نه،بگذار حرفم را بزنم ،شما.كه احتمالا چنين تصوري از انسان معاصر داريد،چرا فكر نمي كنيد لازمه حيات او،همان تظاهر به خود داري بعنوان آخرين سنگراست ؟نوعي روايت در سكوت، براي بيان شي شده گي؟ چرا كه نه،زمان بار گراني بر دوش او بوده.دارد از خستگي قديميش رها مي شود.حقي كه در همين بي خبريش از آن او است.حقي كه نبايد منتفي تلقي شود…

آقا وقت ما را نگير،جان بچه ات.

6- دارم متاسف مي شوم. البته آدم سختگير نيستم.اندكي حق داري ،در اين گرگ وميش هوا،تشخيص زن يا مرد بودن من فقط از روي صدايم كه كمي مردانه است،مشكل است .اما شما بايد دقيقتر از اين حرفها باشيد.از اين مشكل مي گذريم.احتمالا زمين وستاره ها وكرات ديگرحالت قبلي را از دست داده اند،نه؟…

خيلي خوب،خانم محترم براي اينكه مرا با اين سئوالهاي بي ربط بيشتر از اين عصباني نكنيد،بهتر است،لال شويد. خواهش مي كنم.

6- يعني مي فرماييد چه كار كنم؟

يك كار ساده،آن علامت سئوال را برداشته ودر كنار راست اين برگ وزير همين سطر گذاشته ورهايش كنيد.

6- ؟

حالا كه آرام شديد، مي توانيم راحت تر صحبت كنيم.سئوال خود را تكرار مي كنم،حوصله داستاني شدن داري يا نه ؟

6- نه،شوهرم منتظر من است.بايد نان بخرم وحين قدم زدن فكر كنم.شايد بتوانم وجود فضله پرنده اي را در برهوت سياست ثابت كنم مگر كساني خنديدن را ،باز هم به ياد بياورند. مي دانيد،من عاشق تماشاي خنده هستم اما افسوس…

بقيه حرفهايش را ساكت مي شود.ترانه اي قديمي را سوت زنان،از كنار شبح درختان دور مي شود.شبح چرا؟درست در نوك بالاترين شاخه چند زردآلوي نيم رس آويزان هستند كه صدايت مي زنند . رسيده ها زياد خوشمزه نيستند.مي تواني كنده وبا نان وپنير بخوري. چه خوشمزه.در باغ همسايه،دختران جوان بلند مي گويند ومي خندند.تن لاغرت را ازتنه زمخت بالا مي كشي.بالا ،بالا.از شاخه اي به شاخه ديگر.كمي بالاتر. دستت را دراز كن.مي رسي.ناگهان شاخه خشك زير پايت مي شكند.مي افتي روي شكسته اش.درد.وقت پايين آمدن ،آسمان ودرختان مي چرخند.درهم مي روند.خطوطي از نور،سبز،آسمان واندكي نسيم سرگردان.به پشت مي افتي.روي زمين.شلوارت از خون خيس است.صداي گريه ات برگهاي درختان زردآلو ومو را مي لرزاند.دختران باغ همسايه جيغ مي كشند:« چه شد بچه » مادر چند سال نگران مردانگيت مي ماند.خسته كه مي شود، دردل خود مي گويد، به درك.درخت بايك شاخه خشك چند سال ديگر برپاست و بعد خشك مي شود.تازه مي فهمم چرا براي بزرگ شدن عجله داشتي. مردانگي.كسي با سيلي ولگد مي زندت.همين چند لحظه پيش بود گلوله رولور ازبيخ گوشت رد شد وخورد به ديوار روبرويي ويك سوراخ سياه بوجود آورد.نگفتي برنامه هاتان چه بود؟ دوستانت كي هستند؟ اعلاميه ها را از كجا مي آورديد؟خون دماغت بند نمي آيد.مي داني درخت را بريده اند وجعفرديگر براي دزديدن انگور حوصله ندارد.چيك…چيك…چيك.درست رنگ روي سنگ.وقتي بابا بزرگ از اسب افتاد وسرش خورد به آن؟سنگ خوني. سياه خوني.جان مي دهد كنارش بنشيني وزار زار گريه كني واسب ابلق نگاهت كند.« باز هم گريه كردي مادر»چشمها سرخ شده اند مثل هميشه.چيك…چيك…چيك.

چيك چيك از لبه پله ها مي چكد.اولي وسط پيشانيش،مثل زخم گلوله.سرش را بالا مي گيرد.عقابي بزرگ در آبي آسمان دور مي زند.دورمي زند يك عقاب نيست، هواپيماست.با بالهاي بزرگ وهميشه باز دور مي زند.صداي گلوله.دور مي زند ،زخمي مي شود.چيك…چيك.گفت درست زدند وسط پيشانيش.ايستاده بود كنار چاه،با دست وپاي بسته.گفته بودند تو كه برادر ما راكشته ودر چاه انداخته اي خودت هم در آن مي روي.« من خود برادر شما هستم .باور كنيد.»قطره قطره،در آب ته.چيك…چيك.گفتم،كي افتاد آن پايين؟وصداي آب؟ افتادنش را نديدم .شايد هنوز آنجا ايستاده،گذر سالها را سر مي تكاند.بروي پيدايش مي كني.پشت آن خرابه است.بيخ ديوار گلي تا نيمش فرو ريخته.« اشتباه كرد.يادم باشدبه او بگويم.نبايد علامت سئوال را از او مي گرفت.او مي توانست يكي ديگر از موقعيتهاي فراموش شده انسان را ،انسان امروزرا،باز آفريني كند.به دوش كشيدن علامت سئوال براي تلاش بيشتر،تخريب وسازندگي،جستجووكنجكاوي درهمه چيز وهستي ،رسمي فراموش شده از انسان قديم است كه در آغاز سرگردانيش جا ماند.آن عمل اگر اكنون از نو شروع شود،انقلاب داهيانه است.مثل كشيدن صليب سنگين بر فراز جلجتا.آنچه كه باعث مي شود تو اميد ونا اميدي را فراموش كني وبا غرق شدن در آن از كهولت دور بماني،همان پرسيدن است.اگر نه،نظاره گرلحظه لحظه تمام شدن رمق مي شوي.درست مثل هدر رفت آب كوزه از تنگ سوراخ تا خالي.تا آخر خالي.بله بابا اشتباه كردي.  هر چند مي دانم هدف اكنون تو تنها پيدايش يك داستان است،وراي داستانهاي ديگرت كه تمديد خود تازه ات را به اثبات برساند.رفتاري كه مي تواند در عين عوامفريبي حاكي از خويشتن فريبي ابلهانه هم باشد.اما قبول كن كه اين نبايد باعث فدا كردن دارايي هاي ديگر انسان بشود.اگر چه هم مي دانيم همين فردا پس فردا ،او ديكر هيچ دارايي نخواهد داشت.اين را زماني مي فهميم كه ماييم و باد وغبار وديگر هيچ. ولي با اين همه ،حتي اتكاء به هيچ مي تواند برانگيزنده باشد.خوب ، عليك السلام.»باران مي باريد.قطره هاي تند وبزرگ به شيشه پنجره هامي كوبيد.صداي گلوله از هر طرف بگوش مي رسيد.صداي غل غل سماور.و مادر ظرف ها را به بهانه شستن بهم مي زد تا سكوت ترسناك خانه را كه به موازات صداي گلوله وسماور دربستروسيع ترس پرمشد، بهم بزند.چشمهايم حتما از بيخوابي سرخ شده اند .داشتم تمامش مي كردم.آخرين صفحه را مرور مي كردم: منيژه بعد از اين همه ماجرا تصميم گرفته بود همه جارا پاك كند.از خون ،از فرياد، از جسد وپوكه هاي گلوله .چادرش را محكم به دور كمرش بست وجارو را بدست گرفت. از خانه شروع كرد .از اتاق ها. زخمهاي خشكيده را ازديوارهاي گچي با ناخن كنده و پايين ريخت، ريخت روي فرش.خشك و تكه تكه .با فريادها كه مثل تارعنكبوت از هر به هر جا كشيده بود، باهم جارو كرد.واز كف ،پوكه ها وجنازه هاي باد كرده را. اسكلت هاي قديمي كه بهم مي خوردند، غبار زردي هوا را پر مي كرد و بوي سالهاي كپك زده را مي پراكند.بعد از مدتي همه جا از تميزي برق مي زد.در ميدان بزرگ شهر كوهي از آشغال بالا رفته بود.بايد نابود مي شد .اگر نه باد كه مي وزيد مي پراكندسرشهر.كبريت را كشيد. در جاي ديگر كبريت را نكشيده بود.از پشت پنجره تماشا مي كرد .كسي كه مي توانست هر اسمي داشته يا نداشته باشد، از جايي كه مي توانست هر جايي بوده يا فقط جايي باشد تلفن مي كرد تا وقتي منيژه كه مي توانست منيژه يا هر كس ديگري باشد گوشي را برمي دارد بگويد « ببخشيد خانم ، ماچ اضافي داريد؟» منيژه كه با عجله وتكرار جمله هميشگي خود « يعني چه كسي است؟» از كنار پنجره دور شده ،گوشي را دردست گرفته و آن حرفها را شنيده بود،مي خواهد بگويد « بي شرف مزاحم » اما نمي گويد ومي گويد « نه آقا،بعد از صف مورچه ها شايد نوبت به شما هم مي رسد.اميدوار باشيد.» مي گويد و گوشي را درجايش گذاشته وبلند مي خندد.هنوز در آنجا مي خندد ولي در…اتاق پر از دود شده بود .زنگ تلفن را شنيد.« يعني…» گوشي را برداشت « خانم خسته نباشيد.جنازه شوهر شما تا يك ساعت ديگر…» همه توانش را جمع كرد تا توانست بگويد:« متشكرم آقا،خيلي زحمت كشيديد…»

از پشت ميز برخاسته ، زدم بيرون.در كوچه وخيابانها آنقدر دويدم كه ديگر كاملا خيس شده بودم.سربازي جلوي مرا گرفت وگفت :«آقا به خدا بي فايده است.گلوله در اين باران خيس شده وعمل نمي كنند.» گفتم :« بسيار خوب ،تعطيل كنيد وبرگرديد پادگان.»راستي ،زير همين سطرمعرفي ام كن،7-…

7 - …

8 نه ،خسته ام، مي داني كه. ديشب رمان گوژپشت نتردام ويگتور هوگو را مي خواندم .آن دختر ،اسمرالدا را مي گويم، بد طوري چشمم را گرفت.خيلي تلاش كردم تا راضي اش كنم.تازه آن موقع يادم افتاد ،خانه خالي ندارم. اين است كه مجبور شديم بزنيم كوه وكمر.تا صبح نخوابيده ام وكار كرد ه ا م . مگر ول كن بود؟ مي خواست پيشم بماند. مي گفت حاضر است كنيزي ام را بكند و همين ايران بماند. نمي شد كه . هر طور حساب مي كردي نمي شد.مجبور شدم ،دست و پايش را بسته وببرم بياندازم بيابان .مي بيني وضع مملكت را ؟ آدم مجبور مي شود براي يك دلخوشي كوچك ، چه بلاهايي سرش بيايد.حالا كه فكر مي كنم از او لندهور لرزه به تنم مي زند. مرتيكه گوژپشت را مي گويم. خوب ، خريتي بود كردم .بيشتر از خريت ديگران نيست .خداحا فظ ، ميروم بخوابم .

9 راستش ، من خودم نويسنده هستم .مشكل شخصيت و فلان هم ندارم. يك آخري را كه كار مي كنم، كل وقتم را گرفته. وقت تو را نمي گيرم اما شايد چهار چوب آن به دردت بخورد.تقريبا شبيه كارهاي قبلي ام است. تيپي كه اين طرف جهان ، بيماري درگيري با قدرت را دارند. مردماني كه انگار با اينكه هميشه دم از تاريخ مي زنند هيچ نگاهي به آن نمي كنند .در مي افتند وشكست مي خورند.در مي افتند وشكست مي خورند ودر هرتعويض شكل قدرتي به ديگري نسلي را به باد مي دهند كه نسل خودشان است.با ضايعاتي كه به هر حال به اطراف هم پراكنده مي شود. شخصيت من در همين كار آخرم باز از همان تيپ است.با يك تفاوت كه با نگاه «آ سيب شناسي در مبارزه » فكر مي كند.اكنون با طي ماجراهايي ،دنبال يافتن راهي علمي براي افزايش تعداد مبارزان است. طوري كه بشود عمر آنها بيشتر از قدرت ها بشود تا بلكه روشي جديد وموفق از آب در بيايد.جالب اين است كه قدرت هم از تغييرات چند به چند سال به ستوه آمده ،همين تصميم را گرفته . او دانشمندان را بسيج كرده تا آن اكسير ابديت را هر طور شده پيدا كنند.هيچكدام از كار همديگر خبر ندارند وسخت مشغول هستند.خنده ام را نگه داشته ام براي روزي كه هر دو دست خالي برمي گردند،در يك كوچه خلوت به هم مي رسند ويك دفعه متوجه مي شوند،برباد رفته هستند.به خاك افتاده وهق هق گريه مي كنند.چاپ كه بكنم احتمالا اسم آن« قدم زدنهاي درمه ومه » باشد.ديدي اش بخوان .زياد بد نيست.لااقل به رسم آشنايي فبلي مان. من ديگربايد بروم.دير سراغش بروم سرخود مي شود وكار دستم مي دهد.

« بفرماييد آقا ،بخدا عمدي نبود» دو دست لرزانش كلت 45 را به طرفش دراز كرده وترس اضطراب از چشمهايش مي تراود.راستي درست در همين لحظه پشت آن ديوار چيست ؟ همه آن چيزهايي كه از آنها درآنجا مي دانيم، واقعا وجود دارند يا فقط تصويرهايي هستند كه از گذشته ، كوچ داده و با خود پيش آورده ام ؟ همان كه خاطره مي ناميم ودر وقت وبي وقت در پشت مغزمان مي بينيم .وگاه كه با علاقه مي آوريم به جلوي چشم هاي خود.اما از كجا معلوم كه واقعا چيزهايي كه از پشت آن ديوار مي دانيم ،هم جزو خاطره هايمان هستند؟ اگروهم وخيال باشند چه؟ درآن صورت چرا بايد درفكر فرارباشيم ؟ به كجا،وهم؟ و اينجا؟ صداها ،ناله ها، هياكل .لامپي كه آمدن رفتن شب وروز هارا با روشن خاموش شدن بوسيله كسي كه با انگشت كليد را فشار مي دهد يا نمي دهد؟ همه آن چيزهايي كه در اطراف خود ديده وحس مي كنيم، وقتي اين چنين براحتي ترديد را مي پذيرند،واقعيت دارند ؟ با همان تاكيد ترديد ؟ اگر چنين باشد و ترديد آن هم ترديد آسان، همانقدرواقعيت داشته باشد كه ديگري وديگران ، ما دركجاي هيچ كجاي واقعيت قرار گرفته ايم ؟يوسف از پله ها بالا مي آيد. خيال شما را راحت كنم همين الان هم كشته شده است.در بسته بود.با ميله كشويي ويك قفل بزرگ نمي دانم چرا به رنگ طلا.مي دانست كه بسته است.اما در آن حال يك اميد پنهان به احتمال كه توجيه هم نمي شد،اورا به آن طرف كشيده بود.احتمال اينكه به هر ترتيب و دليل ، بسته وقفل شدن در، فراموش شده باشد.اتفاقي كه در آن لحظه مي توانست رقص آن پيشامدي باشد كه از ميان همه ترديدها  مي آيد وخوش شانسي مي ناميم.اما در قفل بود و از بازي احتمال ورقص شانس هم خبري نبود. او از پله ها بالا مي آيد .گلوله ها در سينه اش مي نشيند.كلت درست مي افتد روي چندم ازچهار چوب در؟ روي آن كه همه ما در آمدن رفتنهايمان روي آن ، بي خبر پا گذاشته وبرمي داريم. دستهايش تد پايين مي روند وبالا مي آ يند.« بفرماييد آقا.بخدا عمدي نبود.»

دستهاي يوسف دور گردن مردي كه شليك كرده بود،حلقه مي شود. مي فشارد را سخت مي فشارد.رنگ چهره مرد قرمز مي شود ورگهاي گردنش متورم.زبانش از لاي دندانها وچشمهايش از حدقه بيرون مي زنند.يوسف كم مي فشارد را كمتر مي فشارد.دستهايش رها شده وبا مرد باهم به طرف زمين فرو مي افتند.« هي ببين، خون از زير در به طرف ما مي آيد.» در سالن ، ناله ها وزاريها خود را به در وديوار مي كوبند ودر وديوار خود را به آنها.چيك …چيك.مهدي مي گفت ،ما كه الان در اين باغ قدم مي زنيم وفكر مي كنيم باين اوضاعي كه پيش مي رود،ادبيات وهنر مي ميردو عنقريب ادمها بي خاطره زاده مي شوند…حسن مي گويد :« خفه شو» مي گويد و كف دستش را مي كشد روي خيس موكت كف .دست خوني را مي گيرد بالا:« دوستان نااميد نشويد.اين سند جنايت…» بغض امانش نمي دهد.

اين يكي شكل گاو است بابدن خرگوش .آن دفعه شكل گاو بود با سر خرگوش.آن ديگري ، پيرمردي ترسناك .و آني كه در لاك پشت مي رود،پرنده اي است كه نمي شناسمش .آن گوشه را ببين واي …چقدر برف روي هم ريخته اند .اگر ببارد زمين آنقدر سنگين مي شود مي ايستد باد مي وزد.گاو پيرمرد مي شود.پيرمرد،برف .پرنده يك هواپيما .لاك پشت عقب گرد مي زند مي شود دوچرخه.باد مي ايستد .رنگ ها آرام آرام پيدا مي شوند.برف قرمز وگلها طوسي مي شوند. ارابه كبودايستاده ودر كنارآن زني دامنش را بالا زده پا در رود مي گذارد.در وسط همه چيز تخت بزرگي هست .خداي آبي پوش روي آن نشسته شلاق خود را به هر طرف مي كوبد.با شاه قرارمان هست برايم يك دوچرخه بفرستد.توي نامه نوشتم يك دوچرخه مي خواهم .نوشتم وپست كردم .آدرسش هم درست بود « تهران.برسد به دست شاهنشاه آريامهر.محمدرضا پهلوي. » براي اينكه حتما بفرستد،نوشتم به فرحناز وليلا و فرح ورضا سلام برسان .حتما مي فرستد .سوار كه مي شوم از كوچه هاي خاكي مي گذرم.از ميان صداي حيوانها وآدمها. ازكنار گورستان وآواز مرده هاكه هميشه مرا مي ترسانند وپشتم مي لرزد.مي رسم به چمنزار كنار نيزار. تكيه اش مي دهم به تنها درخت وبه پشت ، روي گلها دراز مي كشم. آنجاست بازهم اوج مي گيرد.مي رود بالابالابالا.بالهايش را از دو طرف باز نگه مي دارد وآسمان را دور مي زند.سبك است ، مثل پر. ناگهان پايين مي آيد وبسرعت پرنده كوچكي را در ميان چنگالهايش مي گيرد ،چيك…چيك .باد در ميان نيزار حرفهاي ترسناكي مي زند.معلم مي گويد « آخر بچه تو چه كار داشتي به عكسهاي مسجد ؟ »من در تب مي سوزم . مادر عين خيالش نيست و پدردنبال بهانه مي گردد كتك مفصلي به من وديگران بزند .پدر عاشق زدن است.

تقريبا شصت ساله نشان مي دهد.كت وشلوار مشكي پوشيده .موي سر شانه خورده طرف پشت .پيراهن سفيد وكراوات زرشكي .آرام پيش مي آيد.شير آب كنار خيابان را مي بيند وبه طرفش مي رود.دستهايش را با ظرافت تمام مي شويد.شير را بسته و نگاهي به آسمان مي اندازد.در امتداد نگاهش كه حالا آنرا آرام آرام ، پايين مي آورد زني در ايوان خانه اي ايستاده و پروانه هاي مرده را از مشت خود به پايين مي ريزد. پيرمرد خود را كنار مي كشد و دستهاي خيسش را بالا مي برد .آب از انگشتانش مي چكد ،چيك…چيك. قاضي مي گويد، شواهد و قرا ين نشان مي دهد اين ماجرا يك شورش از قبل برنامه ريزي شده بوده كه شكر خدا در نطفه شكست خورد و يوسف رهبر شورش در همان لحظات اول بسزاي فكر پليد خود رسيد.متاسفانه يكي از نيروهاي وفادار ما هم شهيد شد…مي گويد و مي داند ، هيچكس حرف اورا نمي شنود.گلنگدنها دوست دارند ، عقب جلو بروند. گلوله ها پرواز را دوست دارند.پله هااز اين همه پايمال شدن عصباني هستند.پيرمرد در فكر فرو رفته …

  10  داستان شما ساختار عجيبي خواهد داشت. چيزي خلاف عرف و عادت. از بن ، آنچه شما عادت زدايي ناميده ايد.ظاهرش پراكنده گويي است. اما در عين حال سخن از دنياي پراكنده هم مي گويد.مي توانيم بجاي واژه پراكنده، واژه آشفته را بكار ببريم.اما فرقي در نتيجه معنايي نخواهد داشت.البته، يقين هم ندارم ،دنياي شما را پراكنده ياآشفته بنامم.چرا كه درست به همان شكل از تاريخ گذر كرده و گذر كرده ايي.با اين حساب نمي نوان غيرعادي اش ديد. احتمالا حتي شما ديد واقعگرانه داريد.نگاه خطي به زمان وحوادث، هرگز نگاه واقعگرانه نبوده. من چهل سال تمام ، اين عبارت را تكرار كرده ام اما متاسفانه پذيرش صادقانه عمومي نداشته. از اين بگذرم .كسي كه در درون داستان شما قرار مي گيرد،بايد زبر وزرنگ بوده واز نظر روحيه، مقاوم و متحمل بوده باشد.تا ب آوري موقعيتهاي هردم دگرگون شونده، كار هر كس نيست.من خودم كه عاجزم. فقط مي توانم به شما آرزوي موفقيت كرده و نسبت به انتخابتان هشدار بدهم .اندكي اشتباه ، اثر شما را خدشه دار مي كند.تو كه نمي خواهي خوانندگانت فكر كنند وقت آنها را هدر داده ايي؟ البته اين ، زياد مهم نيست.توقع واكنش خوب از خواننده ،يك بيماري تاريخي براي نويسندگان ايران است.وتا به حال،باعث مرگ بسياري از آنها شده. با اين همه ،وجود يك فضاي صميمي بين نويسنده و خواننده به روند خوانش داستان، كه قسمتي از هستي يافت آن است، كمك مي كند.موقعيتي جالب ولازم كه نبايد از دست داد.

از راهي كه آمده بود ، باز مي گردد.گرد باد كوچكي از پي او مي رود.گردبادي از تراشه هاي زرد كه از صيقل روح او مي ريزد.لابد اندكي بيشتر از ديگران ، جهانرا مهربان تماشا مي كرده ،چيك…چيك.از زير ايواني كه پيشتر زني از روي آن، پروانه هاي مرده راپايين مي ريخت، مي گذرد.اين بار زن، يك دامن گلبرگهاي سرخ مي ريزدكه يك لحظه اورا توده اي ازگلبرگهاي سرخ ، نشان مي دهد.اگر مي ماند وكمي بيشتر حرف مي زد ،حتما مي گفت ، يك شب تصميم مي گيرد، خواب ببيند ومي بيند.زن وبچه اش رفته بودند شهرستان و او در خانه اش تنها بود.حمام مي كند واودكلن مي زند.سرش را مرتب شانه كرده وبهترين لباسش را مي پوشد وزودتر از هميشه به رختخواب مي رود.نمي داند چه وقت،بالاخره شروع مي شود.همه شهر از جنس شيشه است.مغازه ها،تيرهاي برق،آسفالت كف خيابان،آدمهايي كه به هرسو مي رفته اند، خانه ها و همه چيزو حتي نسيمي كه بي خبر مي گذشته .از هر جا آب جاري است.اما هيچ چيز خيس نمي شود.هيچ صدايي به گوش نمي آيد جز صداي چكش چكه هاي آب، چيك…چيك. مي خواهد راه برود .هر كجا پا مي گذارد، چيزي جرينگ جرينگ مي شكند. آنقدر از احتمال نابودي شهر مي ترسدكه مجبور مي شود سالها در يك نقطه بايستد.وقتي بيدار بيدار مي شود، رگهاي اندامهايش خشك شده اند وساعتها نمي تواند خود را تكان بدهد.برف همه جا را گرفته .اين از پشت شيشه هاي پنجره پيداست. تاريكي آرام بر زمين مي نشيند.در جاجاي كنار راهكوره كه تيره ، مثل يك مار بلند از ميان برف مي گذرد، گرگها نشسته يا خوابيده اند.پاهايم از ترس مي لرزند.نمي توانم منتظر حمله آنها بمانم .انتظاري كشنده است.براي رهايي ، ترسان ولرزان بطرفشان مي روم، يك ويك. مي رسم كه ، سنگ شده اند.سنگ وقسمتي در برف.به راه كه باز مي گردم،گرگ ها هستند، نشسته يا خوابيده. سنگ. گرگ. سنگ. گرگ…

11  آقا، اصلا بيخود مرا براي خودت كانديد كرده اي.من دارم ازدست زن وبچه ام فرار مي كنم. لازم هم نمي دانم به شما بگويم چرا.خواهش مي كنم از سر راهم برو كنار اگر نه ،هرچه ديدي از چشم خودت ديدي .

با شتاب دور مي شود.در صداي تند قدمهايش نگاه مي كنم. هست اش در ايستادن نگاه من در يك نقطه مي ماند اما نيست اش همچنان دور مي شود.منظر من فضاي درهم شونده هست ونيست اوست.شايد هم تبادل هست ها ونيست هاي گوناگون او باهم يا به تنهايي.رقصي از مرزهاي بهم شونده .نه ، در گذشته اينگونه نبوده. اشياء و حوادث با مرزهاي محكم و خطوط عبورناپذير، ماهيت وشكل ثابت خود را براي سالهاي هميشه وطولاني تا ابديت حفظ مي كرده اند.تغييري در ميان نبود . چرا كه هيچ چيز براي تغييركردن بوجود نيامده بود.اگر اثر جنگ و تسلط قدرتي هم پيش مي آمد ،مغلوب از بين نمي رفت.بلكه با حفظ خطوط اندامش ،در مرثيه و مويه ،زندگي جاودانه اش را در زمان ادامه مي داد.اما اكنون اينطور نيست.در اكنوني كه آغاز آنرا نمي دانيم، هر چيز دردرون خود ، ميلي شديد وپنهان به ديگر شدن يا لااقل با ديگر شدن دارد.در كنار هر «من» من ديگرو پنهان و زنده و هميشه همراه ، وجود دارد كه برخلاف گذشته ، من صاف شده ام نيست بلكه مني است كه سكوت سخنان من است با ماهيتي متفاوت و مخالف . اورا اگر به حرف زدن وادار كنم ، حرفهاي مرا تكرار خواهد كرد، مرزهاي آتشين وآشتي ناپذير ميان رد وقبولهايي را خواهد داشت كه همان رد وقبولهاي من است. اما وقتي سكوت كند، مرموز وموذي مخالف من وگفته هاي خود خواهد بود.مخالف نه ، شدن مخالف . اين وضعيت كه من مي خواهم با تركيب « امكاني شدن » مشخص كنم، درهمه كس وهر چيزحضور دارد وخود را در پشت آزادي ايي كه از باور « عدم قطعيت » حاصل شده ، قرار داده و مشروعيت گرفته است.براي نشانگر كردن مطلب مثالهاي زيادي در دسترس هست : ذهن جهان امروز بطور جمعي ومتحدانه هيتلر وبن لادن را آدمكش وجاني مي شناسد ومحكوم مي كند.در اين صورت گرايش عملي براي داشتن سبيل هيتلري بعنوان نماد خوش آيند ، براي چيست ؟ يا استفاده از لوازم آرايش و لباس مزين به عكس بن لادن ؟ آيا اين همان اتفاق دگرگونشدگي پنهان و خارج از اراده ما نيست ؟ آن بي ثباتي دم بدم ثبات ها كه مثل اعجاز ، پيرامون ما را پر كرده و ما بي خبر به آن عادت كرده ايم؟

در اين فكر بودم كه آنروز را بياد آوردم.ازپايان روز سيزده بدر بر مي گشتيم.ماشين ما از طرف آستارا به شهر اردبيل نزديك مي شد.اخبار راديو از بمباران شديد شهر هاي عراق بوسيله جنگنده هاي امريكا سخن مي گفت كه تابلوي « ار  بيل5كيلومتر » از ما بطرف عقب گريخت .در يك لحظه متوجه شده بودم حرف « دال» بعد از حرف «ر» پاك شده و همين اتفاق كوچك ، ميل ديگرشدگي شهر اردبيل به شهر اربيل را-  بخاطر سهولتي كه تشابه نزديك تلفظ و نوشتارآ ن دوبراي تبديل شدن  داشتند- محقق ساخته بود . هرچه به شهر نزديكتر مي شديم ، صداي هواپيماهاي جنگي بيشتر شنيده مي شد. شهر در دود و آتش فرو رفته واز هر طرف، صداي زاري وناله زخميها و مردم وحشتزده شنيده مي شد.شهر اردبيل در ديگر شدگي اربيلي خود ويران مي شد.

12  كجاست ؟كجا رفت ؟ …شما هم نگوييد آخر دنيا هم برود، پيدايش خواهم كرد.مي دانم ،نمي تواند زياد دور برود.من مادرش هستم كه فكر مي كند زنش هستم .اينكه من پير نمي شوم ، احمق نمي فهمد ،يك اتفاق عجيب در حد اتفاقهاي عجيب ديگراست نه بيشتر.نمي فهمد و شروع مي كند به خيالبافي. مي نشيند در ايوان خانه وگريه مي كند ، بچه هاي احمق دنيا هم با او .اندوه هوا را پر مي كند و نفس كشيدن مشكل مي شود. سرسام مي گيرم از آن همه شيون .چند سال است كه مي خواهم قانعش بكنم ، نمي شود كه نمي شود.خودم هم ديگر خسته شده ام .به من گفته اند اگر معجوني از شعر وسياست بخوردش بدهم ، خوب مي شود . اين كوفت كه سالهاست در كشور ما پيدا نمي شود . وارداتي اش هم كه قيمت خدا را دارد. خودم فكر مي كنم اگر پيدا هم بشود ، فايده ندارد. تنها راه اش يك كتك درست و حسابي است كه بايد به او بزنم ، با يك تركه نرم نرم .چيك…چيك . بي چشم ورو ، رودر روي من مي ايستد و مي گويد من خيانت كرده ام .چه خيانتي ؟اين كجايش خيانت است ؟ من فقط رفتم پيش قاضي وگفتم، پسرم تا دير وقت شب نمي خوابد. همه اش مي خواند و مي نويسد .بعد هم آنها را مي سوزاند يا پنهان مي كند. اين كارش عجيب بود ، نه؟ نگران بودم .ديده بودم خيليها با همين كارها مرده اند.چه فرق مي كند با دار، تيرباران يا دق .مردن كه همان مردن است. قاضي كه شنيد ، خيلي خوشحال شد .گفت درتاريخ اولين بار است يك مادر چنين كاري را مي كند و من با اعتقادترين مادر دنيا هستم .از تعريف او خيلي خوشحال شدم . فكر كردم چند سرو گردن بالاتر از همه زنها ايستاده ام . بالا تر از زنده ها و مرده هايش . از پيش قاضي بيرون آمده ، به طرف خانه راه افتادم .ازشما چه پنهان در يكي دو كوچه خلوت، از فرط شادي بفهمي نفهمي ، چند بار قري به كمر داده و سينه هايم را لرزاندم .نزديك خانه بودم كه ديدم مامورها رسيده اند. گرفتند ببرندش. ترسيده وعصباني بود .خنده مرا كه ديد ، مثل يك گرگ زخمي زوزه كشيد.

به قاضي گفتم چند ماه است ، چرا آزادش نمي كنيد ؟ گفت، هنوز دوره تاديبش تمام نشده . بالاخره تمام شد. دوره تاديبش را مي گويم .پس از سيزده سال تمام شد .خانه را تميز كرديم ، گلاب پاشي ، گل وشيريني وشادماني .او اما نمي خواست به خانه بيايد . از من وپسرش نفرت داشت . پسرش آنقدر عصباني شده بود ، مي خواست با كلت خود اورا بكشد. همان جلوي در دادگاه . اما من سيلي زدم به صورتش وگفتم :« پدر را؟…پدر را؟ » پسرم گفت ، در مرام آنها پدر بي پدر . قاضي چشم غره اي به او كرد وگفت : « من دستور مي دهم  اين دفعه را بي خيال » پسرم آرام شد . با كمك مامورها آورديم به خانه . از آنروز، كار هميشه اش شد بنشيند ايوان و گريه كند. امروز زد به سيم آخر و فرار كرد.چيك…چيك . ببخشيد ، آنقدر دويده ام خيس عرق هستم . راستش اينكه گفتم مادرش هستم درست نيست ، زنشم .خوب لجبازي لجبازي مي آورد …چه فكر مي كني؟ به درد شما مي خورم ؟ سابقه آشنايي دور هم كه با هم داريم .

قبول دارم داستان شما واقعي و جالب است . اما به درد من نمي خورد.نمي توانم وارد متن خودم بكنم . متن من يك جور ديگر است . اگر مي خواهيد شخصيت داستان بشويد، بايد بتوانيد از همه آن افكار وخاطره آزاد شويد. بايد طور ديگرش را داشته باشيد. مي بينم كه نمي توانيد .حتي نمي توانيد باور كنيد درسالن آنقدر خون ريخته شود كه از زير در بيايد توي اتاق وبرود زير موكت چركي . يا گلوله ها هي بروند بنيشنند توي سقف وديوارها و آدمها مجبور بشوند غذاي چهار روز را در مدت نيم ساعت بخورند. بعد در بسته شود و دويست سيصد نفر آدم بي هيچ شرم وحيايي ، پيش همديگر ، روي وتوي هر چيز دم دست خالي شوند.

12  اما من كار بزرگتر از اينها را انجام داده ام. تحويل پسرم به قاضي.

كاري كه نه ظرافت دارد نه زيبايي ونه مي تواند فضا بگيرد.يك حركت غريزي كه لطمه شديد به مقام اسطوره اي مادر مي زند.عمل شما را بايد كتمان كرد نه كه به رخ كشيد.

12- اصلا مگر داستاني شدن اينقدر مهم است كه چانه بزنم و افاده تورا تحمل بكنم ؟وانگهي بايد بروم دنبال پسرم . بيكار كه نيستم گوش به چرنديات تو مي دهم .

در وسط اتاق ايستاده ، به تابلوي آفتاب گردان ونكوك نگاه مي كنم كه از ديوار گچي چرك آلوده آويران مانده است.رنگها وخطوط ريز در ميان توده اي غليظ اما پنهان شهرت وتاريخ ، سرگردان مانده است .ديگر در آن ، خميري از انس وخلوت كه  بودند ، نيستند.يك نوع بيگانگي غريبي نسبت به هم نشان مي دهند.اسم نقاش بيگانه تر به نظر مي آيد.هياهوي شهرت بحد كافي مرگ يك اثر هنري را تدارك ديده و صميميت عمومي وشخصي را يكجا از آن سلب كرده است .آنچه درباره اين تابلو بين مردم در جريان است ، نه جوهر هنري آن ، كه تنها صفت « شهرت » است .به عبارت ديگر شهرت اثر را معرفي نمي كند بلكه به بهانه آن ، خود را وبازي از نوع اكنونش را به اثبات مي رساند .دلم براي ونسان مي سوزد و براي آفتابگردانها بيشتر وبه رنگها وخطوط بسي بيشتر.از پنجره باز ، نسيم خنكي مي وزد و احساس مرا درهم مي آميزد.بدنبال حضور نسيم ، در اتاق باز مي شود.او وارد مي شود. پراهن آبي اش خيس خون است .تلوتلو مي خورد و دست راستش را روي زخم سينه اش گرفته .در نگاه خيره اش ، هيچ داستاني وجود ندارد.خالي از هر حرف واحساس. آرام از كنارم مي گذرد، به طرف پنجره باز مي رود. از آن به بيرون خم مي شود و مي افتد پايين.زيرسيگاري پرم را از روي ميز چوبي كوچك برداشته، مي برم و در ظرف آشغال خالي مي كنم.برگشته و روي تخت دراز مي كشم. حلقه حلقه دود در هواي اتاق بالا مي رود.هيچكس به فكر كلاغي تنها كه از روي برف و كنار درختان مي گذرد، نيست . كلاغ ؟ چه حرفها.اينكه تصويري است از زمستان . اثري از يك نقاش گمنام كه از وقتي زدبد به سينه ديوار تا هنوز مي رود و مي رود. اما هنوز راه كوتاهش تمام نمي شود. سرما است و گرسنگي و ابديت راه رفتن.به اين هميشه كه فكر مي كنم ، سرسم مي گيرم .

مي بينم، تند وقبراق پيش مي آيد. جوان است اما در چهره اش مخلوطي از اندوه وخستگي ديده مي شود.كجاست ؟ همين جا.نه نه ،خيلي هم خوشحالم كردي. ترس كه نه، ولي واقعا شهامت مي خواهد.مي داني ، يك نوع دگرگوني مي خواهد. دگرگوني كامل از درون .نه ، اشتباه نكن ، هيچ هم شبيه بازيگري نيست.در بازيگري، شمابا خودتان يك قرارداد مي بنديد، قراردادي براي موقتا ديگري بودن .اما در داستان اينطور نيست . شما از اساس ديگري هستيد.كسي كه انگاراز هميشه كسي ديگر بوده اي. اما تفاوت دوم :در بازيگري مي دانيد چه كسي خواهيد بود.ولي در داستان هيچ آگاهي به هويت خود نداري . اصلا ، هويتي در كار نيست.چه كار كردن و چه كسي بودن شما را پيشرفت داستان تعيين مي كند . آن هم با بازيگوشي عجيبي كه ذات آنرا تشكيل مي دهد.يك وقت ديدي از سر بازيگوشي تا ابد در تعليق ات گذاشت . البته شما نمي توانيد و نبايد احساس اجبار وبردگي بكنيد. در واقع احساس اجبار ، زماني است كه شما نسبت به موقعيت خود معترض باشيدو نتوانيد آنرا تغيير بدهيد. در داستان چنين احساسي نداريد. آنجا تلخ وشيرين زندگي شماست ،بي هيچ خواهش تلخ وشيرين…مثل اينكه نمي خواهد به ادامه حرفهايم گوش بدهد.وقتي من از پله ها بالا مي روم ، او در پشت سر خود بسته است . از پشت نگاهش را روي شانه هايم احساس مي كنم .

خون از من مي رفت .اتاق را پر مي كرد، از زير در سرازير مي شد وچكه مي كرد پايين، چيك…چيك.راه مي افتاد تا سراشيب كوچه، از سراشيب به خيابان. ساعتي ديگر از شهر به سوي بيابان .گنجشكان وكبوتران، فرياد زنان بربالاي جوي وجويكهايش مي پريدند، دمادم از ان مي نوشيدند.گفت ،دركجا هستي ؟ چرا بيرون نمي آيي؟ گفتم، دارم بلوزم را در مي آورم ، باز هم داغ كرده اي ؟ گفت ، مثل هميشه ، گوشواره ات چه شده ؟ گم كرده ام . خونت چرا ؟ نترس ، زيادي اش مي رود.سال ديگر ،برگها و گلبرگها سرخ سرخ هستندو ساقه وتنه ها قهوه اي .آمبولانس با زوزه هميشگي و ترسناك و چراغ گردان گيج كننده اش كه ايستاد، دوره اش كرديم . شنيده بوديم زده اند درست وسط پيشانيش.در عقب را باز كرد و شق ورق از ماشين پياده شد.تند به طرفم آمده و در آغوشم كشيد. زبانم گرفته بود، از هميشه تا هميشه ، زبانم گرفته بود. گفت ، اين وقت شب ماشين پيدا نمي شد، از آقايان خواهش كردم ، آوردندم .مردم گورستان را ترك كرده و رفتند.تنها بر بالاي قبرش ايستادم. با شانه هايم با هم گريه مي كرديم كه قبرش ورم كرد. با دستهاي سفيد ولاغر ، خاك را كنار زد و بيرون آمد.از خنده بلند ما ، مرده ها از خواب بيدار شده و تماشا كردند.گفت ،اين شيطنتم تاريخي بود .گفتم ، اين شيطنت را تاريخ فراموش كرده است .تاريخي كه اگر اندكي به آن سوترش برويم ، زمان را فقط براي شاديهاي بيشترش انتخاب كرده بود وبس.آنجا اندوه هم بهانه شاديها بود اما آنرا از دست داديم .شادي و اندوه براي شادي را.شادي اي را به ما دادند كه همه ذراتش ، اندوه است .دلم براي مولوي و حافظ وديگرها مي سوزد كه هر چه زور زدند هرچه برگردد به اصل خويش و لحظه وصل خويش ، نشد كه نشد.گفت ، دوباره زنده شان كن . من دارم ، از وراي اينها كه گفتي ، مي گذرم .با تاريخ  وفرهنگي كه خود ساخته ام ، زندگيم را  مي گذرانم. ساده وشخصي است اما بدلخواهم است.گفت و دستم را گرفته كشيد توي اتاق .با نوك ناخن بلند انگشت سبابه اش كليد چراغ را خاموش كرد. در تاريكي ، خون از من مي رود .مادر چنگ بر صورتش مي كشد.توفان از آستينهاي پيراهن نارنجي ام مي گذرد ، انگار يك توفان قديمي است.

در پايين پله ها ، هاج و واج ايستاده است .نگاهش به هر جا چنان نگاه مي كند كه به هيچ جا نگاه نمي كند. مي دانم ، لظات سختي را مي گذراند .بايد همه دنيايش را عوض كند.مثل يك مار پوست بيندازد و بشود يك مار ديگر. چيك…چيك . عرق كرده و نفس نفس مي زند.يك قطره ازگوشه پله سيزدهم مي چكد ، چيك .روي پشت دست راستش مي افتد.سرد .چندشش مي شود. مثل يك مهره است. كدر. با انگشت دست چپ روي آن مي كشد، آرام. مي لغزد، چيك. روي كفش پاي چپ مي افتد .پاي چپ را بلند كرده مي گذارد روي پله يكم.

مادر چنگ بر صورتش مي كشد .در آستينهاي پيراهن نارنجي اش ، گذر توفان قديمي است. مي گويد ، نترسم و نا اميد نشوم. اين همه زن كه در دنيا بچه دار نمي شوند. من هم يكي .در را كه باز مي كنم ، مي پرد ودر آغوشم مي گيرد. درست وسط پيشانيش زده اند. « يواش ، استخوانهايم خرد شدند » رهايم مي كند. دو قدم فاصله . موي سرش سفيد مي شود . دندانهايش مي ريزد . چروك ، پوست صورتش را پر مي كند . پشتش قوز مي افتد. « من ته هميته دوتت دالم …» صدايش بيكانه وترسناك است . « نكن مي ترسم » با راست قامت بلندش ايستاده . موي قهوه اي سرش ، صاف وشانه خورده .پوست سفيد و زيبا و چشمهايش مثل هميشه پر از درياست . « پسرم نگفتي از كجا مي آيي..»

نگاه وحشي اش در جانم مي دود . « خانم اين قدر زر نزن ، همكاري نكني خيلي كارها با هم داريم .» نوك تيز چكمه اش در پهلويم مي نشيند . درست روي دنده ها . درد قلمبه مي شود و چيك.. .چيك .رود از ميان دو پايم مي رود .رود ؟آري رود.بعد ، درختها . سبزه ها با آواز پرنده ها .چشمهايم خواب مي روند. در پشت پنجره نشسته كاغذها را پاره مي كند.پرهاي آبي لاي دفتر به بيرون مي ريزد. آنهارا برداشته و دانه دانه به طرف خيابان فوت مي كند. در پايين ، مردان تنومند دشنه در دست ، كودكان را پوست مي كنند. بچه ها از خنده ريسه مي روند. زنان كولي ، ماه را بر زمين نشانده،به دور آن مي رقصند. خسته كه مي شوند يك به يك ، روي آن مي شاشند. روي پله اول دراز كشيده بودي و دركنار تو يادداشتي بود : « من بيوه افسانه ها نيستم »فكر كرديم بيهوش شده ايي ، رفتيم پي دكتر. برگشتيم رفته بودي، در ميان بره هاي سفيد پوستر روي ديوار نشسته و ني لبك مي زدي .كولي ها گفتند ، او اگر بميرد، نيستان هر جا كه باشد آتش مي گيرد. و اگر نميرد، عقربها مسير عبور ماه را پر مي كنند . نيستان اگر آتش بگيرد، قحط آواز خواهد بود . يعني سكوت بلاخيز . واگر عقربها مسير ماه را بگيرند، پيروزي بيرحمي تاريخ بر انسان ، حتمي است . همان بهتر كه در ابديت برزخ بماند و ني لبك بزند.

مثل هميشه سيگار مي كشم ودر اتاق خود قدم مي زنم. شهر ، خود را در تاريكي شب گم كرده است . خانه ام از اين جهت كه در يكي از محله هاي خلوت شهر قرار دارد ، براي اين موقعيت داستان ، بهترين است .همينطور كه شما هم احساس مي كنيد ، از شلوغي و سر وصداي آدمها و ماشينها خبري نيست.حتي چراغهاي خانه ها وتير برق ها در جاي دورتري قرار گرفته اند. در اين سكوت و تاريكي ، حوادث و شخصيتهاي داستان ما به شكل عالي و دور از هرگونه مزاحمت ، جاي شايسته خود را پيدا خواهند كرد.مواظب كوچكترين صدايي هستم كه بايد از بالا آمدن او از پله ها شنيده شود. روي پله اول ايستاده و هنوز روي پله دوم پا نگذاشته . از كجا مي دانم ؟ از جنس پله ها. چوبي وقديمي است .در هر پا گذاشتني صداي جر وجرشان بالا مي آيد . پس او ايستاده و من براي تعجيل در آمدنش هيچ كاري نمي توانم بكنم. چرا ؟ فراموش كرده ايد ؟ گفتم كه در اين داستان شخصيتهايم آزاد آزاد خواهند بود . من فقط افعال آنها را اگر بخواهند مي نويسم . اگر خواستند ، سكوت آنها را هم ، سكوت خواهم نوشت .يعني سطوري سفيد در ميان سطورنوشته شده يا در ميان سطور سفيد. يك چيز ديگر ، او در واقع نايستاده  و اتفاقا براي تمام كردن خود وداستان ، خيلي هم عجله دارد .چيزي كه هست ، احتمالا قطعات زمان ، بزگتر از حد معمول شده اند . در اين صورت مي توانند حجم بيشتري از اتفاقات را در خود جاي دهند. مي دانم ، قبول كردن اين مطلب دشوار است .حتي به نظر مي رسد به سرعت بيشتر حوادث نياز داريم تا سرعت زمان .يعني كندي سرعت حوادث با كوتاهي زمان تناسب دارد نه بر عكس. اما شما قبول كنيد كه زمان داستاني شده ، مي تواند نوعي ديگري از زمان باشد . بگذريم . من انتظار مي كشم كه ناگهان صداي سقوط كسي از پنجره اتاق به كف خيابان را مي شنوم . عجيب است هيچكس از پنجره سقوط نكرده . تنها صداي سقوط شنيده مي شود . صدايي است از آخر داستان كه زودتر ودر اكنون شنيده مي شود. از آن زمان است كه او خود را از پنجره به بيرون پرت خواهد كرد . صداي افتادن او از ماجراي اصلي اش جدا شده و قبل از آن بوجود آمده است . با اين توضيح ، بايد خود را از هراس اوليه ناشي از شنيدن آن رها كنم. چشمهايم را مي بندم . در پشت پلكهايم ، دريايي از رنگ مات سرخ هست با دانه هاي درخشان كه تند تند ، روشن وخاموش مي شوند.پس از مدتي ،دريا آرام پس مي نشيند ويك جاده آسفالته ظاهر مي شود.

سواري پژو glx   نوك مدادي . چهار نفر در آن نشسته ايم . در جلو وكنار راننده نشسته ام و به تهران مي روم . اگر بتوانم ، مجموعه داستانم را چاپ خواهم كرد .يك مجموعه دويست صفحه اي است با پانزده داستان . ( راستي ، عدد پانزده با حروف كه نوشته مي شود ، چندان گويا نيست . چيزي است مثل عدد 15 به اضافه چيز ديگر . چيز ديگري كه مي دانيم هست اما ني دانيم چيست و چگونه . در تاريكي يا در مه هست . بودنش را با ميدانيم هست و نميدانيم چيست ، باور مي كنيم . و چون اگر چنين باوري ، زيادتر از حد چون وجرا كند ، سرگيجه آور و حتي دهشت انگيز خواهد بود ، پس براي خلاص شدن ، « به اضافه » را رها كرده و همان قسمت اول را قبول مي كنيم . فراموشي مصلحت آميز. ) يك مجموعه دويست صفحه اي است با 15 داستان .عنوان كتاب « قهرمانان دريا ، سيزده بار » خواهد بود .عنوان جالبي است ، نه؟ نظر خودم ؟ فكر مي كنم . البته نمي خواستم بگويم، فكر مي كنم ، ماشين در دست انداز افتاد و مجبورم كرد . مي خواستم بگويم ، حتما . فردا صبح برسم تهران ، مي روم وزارت ارشاد اسلامي براي صحبت مجوز. ..

عجب اسم وهن آوري دارد اين وزارت . پشت آن اشاره اي تحكمي است براي هدايت كسان نويسنده كه گويا نادان و نا آگاه هستند و بايد به جماعت « فهمانيده شده» تبديل شوند .. . من كه پشت فرمان نشسته ام ، يك نقاش هستم . 36 سال دارم يا سي وشش سال .بيست سال آخر عمرم را هميشه خدا يا 64 كيلو بوده ام يا 67 كيلو. البته ، البته . وزن من هيچ ربطي به شما ندارد .همينطور از دهانم پريد و گفتم . به تهران مي روم براي ديدن پيرزني كه گويا هنوز خنده كودكيش را دارد كه 102 سال پيش از ديدن ابري سفيد به شكل اسب ، در صورت ولبهايش پيدا شده وهرگز از بين نمي رود. كسي نمي داند آيا اين يك معجزه است يا خاصيت آن خنده ، كسي نمي داند . در هر حال ، اكنون يك لبخند عجيب است . شايد مثل لبخند ژوكوند كه پير نمي شود . به من گفته اند تاكنون هيچ نقاشي نتوانسته آنرا ترسيم كند . خاصيت خنده طوري است در ذهن نقاش نقش نمي بندد .لحظه لحظه ، در ذهن پيدا ومحو مي شود .فكر مي كنم ، خواهم توانست آن را با رنگها وخطوط جاودانه كنم .چطور شد نقاش شدم ؟ وقتي كه . ..آقايان ، يادمان باشد در اولين پمپ بنزين بنزين بزنيم ، خيلي كم داريم . ..وقتي كه بچه بودم ودر كلاس اول ابتدايي درس مي خواندم ، معلمي داشتيم يك طرف بدنش از طرف ديگرش ، بزرگتر بود.يعني چپ اش بزرگتر از راستش . گوش چپ از راست ،دست چپ ازراست و تا آخر .براي همه عجيب و خنده دار بود اما براي من ، دوست داشتني .گفت بنويسيد : « بابا آب داد » من از چپ به راست نوشتم طوريكه حروف رفته رفته ، كوچكتر مي شدند . سيلي اش را نديدم اما صداي شترق آنرا در صورت طرف راست خود شنيدم .نقاشي مي كني ؟ بله آقا. پدر ، مدرسه ام را عوض كرد واز آن به بعد . ..اسب كمي پيشتر ، كشيدن شيهه اش را تما م كرد . ابر خاكستري ، كوپه كوپه در آسمان حركت مي كند .باد برگهاي زرد و قرمز را از درختان بيد وچنار جدا كرده ، روي ماسه و خاك با خود مي برد و گاهي آنها را بر روي من كه به پشت روي زمين دراز كشيده و حركت خيال انگيز ابرها را تماشا مي كنم ، مي ريزد .باد در لاي درختان چنان مي وزد ، از زمين صداي سيل مي آيد.صداي آمدن يك سيل هولناك .گفته اند نترس ، نمي ترسم .دوچرخه كوچك وقرمزي را كه پدرم هرگز برايم نمي خرد، سوار مي شوم ، ركاب زنان و باسرعت  از لاي درختان مي گذرم. هوووو…هوووو…چه كيفي دارد. دور مي شوم ،دور مي شوم. همه دور مي شوم را دور مي شوم . برگشته واز روي سيل مي آيم . هوووو…هوووو…چه كيفي دارد … من هم به تهران مي روم.خوب ، كار دارم .به شما چه مربوط است كي هستم ؟ اتفاقا كنجكاوي كه مي فرماييد صورت بدتر فضولي است . اگر بگويم كي هستم شما واين سه نفر همسفرم شاخ در مي آوريد.اما نمي گويم و اينهارا هم نمي شناسم .ايستاده بودم كنارجاده كه ترمز كردندو   …مرا از آب گرفته اند. آبها رفته اند. فرمان دوچرخه ام شكسته ورينگ هايش در هم پيچيده وزنگ زده اند.پدر كتابهايم را پاره مي كند. پدر با لگد مي زند و چشمهايش را خون گرفته است . پدر « جنايات و مكافات » را آبياري مي كند و « جنگ وصلح » را شخم مي زند من ؟من در ميانه راه پياده خواهم شد و خواهم رفت به تونل نزديك مي شود و خواهم تا ميان انبوه درختان و خواهم نشست كنار هميشه رفتن آب .فكر خواهم كرد ، چرا او كه در كوير مي رود، تا آخر سوي چشم و در طرف راست ، پرچمهاي سرخ و دشنه هاي در ميان كاشته  بر خاك ، يك به يك مي افتند و صداي زوزه گرگ چراغ ها را روشن كنيد بي پايان است و هنوز، در خورشيد گرم يك ظهر ايستاده است .

گفت حالم خوش نيست، بنشين بخوريم .نهار مي خورديم كه خود را انداخت وسط اتاق .چشمهايش جايي را ني ديدند. ترس مثل لخته هاي خون ، قلپ قلپ از دهانش به بيرون تراويده ، در بشقابهاي ما مي ريخت . شتابان و سرآسيمه به طرف ماشين دويديم .مزه آبگوشت در دهانم مي آمد و مي رفت .پاييز با باد ظهر مي آمد و نمي رفت .مي پاشيد سر درختان وبوته ها .« زود زود…» ماشين بلند مي شد و نمي شد. نمي شد ومي شد. همه تنها به آن كه بلند مي شد و نمي شد ، فكر مي كردند.  كلاه روسي را از سرش برداشتم . خمير مغزش روي كفشهايم و شاسي ماشين ريخت . رهايش كرديم .حالم خوش نيست ، بخوريم . گفتم حالم خوش نيست ؤ بخوريم .استكان ، بطري . بطري، استكان . بطري در روي ميز واژگون شد ، چيك…چيك.  او در روي رختخواب چشمهايش را بست . به گلدان نگاه مي كردم . چند استكان بيشتر نريخته بود اما گل آرام آرام پژمرده مي شد . برگها آويزان شدند. ساقه خم شد وخم شد تا از لبه سفال به طرف پايين افتاد.نمي توانم بالا بروم . سرم گيج مي رود. هوا دارد روشن مي شود . صداي آمد وشد ماشينها در خيابان بيشتر مي شود . زنگ در بصدا در مي آيد. مي روم و باز مي كنم .در پگرد پشت در به زمين مي افتم .آن دو نفر از پله ها بالا مي روند . نمي توانم بالا بروم . سرم گيج مي رود .او را كشان كشان مي برند ودر را پشت سر خود مي كوبند ومي بندند. تلو تلو، تلو تلو. مي افتم و پيشاني ام به  سنگي پله مي خورد. خون ،چيك .. .چيك.جاده خاكي شيب داري را مي بينم . يك انار سرخ غلطان ، هميشه غلطان، در آن مي غلطد و پيش مي آيد. روز ها هر روز مي آيند و مي روند ودر شب ، نمي دانم در كجا آب مي شوند.انار در وسط راه مي تركد. از بالاي تپه ، از آنجا كه راه شروع مي شود، انارهاي بسيار مي غلطند و پيش مي آيند ودر وسط راه مي تركند. پاهاي او از روي دانه ها مي گذرند. كفشهايش از خون پر مي شود .اكنون ، او از پله ها بالا مي رودو خون از جاي پايش مي چكد، چيك. ..چيك.

ماشين با سرعت زياد پيش مي رود. برق داخل تونل خاموش است. در دو طرف تونل ، زير چراغهاي ماشين ، هيكل ها ظاهر مي شوند و از دو طرف ماشين به طرف عقب مي گريزند. قطره هاي قرمز لحظه به لحظه، از سقف چكيده و به روي شيشه جلو مي افتد. برف پاك كنها با تاني در روي شيشه به اين و آنسو مي روند ومي آيند و قطره ها را مي مالند. هيكلها همه بچه دخترهايي هستند كه يك دسته گل در دست گرفته اند. با صداي هراسناك مي خندند و گاه گاه با صداي خرچ خرچ شكستن استخوانها ، در زير ماشين مي ميرند. سرم گيج مي رود. سيزده نفر با دستان بسته روي سيزده پله ايستاده اند.  ستاره ها در دوردست چشمك مي زنند و كوهي با قله پوشيده اش در برف خودنمايي مي كند.به انتهاي پل نزديك مي شويد صداي پايش را مي شنوم . اويك پله ديگر بالا آمده است

لباسم را دادند دستم وگفتند آزاد . چيزي نيست ، يك بلوز، يك دامن كهنه ، يك مانتو خون آلود و دوشورت هر قدرفكر كني كثيف كه سالها پيش وقتي از آن آقا مي خريدم ، از خجالت آب شدم .در فلزي بزرگ گشوده مي شود .كسي به استقبالم نيامده ؟ چرا ، او آمده با دسته گل سقيد در دستش. آنطرف خيابان ايستاده و از ترس مامورها نزديك نمي شود.از پياده رو مي روم ، او از آن طرف .از زندان دور مي شويم و احتمالا نگاه يك يا چند نفر از نگهبانهاي بالاي ساختمان بدنبال ما كشيده مي شود . پس از مدتي ، اوبا پاهاي لرزانش از عرض خيابان رد مي شود .دو سه قدم مانده به من ، توان خود را از دست داده و روي سينه اش بر كف خيابان مي افتد.دسته گل به طرف من دراز شده است . مي خواهم بردارم كه پسر بچه اي با دوچرخه اش از روي آن مي گذرد… .اما نه ، اين خاطره من نيست . خاطره نرگس است. دختر هم بندم را مي گويم .خاطره او هم نيست. با خود قرار گذاشته بود وقتي هشت سال زندان خود را تمام كرد و از در زندان بيرون رفت ،بهزاد به استقبال او مي آيد واين خاطره شكل مي گيرد. يك پيش خاطره . چيزي كه فبل از خاطره بوجود آمده تا روزي در زماني ومكاني به آن تبديل شود . در را نگشودند و به من نگفتند آزاد . با ماشين تا دم در خانه امان آوردند. ماشين دور مي شود و من كليد را مي چرخانم . در را باز كرده وبه داخل خانه مي روم .همه چيز به هم ريخته است . قفسه هاي واژگون كتابها ، ظروف شكسته ، لباسهاي مچاله ،عكسها و نامه هاي پاره شده . در وسط اتاق نشسته و دستهاي معطلم را در بغل مي گيرم .بغضي را كه در هواي خفه اتاق گلويم را مي گيرد ، رها مي كنم . صداي گريه بيرون از من جريان دارد. من آنقدر به چيزهاي زياد فكر مي كنم كه نمي توانم به چيزي فكر كنم .مدتي مي گذرد اما صداي گريه هنوز ادامه دارد. از اينه قدي كه نصف بالاي آن شكسته ، بالا مي روم .دو پايم به طرف پنجره مي روند .آنرا باز نمي كنم. پشت به آن كرده روي كف اتاق مي نشينم. بوي نا خفه ام مي كند . انگارهرچه زمان از اينجا مي گذشته ، كپك زده و فاسد شده است . هيچ چيز آنقدر طراوت ندارد كه خاطره اي را بازگو كند.پس گذشته من در كجاست ؟ براي جه به فردا مي انديشم ؟ لحظه ها سنگين و بي حاصل هستند. نفس كشيدن مثل بيگاري است . « بفرماييد آقا ، بخدا عمدي نبود » او را آنقدر زده بودند كه خونش از راهرو راه افتاده و از زير درها به سلولهاي عمومي سرازير شده بود.آن شب ، ناحومي در را باز كرده و با تفنگ كلاشينكف ، سقف سلول را به رگباربسته بود. پس فردا سيزده نفر از پله ها پايين رفته بودند. وقتي به كوچه رسيده بودند، يكي از آنها گفته بود: « چه هواي بدي .اصلا دوست ندارم در اين گرما بدنبال زندگي له له بزنم »قنداق تفنگ محكم روي مهره هاي پشتش نشسته بود و او حق به جانبدار از قبل گفته بود : « نگفتم بچه ها ؟ » او از گرگ و ميش صبح پيش مي آيد . به من كه مي رسد مي بيند لباس عروسي ام را به تن كرده ام . دستش را گرفته به طرف ميدان شهر مي كشم : « برويم آنجا .دلم مي خواهد سير برقصيم » با نوك انگشت پيشانيش را نشانم مي دهد. لكه سرخي در وسط آن ديده مي شود . مي گويد: « امروز نه . حالم خوش نيست .بعدا…بعدا » در حاليكه مرا بدنبال خود مي كشد ، گورستان كنار خيابان را نشانم مي دهد : «‌ برويم آنجا ، قايم باشك بازي كنيم » مي شنوي چه مي گويم ؟ از من خواست برويم گورستان و بين مرده ها قايم باشك بازي كنيم ، آن هم در لحظه ترسناك گرگ و ميش كه مرده ها هيچكدام در خواب نيستند. تعجب نمي كني ؟ چرا حرف نمي زني؟ اصلا، انگار نه انگار ؟ اينقدر كه خودت را گرفته اي ، فكر مي كني هر كاري كه دلت خواست مي تواني بكني ؟ چرا ، براي اينكه جهان ، جهان داستان است وتو نويسنده .نعمتي براي سرگرمي ات يا چه بدانم ، براي رنج تو . چه فرق مي كند ، رنج هم اگر از روي نياز باشد ، عين شادي است . حالا كه اينطور است ، من بالا نمي آيم و اگر اين كار را بكنم ،براي تو واويلاست .چه شد ؟ …جا زدي؟ نه جانم ، جا نزدم ، بقول خودت داستاني شدم .داستان از من مي خواهد در اين قسمت تو را مجبور به گسترش آن بكنم .اما اين فقط يك وظيقه نيست ، در عين حال مثل يك عامل دروني هم عمل مي كند .تو نمي خواهد دنبال علت بگردي، فكر كن داريم معامله مي كنيم . به زحمتش نمي ارزد از اول شروع كني . مي خواهي چه كار كنم ؟ بگذار مجسمه ها حرف بزنند. كدام مجسمه ها ؟ من كه در اينجا مجسمه اي نمي بينم .چرا چرا ، يكبار گفتي « سيزده مجسمه روي پله ها » . نبودند هم چون گفتي حالا ديگر هستند .من آنها را مي بينم . اما راحتت كنم ، فكر كن نيستند. آن 12 نفري كه آمدند و در جلوي در با تو صحبت كردند ، مي خواهم بدانم چه كساني بودند، بگذار حرف بزنند. و اگر قبول نكنم ؟

13  من از همينجا برمي گردم .

تكليف آنهايي كه تا اين سطر خوانده اند چه مي شود ؟

13  جواب شايسته اخلاقي اش را تو مي دهي نه من .

به آنها مي گويم تو مجبورم كردي .

13  مظلوم نمايي تاريخي جماعت ايراني . نه عزيزم ، اينطورها هم نيست ، مردمان امروز بسي بي حوصله هستند . پوست از سرت مي كنند.

نه خير ، مثل اينكه چاره اي ندارم . خوب ، قبول مي كنم ، به شرطي كه تو نايستاده باشي . نمي خواهم فرصت بيشتر از اين از دست برود .

13  قبول مي كنم .

وقتي پرسيدي مي خواهي شخصيت داستان « 13 » بشوي ، گفتم نه داداش ، ما اهل اين مزخرف بازيها نيستيم . دلم نمي خواست ناراحتت كنم . يعني نگفتم كه ناراحتت كنم . مي داني ، من هم مثل همه مشكلات خودم را دارم .مشكلاتي كه هرگز نمي دانيم ديگران چگونه اش را دارند و چگونه با آن كنار مي آيند. يعني فرصت نداريم به اين جور چيزها فكر كنيم .مرا هم گرفتند وبردند . چه كار كرده بودم ؟ ستاره ها را شمرده و يكي از آنها را براي خودم انتخاب كرده بودم . يك شب پس از اينكه باران از باريدن خسته شد، در خيابان راه افتاده حرفهايم را روي سينه ديوار ها نوشتم . شده بودند شعر . من كه خبر نداشتم چرا . نصف شب خود كلمات جمع شده و براي خود بازي درآورده بودند .توطئه اي شد كه مرا بگيرند و ببرند. هرچه گفتم من نمي دانم چطور اتفاق افتاده ، قبول نكردند كه نكردند. بردنم انداختندتوي اتاق 12 متري ، ميان 50 نفرآدمهاي جورواجور كه همه مجبور بوديم براي نشستن و خوابيدن حساب ميليمترهاي كف اتاق را هم داشته باشيم .گفتم بفرماييد آقا ، بخدا عمدي نبود. گلوله ها كه به طرفم آمدند ، مادرم فرياد زد « مواظب باش بچه ، خودت را بكش كنار » من نمي توانستم آوازي را كه شروع كرده بودم ، ناتمام بگذارم . آن را با دو لهجه متفاوت مي خواندم . خون به طرف پايين چكيد و از زير در رفت زير موكت چرك آلود .آخرين چيزي كه ديدم ستاره ام بود . از سينه آسمان سر خورد و نشست وسط يك دريا. بعد ، صاعقه آمد گيسوان يك درخت بيد مجنون را قيچي كرد . ستاره در آب ناپديد شد . قاضي خنديد. خنديد وبلندتر خنديد و زير درخت بيد استفراق كرد . ريشه هاي درخت خشك شدند.

2  دعوايي بود براي تصاحب روياهاي شهر .جزو آنهايي هستم كه سعي مي كنند ساده فكر كنند و راحت حرف بزنند. هر شهري روياهايي دارد كه مي خواهد به شكل آنها در بيايد .شهر ما هم روياهايي داشت . ما و آنها ، هر كدام به طريقي مي خواستيم صاحب شهر و روياهايش بشويم . ما نتوانستيم و آنها قويتر بودند. تا اينجا مشكلي نبود . اشكال اساسي اين بود كه آنها روياي شهر را نمي فهميدند. آنها از نسل ويرانگران بودند. شما مي توانيد اين را از كلمه هاي خشونت باري كه به كار مي برند ، بفهميد . حالا ردش را بگيريد برويد توي تاريخ . زينت كلامشان خون است ودرخشش خنجر . فكر مي كنم بايد قانعتان كرده باشم

3  در نيم تاريك نيم روشن اتاق داخل شد .گفتم مي ترسم . هيكل تنومندش لرزيد و شروع كرد به گريه كردن .مثل يك بچه ، آرام گريه مي كرد.چنگ هر دو دستش لاي موهاي بلندش رفته ، مي فشردند و مي كشيدند. گفتم ، نمي توانم بايد بروم .دستم را گرفت برد طرف لبهايش . چيك  …چيك خون از لبهايش . پرسيد « چه وقت » گفتم در سحرگاه يك شب هولناك ، درست كنار جويكي .آنگاه كه لابد نصف اذان از كوچه ها گذشته بود و بوي نان تازه ، خواب خفته ها را تمام مي كرد وباقي را به شب ديگر كوچ مي داد. در وسط اتاق نشست و تكان شانه هايش با من وداع كردند.

4  سالها بعد فهميدم شهر روياهايش را آنقدر دوست دارد نمي تواند فراموششان كند . اما ما در خم يك تاريخ ديوانه ، حرام شده بوديم . تا اين را بفهميم از دست رفته بوديم .

5  خنده دار بود ، خيلي خنده دار . سينه ام كه سوخت ، پاهايم ديگر قبولم نكردند . به پشت روي خاك رهايم كردند و با تكانهاي تند خود مي خواستند از پيكرم جدا بشوند .كسي كه از آنجا مي گذشت و يكي از آنها بود ، خنده كنان گفت : « اگر با ما مشكل نداشت حتم كه دونده اي خوبي مي شد » پاهايم رفته رفته آرام شدند . سينه ام آنقدر سوخت كه ديگر نسوخت .

6  اگر كمي صبر مي كرد مي گفتم ، مي بيني كه دارم نماز مي خوانم . اما صبر نكرد . قنداق تفنگش روي دهانم نشست و چند تا از دندانهايم ريختند روي « لا اله الله » و كمي خون كف آلود . مي شناختمش . بارها وقتي از كوچه مي گذشتم با صداي سوت بلندش سرم را بلند كرده ، نگاهش كرده بودم .سرش را به طرف اسمان مي گرفت . كبوترهايش ، بالا وبالاتر مي رفتند . معلق مي زدند . بالاتر مي رفتند و معلق مي زدند .يك روز ، مادرش در وسط حياط ايستاده ، با صداي بلند نفرينش مي كرد .  عقب عقب مي رفت و نفرين مي كرد . چاه اگر زبان داشت ، مي گفت : « خانم محترم ، جلوتر نيا خطرناك است » . تا او تندي از نردبان به پايين بيايد ، مادرش مرده بود . همسايه ها و ديگران آمده بودند . تا آنها جنازه را آماده كنند، او كارد آشپزخانه را برداشته و همه بالاتر مي رفتند و معلق مي زدند را سربريده بود و حالا خون از ناودانهاي زنگ زده ، چيك   …چيك.

چه مي دانم ، شايد بدانيد در لحظه هاي مردن ، آدم چه حالي پيدا مي كند . مي دانيد ؟ البته نمي شود دقيق گفت . براي هر كس طوري ديگر اتفاق مي افتد. بجاي اينكه مرگ را ببينيم يا به آن فكر بكنيم ، چيزهاي ديگر را مي بينيم و به چيزهاي ديگر فكر مي كنيم. كنار يك تپه نه چندان بلند صف كشيده بوديم .من از كجا بدانم تا حالا چقدر باران بر آن باريده يا نباريده ، چند پرنده از بالايش گذشته يا نگذشته ، چند روباه در آن لانه كرده يا نكرده ، زاييده يا نزاييده ، بچه هايش را بزرگ كرده و بالاخره مرده است .اصلا چه بدانم  چرا زمين چين خورده و آن را بوجود آورده تا باشد وسالها بگذرد و ما بوجود بياييم و در آن روز ، كنار آن صف بكشيم . نه ، من هيچكدام از اينها و آنهايي را كه بيشتر از اينها نمي دانم ، نمي دانم . مي دانم در كنار آن صف كشيده بوديم . گرگ وميش هوا . چيكاچيك گلنگدنها. راه رفتن ها وفرياد زدنها .سرودخواندنها از هركس كه بود .سكوت اما نمي شكست .آن سكوت مرموز و هولناك كه بر دشت شكم ساييده بود و از آنجا باد مي كرد و آسمان را پر مي كرد .ديگر آن انتظار تلخ و آزاردهنده اوليه را نداشتم. در فكر گلوله ها وزخم ها نبودم . همه را فراموش كرده بودم و ذهن وخيالم ، آسوده و آزاد ، تصويرهايي را كه تاكنون تجربه كرده بودند ، مرور مي كردند.تصويرهاي جديدي هم مي ساختند .دنيايي از تصاوير ، با نظم تصادفي و فرار در كنار هم قرار گرفته يا از هم مي پاشيدند . هيچ اجباري در ساماندهي زمان و مكان آنها نداشتم . هر چيزي براحتي به چيز ديگر تبديل مي شد .جان مي گرفت يا نمي گرفت .گيسوان زني ، روي متكايي پخش مي شد . مي روييد ومي روييد وتا افق ، گسترش پيدا مي كرد .باد در آن موج مي انداخت و ماهيان ريز ودرشت در ميان امواج به هر سو شنا مي كردند . با قايق كوچك بادباني در آن به طرف افق ، پيش مي رفتم .زن نالان چنگ بر صورتش مي كشيد.خون از شيار ناخن ها، چيك. ..چيك. برگشته ، در برابرش ايستاده كتاب تازه چاپ شده ام را به او مي دادم ، با اين جمله تقديمي : « تقديم به …بخاطر هيچ شبي كه همخوابه اش بودم » دربالاي صفحه اول . جاي سه نقطه بعد از حرف « به » هيچ اسمي به يادم نيامده بود .اسمي كه بتواند آن همه آشنايي ام با اورا معني كند. كتاب را گرفته و تقديم نامه ام را مي خواند. قاه قاه خنده و انعكاس اين كلمه در جاي جاي جهاني كه براي من بي نهايت بو د، « ديوانه ». قاه قاه خنده طولاني خسته اش كرد. به پشت افتاده و در هواي هيچ همخوابگي ، دست وپا مي زد و آه مي كشيد .ناگهان ، مردي بود كه تازيانه بر صورت ما مي كوبيد . يك و يك ، به همه تا هميشه . مادر ، پشت خط داد مي زد : «الو.. .نزن آ‌قا . الهي كه دستت خشك شود » .دست مرد از كتف او جدا شده با تازيانه اش از بلندترين شاخه درختي آويزان مي شد . ادامه تازيانه چرمي بافته شده مي رفت و مي رفت از خيابانها گذشته به دور بلندترين ساختماني مي پيچيد كه تابلويي بر بالاي آن به رنگ آبي مي درخشيد: « موزه كاسه كوزه شكسته دمكراسي » .فكر مي كردم اگر يكروز فرصت كردم به تماشاي آنجا خواهم رفت كه گلوله ها آمدند. طعمي تلخ در گلويم دويد. كسي از پاشنه پايم گرفته روي زمين مي كشيد. در آن بالا ستاره ها درهم مي دويدند و فرو مي ريختند ميان موهاي سياه سياه زني كه درختي را شير مي داد. در پاي درخت ، بركه اي از شير ديده مي شد. يوسف كه خيلي عصباني بود يقه پير مردي كه فكر مي كرد حالا كه بيشتر از همه عمر كرده ، بايد دنيا مال او باشد ، گرفته وگفت : « من نمي دانم . آفتاب كه در آمد ، بايد ببينم همه ليوانها را پر كرده اي » . پيرمرد سرش را تكان تكان مي دهد يعني « فهميدم » . رفت و چند لحظه ديگر ، صداي به هم خوردن ليوانها و شرشر به گوش رسيد .

13  او كه بود ؟ صدايش خيلي آشنا بود .

آقاي هفت .

چرا خودش را معرفي نكرد؟

عادت ندارد. اما افكار روشني دارد.

13  آها ، يادم آمد . دوست داشت حرفهاي شاعرانه بزند. از آن نوعي كه سخت به فلسفه آلوده است. فكر مي كرد مسئوليت همه كارهايي كه ديگران انجام مي دهند ، به نوعي به او مربوط است .فكر مي كرد چون مثل مسيح معماي هستي را خوانده است ، بايد جاي همه مجازات شود .مي داني كه ، نويسنده بود . اگر چه داستانهايش پراز خون ومرگ بود اما هميشه ، باران تندش هم بود كه آنها را بشويد.راستي ، نرده اين قسمت شكسته . فرصت كردي بگو درستش كنند . يك وقت ديدي خودت يا ديگران ، بي هوا دست انداختيد و افتاديد پايين . چشم . مي داني كدام قسمت را مي گويم ؟ آري مي دانم ، كنار پله هفتم . دست كه مي گيري صداي بدي مي دهد. پس چرا. .. فرصت نكردم .باشد سرفرصت ، حالا بي خيال شو .مي خواهم بگويم 8 و9 لازم نيست حرف بزنند. آنها را مي شناسم . ولي من نمي شناسم . براي تو معرفي خواهم كرد. خوب ، بگو . آنها دو برادر دو قلو هستند.مادرشان آنها را در عصر روزي كه روزه نذري براي قحط باران گرفته بود، زاييد . يكي از آنها نقاش بود و دوست داشت خنده هاي نادر را نقاشي كند . بعدها كه حرفه اي تر كار مي كرد، روي صورت پيرزنان بدنبال خنده جوانيشان مي گشت . بيشتر مشتريهاي كارش هم همان پيرزنها بودند . وقتي مرد ، همه عجيب ترين خنده را در صورت خود او ديدند. احتمالا پاداش خنده بود بخاطر ايثارهاي او به آن .چرا مرد؟ در دوراني زندگي مي كرد كه جستجوي خنده در قوانين جديد ، جرم محسوب مي شد ، همين . و برادرش ؟ برادرش همان كه در آن ماشين پژو خود را به شما معرفي نكرد ، تا لحظه مردنش ، چندين نفر را بنام آزادي تيرباران كرده بود .مردگانش ، هنوز از شك عظيم بيرون نيامده اند. شعار آخرين او « مرگ بر مرگ » بود. شعاري كه براي مرگ خيلي گران بود .ما پيش بيني مي كنيم رنجي ابدي ، او را خيره پوسيدن و پوكيدن صخره ها خواهد كرد.

« هي ، هي

اسبها از بهار رم مي كنند.

بوي كاهگلي مهاجرت

بيات پرندگاني است بربام شام .

تورا از تفتگاه مرداد خواهم ربود

خواهمت نشاند بر اسب ني

                     مي تازم

                  مي تازم .

بيتوته مي كنيم در باران آذر

هماغوشيم براي باد سرد

و آواز پرنده ها دور مي شود

                     دور مي شود .

هي ، ههي هي . »

آن صداي كيست ؟ صداي مردي مست كه هر شب ، يكبار سوار براسب ني از كنار پنجره ام مي گذرد. از كجا مي آيد؟ و به كجا مي رود ؟ از جايي كه سيزده پله فرو ريخته و به آنجا كه جويكي خون ، درخت مجنوني را آب مي دهد. وبعد ؟ اسب خسته اش را به دوش مي گيرد و تا نوبت ديگر ، بر كاسه دستانش مي گريد و مي نوشد . تو از كجا مي داني ؟يك شب در ديروقت تنهايي ام ، زني ازداستاني ام با عنوان « زني » بيرون آمده ، در خانه ام را بصدا در آورد.باز كردم به داخل آمد و در گوشه ايي نشست. مادرش بود . يعني گفت ، مادرش است .پدرش را در جنگي كه بازي بود ، از دست داده بود .دشمن اتراق كرده بود در وسط دشت . جشن وميگساري سنگين . سپس خستگي وخواب . آغاز روياهايي از آن دست كه به تمامي از جهان بيداري ات دور مي كند .پدر وياران در نصف شب ، اسب تاخته و چادرها را به آتش كشيده بودند . مردها كه دست به تفنگ برده بودند ، ياران دور شده بودند . اما پدر مي خواست آخرين چادر را هم آتش بزند. اسبش را به جولان تاخته بود سوي چادركه ناگاه تيري از تاريكي گذشته ،در وسط پيشانيش نشسته بود . كودك بارها داستان از زبان مادر شنيده و سالها بعدكه ديگردوران اسب و سواري به آخر رسيده بود ، از قصه پدر گريخته ، دور از چشم همه مست مي كرد و ني مي تاخت . مادر مي گفت ، هنوز آخرين چادر را كسي آتش نزده است . و همين او را براي تقدير فرزندش نگران مي كند .  

تا همين جا بس است ، بهتر است تمامش كنيم .براي فردا صبح چند كار دارم .مي روم كلانتري براي چند چك برگشتي ام را بلكه كاري بكنم .يك سر مي روم به تشييع جنازه دوستم كه خودكشي كرده و بعد از آن مي روم براي ديدن فيلم « سگ كشي » كه آخرين روز اكرانش است . نهار و چرت بعد از ظهر روز جمعه و خواندن قسمتي از رمان « شيهه هاي اسب » كه بهتر بود آنرا فالكنر نوشته باشد و بالاخره نوشتن ادامه داستان « 13 » . تا تو با او صحبت كني ، من چرتي مي زنم و بيدار مي شوم. قبول ؟ قبول . من هم فعلا حرفي با تو ندارم . وانگهي شايد او هم با تو هم راحت تر باشد و بي رودر بايستي شما حرف بزند. راستي، قرص هايت را فراموش نكن . ممنون ، يادم نمي رود.

من ده هستم …..ده هستم .

هي هي ، اسبها از بهار رم مي كنند

بوي كاهگلي مهاجرت.

مي توان جمله ها را تازه ترشان كرد. بوي احساسات مي رود لايشان و آنها را دست نيافتني مي كند . اينكه يك مرد مست ، سوار بر اسب ني ، از صبح تا شام يا بتازد يا آنرا به دوش گرفته و برود وباز آيد، منظره چندان خوش آيندي نيست . از فرط تكرار قديمي شده و باعث عقب ماندگي شهر ومتن مي شود . از اين هم كه بگذريم ، شهر مجبور مي شود كوچه ، قهوه خانه ها و خانه هايش را دست نخورده نگه دارد تا منظره مردي مست سوار بر اسب ني بتواند شكل خود را مكرر نگه دارد. پس حق حيات ديگران چه مي شود ؟ مخصوصا حق حيات آن نيلوفري كه پشت آن ديوار، دلش مي خواهد قد بكشد و بپيچدبه تير برق و برود بالا تا زير حباب روشن وازآنجا سلامي بدهد به كوهي كه قله اش در برف اگر در جايي باشد و رخ نمايد .پس شروع مي كنيم . شهر است و كوچه وخيابان دارد . جاهايي كه هر گاه باد ، وقت مي كند در آنها گرد وخاك و پاره هاي كاغذ و برگهاي بيد وكاج را به هر سو مي برد . شهر پاسبان دارد ويك عده مجرم كه خوانده و شعار داده اند . از دست مامور ها گريخته و خواب تغييرشهر و جهان را ديده اند . حالا بايد پاسبان ها باتوم بزنند وتيراندازي كنند.و زخم ها ، چيك   …چيك.چرا مخالفت مي كني ؟ من اصلا مخالفت نمي كنم . پس حرف حساب اين وسط چيست ؟ چيزي كه مال يك احوال ديگر است . و تو با آن بيگانه اي . من در آفرينش آن دخالتي و اراده اي ندارم بلكه شيفته اش هستم . مي فهمي ؟ هاهاها    … واقعا كه خنده دار است . مزخرف است .عليه ما مبارزه كرده اي، ديگران را شورانده اي ، آنوقت مي خواهي باور كنيم در اين همه خرابكاري اراده اي هم نداشته اي .

ضربه ها .چيك…چيك . روز وشبها مي گذرند.ضربه ها . چيك  …چيك .موزائيكهاي كف قرمز مي شود. قرمز به هر سو مي د.ود.قرمز مي دود مي رود. زيبا ، زشت . زيبا زشت . سيلي مادر در صورتم مي نشيند . مي پرسد ، چرا؟ مادر ، دوستش داشتم ، صورتش را بوسيدم ، فقط همين . مي خواستم زنم بشود. او را بغل كردم . يكروز صدايم مي زد و مي گفت پدر شده ام . از دهان باز بچه من به بيرون مي آمد . اول يك پروانه بود ، قرمز . بعد يك سنجاقك آبي و چند دور پرواز مي كرد .بچه اي مي شد به اندازه من واو .پدر ومادر وپسر باهم بزرگ مي شديم .در ميان بازي ها و خواب ها .خفه شو . سيلي مادر . خفه شو . ضربه باتوم.

سيمرغ يك پرنده بود، بزرگ وزيبا .سيمرغ آنقدر مهربانتر از مادر بود كه به اندازه مادر. من در خواب بودم .خواب مي ديدم .هوايي سنگين سينه ام را مي فشرد .ابرهاي تيره .شب هاي بي ستاره .ترس تمام نشدني از رعد وبرق . سيمرغ ومن مي ترسيديم . او هنوز نمي توانست پرواز كند ومن منفور رنج بودم . سيمرغ مي گفت، خواب ببين ، خواب ببين تا بتواني تحمل بكني .يكروز پرواز كرده ، تو را به مهماني اي آبي آسمان خواهم برد…    

بلايي به سرت بياورم كه همان سيمرغت بشود بوتيمار و به مرداب گريه ات ، گريه كند. زود بگو دوستانت چه كساني بودند؟ برنامه تان چه بود ؟ سايه هايتان در كدام پستو ها گم شده اند؟ و سرود هايتان در لاي كدام بوته ها وزير كدام سنگ ها؟

شما حق نداريد با من ، اينگونه رفتار كنيد .

چيك…چيك.

ديگر نمي توانستم تحمل بكنم .سيمرغ هم كه خيلي دور بود .ضربه ها دردناك و حرف ها خفه كننده .مرگ ، حتما دردآور نيست ، راحتي وراحت شدن است .همه قرص ها را جمع كردم .مال دوستانم را هم دزديدم. خوردم ، 5 تا ، 10 ،صد، صد وپنجاه و…سقف دور مي زد.مي چرخيد و لامپ آويزان و آدمهاي در خواب. همه چيز در پرواز بود.مرگ گيج مي شد، گيج مي رفت. ساعتم را از مچ گشوده و بلعيدم . يك جاده بي انتها . در دو طرف آن ، مردگان كوچك وبزرگ همگي عريان و نشسته. دهان تشنه شان را به طرف من گشوده بودند. من فقط يك سبد كوچك، ابرداشتم .تنها يك سبد كوچك .

او دارد مي ميرد، كارش را تمام كنيد. خيلي سخت بود ، مي دانم .

چيك…چيك .

خوب جوان ، خسته شدي .مي توانستي در اين مدت طور ديگري زندگي كني .شوهر كردن ، بچه دار شدن .هر صبح ، پيشاپيش طلوع آفتاب براي ماهيان كوچك ورنگارنگ حوض پر از آب زلال ، آواز خواندن و خيلي كارهاي ديگر با اشكال ديگر.اما همسايه ترس ورنج شدي . چيزهايي كه نبايد ، براي آدمي نبايد.اگر چه در اين طرف كره خاكي ، هرگز اين « نبايد » سخت و صليب ، ادا نشده است .نفرچندم ؟ چه فرق مي كند ، كدام .اكنون كه اين داستان تمام مي شود ، مي تواني به مرگ خود باز گردي و آن زندگيي را كه رقم زده وزده ايدو زده اند ، ادامه بدهي . من ؟ من بايد اين صفحات را پاكنويس كنم و اگر امكاني پيش آمد چاپ كنم. بعد هم درگير مسايلي كه خواننده هايم به پيش خواهند آورد .چه مي دانم ، نقد، بررسي ، كوفت و….

انگشتان دستش را بطرفم تكان مي دهد و به آرامي دور مي شود. از پنجره باز اتاق مي گذرد . صداي افتادن او را بر روي كف خيابان مي شنوم . از جا برخاسته ، به طرف پنجره رفته و به پايين نگاه مي كنم .از آنجا هزارها چشم به من خيره شده اند : « بپر ، بپر « او در خون خود غرق است و هواي كبود انبوه تر شده . مردي مست سوار بر اسب ني :

…

بيتوته مي كنيم در باران آذر

هماغوشيم براي باد سرد

و آواز پرنده ها دور مي شود

…

 

  

                  

  

                                                               

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.