افسانه­های کوچه ظلمت
بخش دوازدهم
سیروس شاملو

 



یک‌هفته­ مریض بودم. وقتی آدم نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد مجبور است خودش را به مردن بزند. همین کار را بزرگش با بالا انداختن نخودها به انجام رساند و همین نخودها بود که با بالا رفتن اوره و قند و نمک ِ خون به فندق و بعد به گردو تغییر حجم ­داد! من که در آن توانائی مالی نبودم به مدد ِ گل انگشتانه و بابونه از شر واقعیت خودم را خلاص می‌کردم. در گذشته های دور خلاص شدن از دست واقعیت آسان‌تر بود. بابونه­ها کیفیتی داشتند و گل انگشانه تا نا بدتر مریض را انگولک می‌کرد ضمنا با قمه و قداره هم می­توانستی هاملت‌وار ترتیب واقعیت را بدهی چون در گذشته­های دور قبل از این‌که جرمی مرتکب شده باشی پرونده­ات را به جریان نمی‌انداختند. جریانی ساده مثل آب رودخانه بود. تا می‌فهمیدی طرف آمده تهران جاه و مقامی کسب کند ریش پروفسوری­اش را می‌زدی و دوباره به ساری برش می گرداندی!

خود بزرگش ساعت یازده که از بستر بلند می‌شد بعد از صبحانه نخود را بالا می‌انداخت و می­نشست جلوی شلوخوف چرت­ می­زد و می­نشست تا خود شب و به‌پابرخاستن تحریر می‌فرمود! ولی من توی زیرزمین ِخیابانِ ِگرگان با این واقعیت چطور کنار بیایم اگر بدطینت­ترین‌ها ملکه­­­‌های سروده‌های ِ این وادی باشند و نشسته‌ترین‌ها، بیرق‌افروزان ِ این خیزش‌ها؟ قبل از هر چیز به صحت مزاج ِ وادی باید شک کرد. ولی اهل وادی را که نمی‌توانی برای تحمل برادرانه و خواهرانه­ی یکدگر به خط کنی، هرچند طبق آمار روزی چهارصد تن فقط در همین منظقه نظام‌آباد دود می‌شود ولی باز جوابگوی تحمل ملائک ِ وادی شعر نیست. خودتان کلاه را قاضی کنید. شاعر در سردخانه هنوز به اندرونش سرمای درون نرسیده تا شور شعله را خاموش کند و آن که دل بر او بسته کفش و کلاه کند و برود برای تبدیل ِ حساب خصوصی به مشترک‌! نه نه یک جای این وادی باید ایراد داشته باشد که نشسته‌اند به تخمه‌شکستن اما نه در حال دیدن یک فیلم هندی بلکه در حال خواندن اشعار ِ هندی و عاشقانه­ی ِ ویس و رامین و حدیث لیلی و مجنون و وامق و عذرا و شیرین و فرهاد و بلقیس و ملکه صبای معاصر چون هنوز تق این جهالت­ها و این گیسوبازی­ها و این دو پرنده­ی بی‌طاقت که در پستان­بندت وول می خورند و خال لب‌ات که حلاوت کندو دارد و.. در نیامده و تا وقتی تنور این کس‌خولان ِ خوابنمای ِ این وادیِ گرم است باید نان ِ ارباب­رعیتی ِ ادبیات را توی تنورش پخت. فقط حرف مولوی فرمایشات پایین‌تنه بود؟ این ولایت جان می‌دهد برای پادشاهی ِ پاک‌دامنان بر مشتی مجنون! یک‌هفته­ یا یک سال یا عمری مریض بودم. وقتی آدم نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد مجبور است خودش را به مردن بزند به عوض این‌که با خود گفت و شنودی درونی بسازد ،­ برود یک سنگ صبوری پیدا کند و سر او را بخورد. اما نه از روشنفکران که اصلا مشکل اصلی این جماعت­ ِ عبن­الوقت­است. مخاطب من سوپور شهرداری بود که هرشب حدود ساعت ده شب می‌آمد برای بردن اضافه تولید ایالت. تا همان ساعتها پشت در منزل گوشم به صدای نخراشیده­ی کامیون ِ چرب ِشهرداری بود. تا طرف می‌رسید در را باز می‌کردم و بعد از سلام به او می گفتم: عجب دنیای چرندی­ست! و او هم با حرکت سر تصدیق می‌کرد و می­رفت. این ارتباط اجتماعی از سالم­ترین نوعی بود که در زنده‌گی سراغ داشتم ورنه ارتباط با شاملوئیست­ها جز دروغ و چاپلوسی و تفاخر و تعفن در درون آدم چیز زنده­ای باقی نمی ­گذاشت! با شاعرشان هم همانگونه رفتار می­کردند که در دوران خلافت عباسی و دربار سلیمان نبی رفتار می‌شده! عده‌ای علناً خاکسار می‌شدند، خودشان را با رویت شاعر یا شنیدن صدایش که بمی ِویژه و شناخته‌شده­ای داشت به نهر آب کرج می­انداختند و اگر بر و روئی و میانی داشتند همین ناقابل را (استخفرالله) و باصطلاح جیرینگی نثار نمی‌کردند!

نتیجه­ی همین تقبل هفته­گی ِ نثارافشانی:

روی ِ من زرین ز عشق ِ یار ِ سیمین بَر رسد
بَهر ِ معشوق ِ نصاری هم ، نثار ِ زر رسد!


و خداوند دروتخته را خوب به‌هم چفت کرده بود که بانی و کلاید به کار خود برسند! و آزادی‌های یکدگر را رعایت نمایند! یک زندگی سوپر انتلکتوال سنتی فئودالیستی ِ پاریزین بر اساس این پروگرام ِ پیش‌رفته ِی ِ تقسیم کار اجتماعی:

یکی:

نگیرد زر جوانمرد از پی ِ نام
بگیرد با سبد ، کفتر از این بام!


دگری:

کانی که کَنی ، ز بهر ِ گوهر
سنگ­ات دهد اول، آنگهی زر


و بر اساس مصاحبه‌ای که بعد از فوت جوانمرد انجام شد معلوم گردید لیلی جهت کندن کان ِ ذوق شاعرانه‌ی طرف حتما کلنگ رمانتیک‌اش را مورد استفاده قرار داده است و طبق اعتراف خودشان با دستانی از سوال و عسل زده به چشمه­ی شعر ِ آق بزرگ و بدین معنی که شیطونی‌های استاد ِ عاشق‌پیشه و..

متحوای این کیسه ، خون و خاطره­ی قهرمانانی روستایی و ساده­­لوح و زودباوراست که مثل کودکان به آبنبات شاعرانه­ی رهگذری قدیس­نمایانده شده فریب می‌خورند. یا آنان که می­گویند نه، تا به یکی نه گفتن به قدرت وقت سرنوشت خویش را بسازند، آنان که به چرامرگ‌خویش آگاه نیستند زیرا سخنگوی آنان چرا زیست‌ ِخویش ندانست. اما این سنگدلی میراث پدری بانوی کلام معاصر نبود، نه ! آنچه از چهره­ی جوانی او به یاد دارم دخترکی از خانواده­ی ارمنی­های مهاجران فقیر جنوب روسیه بود که بقچه برداشتند و به جنوب در جستجوی کار سرازیر شدند و از سرزمین باختر سر برآوردند. تجارت دوربین روسی اولین درآمد این خانواده بود. دخترک مثل همه اقلیت­ها برای جدا کردن حسابش از شیعیان به پیانو و حتما مشق ِ فورالیز بتهون متوصل شد. توی عکسی که با مرشد دارد دختری­ست که اصلا به خواب هم نمی بیند طرح­های نامرادی بریزد. نه این سنگدلی در جان کودکانه­ی او نبود و به قدرت می‌توان گفت همنشینی با مرشد معاصر او را به چنین روزی انداخت یا وحشت از تکرار ِ نیمچه‌گرسنگی­های گذشته. نان و حلوای ارده خوردن­ها در خانه­ی پشت باغشاه و سرگردانی­ از این خانه به آن خانه­ها! ولی عاقبت کار شاملو کمی گرفت، گره­ی کار توسط چند واسطه و تقاضانامه و میانجی به دفتر ابرمرشد حل شد. اوضاع مرشد در مرشد بود و هست. البته مرشد شانس دیگری هم داشت و آن این که پدرش شاعر نبود بلکه نوع دیگری از مرشدی را برگزیده بود٬ سرهنگ ارتش بود و بدین ترتیب نمی­شد استعداد او را بحساب پدرش واریز کرد و بی‌ذوقی‌اش را به حساب خودش. را نفس‌اش را به حساب رقابت و چشم و هم‌چشمی. اگر مرشد همه­ی قلق کار را از علی اسفندیاری کپی می‌کرد باز هم کسی به روی مبارک نمی‌آورد بخصوص این‌که در مکتب نظامی ِ پدر، با وجود استعداد غریبی که در پرداختن کلام داشت نفساً نظامی ِ والا­فطرتی بود با این فرق که سرهنگ ترکان ِ مخالف آذربادگان را بع سزای اعمال نکرده می‌رساند و پسر با پیچ و تاب طتاب شعرحمیدی شاعر را بر دار می‌کرد ، هیچکس را نمی توانست بالاتر و با شعورتر از خودش ببیند. تنها با کسانی دوستی را ادامه می داد که از او تمجید کنند. او درست خودش را شکل پدرش سرلشکر ِ کار خودش می‌دانست و با ادبیات بسیار نظامی برخورد می‌کرد. در عین حال مردم‌شناس و فرصت‌شناس بود و می‌دانست با هر کسی چطور صحبت کند. اگر لازم می‌شد می‌توانست در لحظه گریه کند یا قاه‌قاه بخندد. آکتور زبردستی بود مثل همه مرشدان. اما خنجر و خاطره‌ی خردسال این دختر ِ سخت‌دل شده سالها از چنین تناوری تعلیم شعر و غزل عاشقانه گرفت و در نوع خود نظامی دیگری از کار درآمد که سالی یک لبخند را به زور تحویل می‌داد. سالها پرده‌ها را کشید که نور آفتاب به درون خانه نتابد. چون گوری تاریک زیست در دلهره­ی بی‌وقفه و توهین و تحقیر ِ شاعر خویش! شاملو حتا اجازه­ی حرف زدن به او نمی‌داد. شاملو به فرزندانش هم اجازه­ی حرف زدن نمی‌داد. او دیکتاتوری مطلق بود و هیچ اشتباهی را نمی‌بخشید. حتا اشتباه حضور خودش را! اگر دو بار شماره­ای را اشتباه می‌شنیدی فریادش هوا می‌رفت! به همین خاطر اصلا عادت نداشت کسی اشتباهات او را به او گوشزد کند ولی در بعضی موارد از نظر استراتژیکی از برخی افراد بطور دموکراتانه­ پرسش می‌کرد تا محبت طرف را جلب کند! از حرف‌های دیگران یادداشت ذهنی برمی‌داشت و آنها را به اطلاعات خود تبدیل می‌کرد. برخی از یادداشت‌های انتهای هوای تازه حرف‌های وی نیست اما شاعر بعدها تصور کرد نظر خودش چنین بوده‌است!

شاملو انسان دو شخصیته و مالیخولیائی بود. همیشه تصور می‌کرد می‌خواهند چیزی از او بدزدند! مرید هم توهم او را از اطرافیان دامن می­زد تا مثل اکثر مریدان ویژه دور وبر پادشاه را خالی کند و او را بیشتر و بیشتر نیازمند ِخود کند. طبابت و پرستاری ِ وی چنین انگیزه‌ای داشت ضمن اینکه از نظر نمایشی و فیلم هندی هم سناریوی موفقیت‌آمیزی بود مخصوصا جلوی دیگران خیلی به مرشد رسیدگی می‌کرد در حالی‌که اکثر روزها او را تنها می‌گذاشت! حتا زمانی که شاملو یک پایش را از دست داده بود در خانه اکثرا تنها بود و برای باز کردن در خانه روی زمین می‌خزید اما به تکمه برقی نمی رسید و میهمان پشت در بسته ساعت‌ها می‌ماند و راه بازگشت به تهران را پیش می‌گرفت. موضوع پارانویای شاملو با گذشت زمان کاهش نمی‌یافت بلکه بیشتر می­شد. سردمدارانی از کانون نویسندگان که بعد ها معلوم شد علناً برای رژیم جاسوسی می‌کنند آن زمان فرزندان شاملو را جاسوسان جمهوری اسلامی معرفی می‌کردند و فاصله را بیشتر و بیشتر می‌کردند!


یکهفته­ مریض بودم. وقتی آدم نمی خواهد واقعیت را بپذیرد مجبور است خودش را به مردن بزند. همین.

باید همه فیلم را از اول توی آپارات ذهنم مرور کنم. پدر تازه مرده است و جهانی عزادار اوست و من عزادار این جهان مسخره. جهان سوگوار اوست و من سوگوار جهان. جهان جنازه­ی او را تا گورستان تشییع می کند و من جنازه­ی این جهان را تا گورستان این زندگی ِ پر نیرنگ می برم . جهانی که در آن درخت‌ها هم مثل شعرها دروغ می گویند و انسان مجبور است برای زیستن به هزار شعبده­ی کثیف متوسل شود. حتا به فروختن کتاب شعر و آیات و اوراد امید ساز متوسل شود. آن شب دخنر سیاه پوش ِ آن وقت‌‌ها را در خواب دیدم. در لباس رنگارنگ تابستانی‌اش زیباتر بود. کنار گورستان نشسته بود و به ره گم­کردگانی اوراد قبور می­فروخت. غول آن زیر میزی و چراغی داشت و در همان تنهائی ِ گورستانی که انزوای اتاق کارش را ماننده بود مشغول سیگار کشیدن و نوشتن. سوسک‌های سیاه قبرستان روی کاغذهایش رژه می‌رفتند و او می‌خندید. دیگر عصبانی نمی‌شد. فریاد نمی‌زد. دیگر فرمایشات نظامی نمی‌فرمود. حرف‌های گنده‌گنده نمی‌زد. فحش نمی‌داد. تمسخر نمی‌کرد و به دیگران پرخاش نمی‌کرد. او دیگر غروری نداشت ، فروتن بود و به انسانی وارسته می‌مانست. به انسانی دوست داشتنی که عافیت می‌شناسد و قدر می­­داند. او دیگر شبیه شاعر در آستانه­هایش بود. شبیه شاعر ِ لبخندی مشترک ، که هنگام زندگی ، دردی مجرد بود. مجرد مطلق چون مرگ، اما این شاملوی رنگ پریده که از شکاف سنگ لحد کاغذپاره بیرون می‌فرستاد. همان شاعر آرزوهای من بود، غرق رضایت و بی­نیازی ، حتا سوزن گرامافون برایش مهم نبود حتا کتابهائی که به آنها نیاز داشت نمی‌دانست کدام فرزند برومندش در کدام سمساری به حراج گذاشته است! نفهمید ساعت مچی‌اش کجاست! پای مصنوعی‌اش را نفهمید دقایق اول رخت بر بستن از این سرا چه عزاداری مال خود کرده است. کار پچپچه­های ملکه و عسگرپاشا و امضا گرفتن­های فراوان از استاد را نمی‌دانست و نمی خواست بداند به کجا کشیده است. حتا سوسک ها را از روی صفحه کاغذ کنار نزد. گفت:
من در زندگی شاعر مرگ­ها بودم و برای مردگانی چون تو سرودم
و اینک شاعر زندگی هستم چون زندگی آزادم و برای زندگان می‌نویسم.
برای همین اسکلت­ها.

آخرین شعرش را به من داد. کاغذی خالی بود. گفتم:
زیباست. زیباترین شعر توست. پر از تصویر و تصور ِ محض . صاف و بی­غش و ناب. دانایی ِ کل و عشق تمام. پیام آور آنچه انسان باید باشد. چیزی همتراز ِ همین سوسک سیاه و من و این دم. نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر. باندازه و تناسب ممکن. در مرزهای حقیقت و رویا. به ساده‌گی ِ رقص ِ حریری ِ عشق، عشقی که سرودش کردی پرطبل‌تر ز مرگ. مرگی که سرودش کردی در فرصت ِ محال ِ دوستت‌می‌‌دارم.


کسی از بالا به زاری گفت:
دیگر شعرها را نمی‌خوانند چون آنها را خواهند زیست! چه مصیبتی برای شعر و چه نفسی برای شاعر! بار این مسئولیت کذایی، این شنل کذایی، این خوود و زره و جوشن کذایی، این باد دماغ و تاج ِکذایی، این بار امانت ِ تقلبی و مضحک ، این شهادت و شهامت الکی، را برداشتن. چه نقشی است این صورتک ِ راهنمای ِ توده­ها و چوپان گله­های گمشده را برداشتن و همزمان صورتک ِگله­های گمشده را برداشتن. راه غلط بود. کج راهه بود. زیستن برای شعر نبود!

آن شب برای نخستین بار کشف کردم پدرم را دوست دارم و برای نخستین بار دلم هوای او را کرد. با این نیاز غریب و قریب در درون خود بود که برودتی بر پیشانی خود حس کردم عرق سرد و ناشناخته­ای بود.


آیدا را اما هرگز نبخشیدم شاید او را هم بخشیدم که ساعتهای عاشقانه را در این عمر کوتاه و فکسنی به دقایق کینه و اضطراب می‌انداخت. سرهنگ شاملو را نبخشیدم که بجای محل تولدش دماغ فیل را نشان می‌داد. ساعاتی که آدم می توانست جلوی پدرش پایش را توی آفتاب دراز کند به دقایق خسته کننده­ای که آدم جلوی شاعر ملی‌اش باید چون میهمان چنگیزخان مغول دست و پاهایش را جمع کند تبدیل می‌کرد. نیاز با هم بودن در من و پدر می سوخت اما ساعت دیدار موقت بود. انسان چیز عجیبی‌ست. رویاهایش خیلی طولانی تر از درازای قبری‌ست که در آن خفته‌است. به شمردن تعداد رویاهایش نمی رسد که دنگ دنگش را می‌زنند. این همه ریخت و پاش در هوا می‌ماند. معلق و خواب زده و مثل غباری آرام آرام روی اشیاء می نشیند و اشیاء آرام آرام مالکیت شاعرانه را به مالک جدیدی می‌بخشند و شخص دیگری افسار این خیش خسته را می‌کشد. جهان با شاعر و سرهنگ ادامه می‌دهد. آن شب برای نخستین بار کشف کردم پدرم را دوست دارم. برای نخستین بار دلم هوای او را کرد.

با این نیاز غریب در درون خود بود که برودتی بر پیشانی خود حس کردم عرق سرد و ناشناخته­ای ، ناگهان دریافتم او  برای همیشه،  برای همیشه مرده است.

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.