قصه­های کوچه­ی ظلمت
- ۱٦-
سیروس شاملو



شاملو که مرد اولین فعل و انفعالات شیمیائی در احشاء شرحه شرحه­اش آغاز نشده بود که شاهکارهای خلوت ِ انس ِ اغیار برملا شد. سیل قراردادهای رنگارنگ با امضاء ِبی حوصله­ی وی در هر کوی و برزنی انتشار یافت و هر طرف منبری برقرار شد. هیچکس این شاعر ظاهرا اجتماعی و باطنا منزوی را به حقوق خویش به عنوان یک نویسنده­ی پر کار و تولید کننده قبول نداشت و کار او را به عنوان کار تلقی نمی کرد. خود شاعر را هم از حقوقش به عنوان نویسنده آگاه نکردند. شاملو هم هر چند می توانست آثار خارجی را به مدد چرخ و پیچ زبان به چیز دیگری شبیه ترجمه­ی برابر اصل تبدیل کند یا جمله ای از کتاب جیبی ِ عجایب ریاضی را در باب فیزیک فضائی و فاصله کره­ی اورانوس با پلوتن به حافظه ژورنالیستی بسپارد اما هرگز زبان ِ خارجی اش زبانی نشد که بوسیله­ی آن از حقوق ِ نویسندگان دیگر نقاط عالم اطلاعی کسب کند. عرصه چنان تنگ بود که شاعر آزادیخواه باور کند هیچ حقوقی ندارد و حقوقش در بست متعلق به مخاطب است. اینکه کتابهایش را چاپ می کنند خودش غنیمتی است! این بی تفاوتی شاملو نسبت به ارزش اضافی ِ زحمت­هایش ظاهرا از ذهن نوعی کمونیزم ِ قرون وسطائی ِ مسلط بر جامعه تاثیر می گرفت، کمونیزمی که نویسنده را ایثارگر راه خلق ها و اثرش را اهدائی به توده ها می شناخت و صرفا همین بخشش را عمومی اعلام می کرد و بر بخش های دیگر قفل ِ هفت من جوش می زد. ایده­ی مالکیت اجتماعی ِ آثار شاملو، امر را بر خودش نیز مشتبه کرد که نکند شاعر در اجتماع کف می خورد و کف دفع می کند. و دلیل درونی‌تر، اندیشه‌ای فلاحتی بود که شاعری را حرفه تلقی نمی‌کرد.

ناشران ایران زمین هم بجای تشکر از این اثر تولید شده مدعی بوده و هستند که دارند لطف می کنند و فلانی را به شهرت و اعتبار می رسانند. ناشران ایران زمینی همیشه معتقد بوده و هستند در قبال چاپ کتاب نویسنده باید مبلغی هم بعنوان تشکر برای چاپ به آنها پرداخت. حتا ناشران ایران زمینی در خارج از کشور هم از قانون حقوق اجتماعی نویسندگان تابعیت نمی کنند که هیچ بلکه حق التالیفی حدود ده در صد از تیراژ سیصد جلد را در عرض یکسال به نویسنده می پردازند که با آن پیچ عینک را هم نمی توان تعویض کرد.

همیشه معتقد بودم اگر در ایران قرار است انقلاب فرهنگی رخ دهد باید بازار نشر کاملا برچیده شود و دولت انقلابی باید نویسندگان را در منافع سازمانهای نشر سهیم کند نه اینکه ناشران را بعنوان بختک به جان نویسنده­ی ِ ایثار خورده بیندازد ، دستشان را در سانسور کتاب باز بگذارد و گوشه ای بایستد و به این وضع قاه قاه بخندد. هیچ فرقی بین اختناق دولتی و ظلم ِ خلایق بر یکدیگر نیست زیرا دولت همیشه نماینده­ی خلایق ِ هر چه لایق بوده است. ناشران ایرانی همواره جریانی ضد فرهنگی را دنبال کرده اند و اکثرا از اقشار کم سواد و فاسد جامعه انتخاب می شدند تا برای خوش خدمتی به دم و دستگاه سرو دست همدگر را بشکنند. بعد از مرگ احمد شاملو سیاست نشر در کشور به شکل بازار ِ سنتی سبزه میدانی اداره می شد. ناشر کتابی را زیر بغل می زد و دم این و آن را می دید تا محاسبه­ی وزنی ِ اثر را چربش کنند و چند کیلو کاغذ دولتی بیشتر به چنگ آورند. بعد بر اساس تومنی یک قران یا چیزی در همین حدود ِ تکنولوژیک ِ چرتکه ای، کاغذ دولتی را در بازار آزاد آب می کردند و می ماند پاسخ به نویسنده و احتمالا خانواده­ی گرسنه اش که چشم به راه چاپ کتاب و نان گرم بودند. برای اپوزیسیون فرهنگی ِ نشر پارسی بر علیه دیکتاتوری شاهی یا مذهبی و یا احتمالا دموکراتیک و کمونیستی در پرده­ی سوم این نمایش تهوع آور، یک نویسنده­ی خانواده دار از جُک دست اول خنده دار تر بود. هیچیک از آنها نویسندگی را بعنوان شغل آبرومند قبول نداشتند و ندارند و اگر کسی را از ته دل نفرین می کردند میگفتند : الهی نویسنده­ی پارسی شوی تا نفهمی یک من ماست چه رنگی ست! احمد شاملو سخت کار می کرد و مواقعی که کار نمی کرد منتظر زنگ ناشران بود! متاسفانه یکی از دلایل وخامت حال عصبی او که مستقیما روی قند خون تاثیر داشت ناشران بودند. من در این سطور شهادت می دهم که آنها مرگ نویسنده را سرعت بخشیدند. بعد از مرگ وی هم جنبش شاعر ملی شاعر ملی را برای زدن چوب حراج و ایجاد هرج و مرج بیشتر در جامعه­ای مرده پرست دامن زدند. مدعیانی بعنوان سرپرست مامور شدند هرج و مرج ادامه یابد. عسکری پاشایی نامی روستازاده‌ای جاه طلب که همواره مورد نفرت و بنا به دلایلی که خواهم گفت مورد کینه‌ی شاملو بود مسئولیت تداوم ِ ریخت‌وپاش و پایمالی حقوق حقه شاعر را بعهده گرفت و هر جا اعتراضی به بی‌بندوباری انتشار بود به کمک حشره‌ای به نام مختاباد که مسئول نشر وزارتخانه ارشاد اسلامی بود آن صداها را خاموش می‌کرد.

من در صفحات آینده به اثبات خواهم رساند این قراردادهایی که به امضاء شاعر روی سایت دولتی مشکوکی به نام سایت رسمی احمد شاملو قابل رویت است از نظر قانونی بی‌اعتبار است اما کدام قانون؟ قانون کشوری که اصلا حقوق بی معناست و کپی رایت فحش جدوآباد!

( کنجکاوان لطفا از قرارداد بر روی سایت ِ ظاهرا رسمی شاعر کپی بردارند زیرا با مطرح کردن ایرادهای قانونی ، این سند را از روی سایت غیب خواهند کرد )

اما جامعه،
جامعه­ای مرده خوان و مرده یاد و مرده دوست و مرده ­شاد و مرده صفت و مرده­نشین و مرده­اندیش و مرده­خوار و مرده­آباد و مرده­کیش و مرده­نیش و مرده­منش و مرده کشش و مرده چشش و مرده­روح و مرده­جسم و مرده­جان و مرده­تن و مرده­پرست و مرده نشست و مرده­بین و مرده­آیین و مرده گور و مرده سور و مرده شوق ومرده­ شور و مرده­شور. به همین دلیل بود که آیدا سرکیسیان توی حیاط خانه شوهرش سنگ قبر زشتی برپا کرد تا حضورش را در این مرده ملکیت به ثبت ذهنی و تایید مرده کیشان برساند. اگر شاملو کفن را به عربده ای می درید و با فشار بر بازوی راست سنگ لحد را بلند می کرد اول جوانی را که روی سنگ ش خم شده و اشعارش را به زاری می خواند دو دستی می گرفت و بجای خود درازش می کرد و سنگ لحد را توی سرش می زد بعد به گل های بوقی زشتی که ملت چاپلوس روی گورش گذاشته­اند شاش مبسوط ِ تناسخی می کرد. از همانجا تاکسی دربست می گرفت برای فردیس و سر راه از راننده خواهش می کرد یک شلوار جین سایز میت برایش بگیرد تا به کوری اهل طبع هر چند بزرگترین فروش اثار هنری را بخود اختصاص داده بود چون نویسنده ای کون لخت از دار دنیا نرفته باشد. بعد که به نگهبانی دم در شهرک خانه (دهکده) می‌رسید شیشه تاکسی را پائین می‌کشید و توی صورت نگهبانی که توی ماشین سرک می کشید یک هآی ِ غلیظ گورستانی از نوع امامزاده طاهریش می کرد که طرف تنبانش را زرد کند و دیگر حرف عیدی را نزند. بعد که به دم در نسترن شرقی پلاک ۵۵۵ می رسید بجای پول تاکسی به او امضاء می داد و راننده را ماچ می کرد که سالها برود به دنبال تهویه و کنه زدائی. اگر شاملو زنده می شد حتا یک ماه بعد از فوت اش قبل از رفتن به خانه به تاکسی چی می گفت دم بانک ملت شعبه شهرک ترمزی بزند تا از رئیس محترم بانک به اشاره بپرسد سرنوشت اندوخته­های جان و تن اش چه شد و رئیس بانک حتما با علامت اشاره از پشت باجه به بازآمده می گفت دیر آمدی ( اشاره به ساعتش و پرسش با دست راستش که کجا بودی) بعد می گفت دلارها ؟( با لمس کردن معروف و سوالی ِ سر انگشتان) بعد می گفت بالا کشیدند( این اشارت را به نوشیدن به سلامتی فرهنگ ِ والای جامعه­ی پارسی با کشیدن نان به ته بشقاب ِ چرب به انجام می رساند. بعد بالا رفتن از درب بزرگ خانه بود و احتمالا کمک کردن تاکسی­چی ِ شعر دوست که با شعرها و آرمان ها زنده­گی کرده است در غیر اینصورت آژانس بود نه تاکسی ِ خالتور! شاملو که بردوش ِ راننده­ی شعر دوست توی حیاط می‌پرید بعد از زنگ زدن‌های ممتد ، توی حیاط خانه‌اش زیر درخت کاج سنگ قبر دیگری از خودش می دید و قبر جدیدی از خودش! دیگر باور نمی کرد خواب دیده است پس او نمی توانست زنده باشد چون به لطف ملت مرده‌پرست دوبار مرده بود و این دیگر تایید بر قتل غیر عمد بود! شاملو می‌رفت سنگ لحد جدید را بر می‌داشت و مثل سامسون قهرمان تروآ دو نیم می کرد اگر از شدت یاس و تاسف و تاثر از سالهای عمر آب به آسیاب شیطان ریختن، زیر سنگ جدید پناه دوباره نمی گرفت. بعد از پنجره توالت وارد خانه می شد. از این که می دید اوراق کتاب کوچه بصورت دستمال ِ… در آمده مشعوف می شد و …

نمی‌توانم بگویم شاملو حق‌اش نبود که چنین بلائی سرش بیاید. شاید هم حقش بود. او آدمی چون من و تو بشدت ترسو و وحشت زده بود و چاپلوس بود. انسان عادی و با استعدادی بود اما مردم او را به چیزی غیر از خویش تبدیل کردند. از آن آدم با ذوق در انشاء نویسی می‌خواستند در باب سیارات و کواکب و فیزیک کواتنم به منبر برود! سالها فقر و دربدری ، خانه­ی بازیافته‌ی آدم را تبدیل به پناهگاه می‌کند. سالها فقر و دربدری ، خانه­ی بازیافته ی آدم را تبدیل به پناهگاه می کند. هر چند شاملو هیچ وقت در فقر واقعی به سر نبرد و تنها خاطره فقیرانه‌اش که بارها به زبان آورده پیاده رفتن از پیچ شمیران تا بهارستان بوده است. سالها فقر و دربدری ...

در این پناهگاه تنها مشغولیت ، نوشتن ِ بی پناهی­هاست
در این پناهگاه تنها مشغولیت ، نوشتن ِ بی پناهی­هاست

هرچند شاملو زیاد هم بی‌پناه نبود و همواره حزبی دسته‌ای لمپنان و روشنفکران باسمه‌ای و اواخر عمرش به مدد طرح‌های مبسوط، سازمانهایی او را درپناه می‌گرفتند! مگر نویسنده‌ی بی‌پناه می‌تواند در جامعه رشد کند؟

در این پناهگاه ...

شاملو به واژه ها پناه می برد و در آنها پناه می گرفت
شاملو به واژه ها پناه می برد و در آنها پناه می گرفت
هرچند وی هرگز در واژه‌ها پناه نگرفت و در اکثر مواقع از آن بعنوان چماق سرکوب
منتقدان‌اش سود می‌برد.

شاملو ...

نوشته‌ی معتبری جز این سراغ ندارم. شاملو نویسنده­ای واقعی بود چون ، از خوف ِ خواننده­گان در نوشتن پناه گرفته بود. و حال نیز می دید که پناه ِ وی مگر آن دو چشم خون فشان نیست. هرچند وی پیش از مرگ به این باز آمدن و رویت دنیای بعد مرگی اندیشیده بود و فاجعه و این تراژدی را پیش از گشودن پرده ، حرف به حرف باز شناخته بود. که کلادیوس نامی ست عام و بودن و نبودن وسوسه ای بیش نیست و بستر مادر کامگاه عموهاست و استغفرالله و ربی! اشعار شاملو اعماق و نهفته­ها و نگفته­ها دارد سیار و سیال بیش از آنچه توان ِ واژگان حمل‌اش کند. زبان بهانه است و شعرها صرفا برای یافتن انگیزه ها و نمونه های بیرونی کارسازی می کند. یعنی درست همان چیزی که مخاطب در ندیدنش می‌کوشد! شاملو متاثر از بیرون شعر می سرود. اشعارش برگردان ِ واقعیت به زبان رویاها و اخبار بود. نوعی واکنش تند عاطفی با لمسی غیر قابل هضم و غیرقابل درک. چقدر او را تحسین می‌کنم و همزمان چقدر به حالش تاسف خواهم خورد. تصویر پدر برای من نیز شکلی از دولت بود. حسی آمیخته با احترام وتاسف!



بخش شانزدهم از کتاب چاپ نشده‌ی : کوچه ظلمت
نوشته سیروس شاملو

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.