www.poetrymag.info
همه چيز راز است
رضا شنطیا
تقديم به امير حسين كابلی
كه پيراهن ياس
را از تنم در آورد!
وقتي كه ياس
پيراهنم را اتو نكرده تنم كرد
بي آنكه
دستی به موهام
حتا به
شانه ام
در كوچه های شعر ولم كرد
تنها شب در خيابان بود
و داشت ساعت را به نيمهاش مي رساند
من عقربهی پازيگوشی بودم
كه در هيچ صفحهای
بند نمی شدم
نُت های غم انگيزم را در فضا میپراكنم
و تو تنها حُباب هايی چند میبينی
كه توی هر كدامشان
دختری نشسته
كه جز زانو
كسی را برای بغل كردن
ندارد.
حالا كمی كودكی كن با من و با من از
روی دختره اينجا نشسته، گريه میكنه، زاری می كنه، از برای من... چهار بار و هر بار
چهار مرتبه بخوان. در اين هنگام گربه ای را روي ديوار خواهی ديد... بعد با خودت
مي گويی ديوال بهتر است و از اين به بعد ديوالز خميازه
میكشند و تو صداي تك تكِ
آجرهايش
حتا آن كه هنوز به
مدرسه نمیرود
را میشنوی!
میشنوی؟
اين صدای من است كه دارم به تو مي
گويم دوستت دارم
( آرايش آرامشت به
هم میخورَد )
در اين گوشهی صفحه هم
اجازه مي خواهم تا برايتان آوازي
بخوانم
كه از حوصلهی اين شعر خارج است
و البته خودم هم حوصلهی آن سالها را
ندارم
از آن سالها حالا
تنها حباب هايی چند مي بينم
كه توی هر كدامشان دختري نشسته’’
و به اين ترتيب من عاشق مادرتان
می شوم
و اسمش را هم روي تنها كوچه ي بي
انتهاي شعرم میگذارم.
حالا ديگر برويد بخوابيد
و قول بدهيد
كه از راز اين شعر
با كسی حرفی
نمیزنيد!
|