شینمای نمایشی

 
شینما

اثر علی عبدالرضایی و افشین شاهرودی

 

نمایش شینمایی

 
 

 

 

 

 


علیرضا محولاتی

 

 

 

 

 

قواعد بازي به سادگي جزئي از خود بازي اند

 آنها جهاني محدود و نمادين مي سازند  درست  به مانند

 جهان محدود بدويان با خدايان , مراسم ها , آرايش ها  و مبادلات  نمادينشان.

                           (امین قضایی ، مقدمه ای بر کتاب ، " اغواگری"  نوشته­ی ژان بودریار )

 

1.  قاعده ی بازی

شینما یک بازی است، یک بازی که از گزیده شدن فرار می کند و باز به انتخاب کسی در جایی در می آید.شینما می تواند همینجا در همین متن نوشته شود و ادامه پیدا کند.متدی که برای خوانش آن پیدا می کنم ،متدیست با نام شینما .و ابرروایتی بر خودش، شاید سعی بر این باشد که همه چیز بر علیه هم شوریده شود . درست در موقعیتی که هر کسی  در جایگاه وانمودگی خود قرار می گیرد. هرمتنی که روبروی ماست مدام خوانده می شود و هر خوانش از آن یک قاعده را به دور خود می حصارد. ولی شینما خوانی در موقعیتهای گوناگون سعی می کند از قاعده های قبلی قاعده زدایی کند و به آن تن در ندهد.و در اینجا هم بار دیگر با جهانی روبروئیم که علاوه بر شکستن قواعد متنی با ارائه ی بخشی از آن به عنوان تصویر ، برای فرار از شکل متافیزیکی نوشتار که در سرتاسر ادبیات جهان تکرار شده است ، تلاش می کند خود را به مثابه ی تئاتری متنی و حتا در جاهایی دراماتیک  ارائه کند . به طوری که در جاهایی دیالوگِ نبوده ی ِ ادبیات ایرانی را فریاد می زند.دست و پای هر خوانش بر خودش را در خود ِ خوانش ها کاملا باز می گذارد و در خوانشی خارج از قبلی دست به نفی آن می زند.در دسترسی به یک قاعده ی خاص در متن به هر صورت ممکن، درهر حال دچار نقض خود می شویم ،شاید بهترین راه برای حل این مساله پذیرشی باشد که از جانب هگل هم روزی انجام شده بود ،هگل برای گریز ازاین ناسازه ها به تراژدی ابدی جهان بشری تن می دهد ،او به این تضاد ابدی معتقد نمی شود ، نه به مطلقیتی شاعرانه و رمانتیک تن می دهد و نه به شکلی ایده آل به آینده ای خیال پردازانه دل می بندد . او کلیت مساله ی شناخت را در قالب ضرورتی حاکم بر آن به حوزه ی ادراک وارد می کند. حل این ناسازه ها را به بینهایت وامی گذاریم. متن شینما از همان شروع طرح ِ جلدِ خود، ذهن را با یک سقوط مواجه می کند .چه بسا این سقوط دیگر نا گهان ِ خود را از دست داده است ،سقوطی که دیگر علاوه بر حضور شی واره ی  دو پایی که بر روی هم قرار گرفته اند ، بار سنگین هبوط را بر دوش می کشد.قاعده ی قبلی حضور شکسته می شود دیگر تصویر دو پای ِروی ِهم ،کارکرد معنا شناسانه ی خود را از دست داده اند .در نهایت آرامش رو به افولند و فقط برای چندی در یک توقف مانده اند ،و این جا همان رویکرد شینمایی اتفاق می افتد .   پاهایی که در آگاهی ِ سوژه ی شناسا به حالت توقف در می آیند ، و سقوط را به لحظه های بعد موکول می کنند.تضمینی نیست که این لحظه ی ِ بعد چه زمانی خواهد بود زیرا دیگر اهمیت خود را از دست داده است و تبدیل به یک  دورِ حرکتی ِ ثابت شده است.تصویرِ دو پا با گزاره ای که می خواهد یا لااقل سعی می کند معرف شروع چیزی باشد ،کجای ِفضای ِاین عکس را پر می کند ،آیا گزاره ایست مستقل که در گزاره های بعدی ردی از آن دیده نمی شود ،یا تصویرِ ادامه ی عکس است که در عکس های بعد هم تکرار می شود ،و شاید هم یک دیالوگ یک طرفه را مد نظر دارد ، رفتارِ این متن پیچیده است . به طوری که با یک سری سیگنال های از پیش تعریف شده نمی توان به سر وقتش رفت .بلکه باید در جریان ِ با آن همراه شد ،و حتی برای رو دست زدن به آن نوشتاری تازه را خلق کرد. حال اگر کلیت این قضیه را به عنوان امر وحدت گونه مد نظر قرار دهیم ،با دو رویکرد متضاد روبروئیم 1. در یک گزاره ی نوشته شده باید از ابتدا تا آخر این گزاره خوانده شود 2.حال آنکه در مورد تصویر ایجاد شده (هر چقدر هم فرار باشد )کلیت آن بدون تغییر جایگاه بیرونی خوانده می شود. این اولین چالش شکل شناختانه ایست که در قالبی با نام شروع ِ متن به وقوع می پیوندد . همجواری متناقض نمای عکس وآنچه سعی در تو ضیحش دارد.اما گزاره ی زیرین عکس همانندِ نقاشی ِ این یک چپق نیست (رنه مگریت) که میشل فوکو به ظرافت هر چه تمام  به آن پرداخته است ، سعی در توضیح چیزی که نیست دارد ، "رفته بودیم شینما    شینما معاصر     گوش تا گوش آدم بود..."  . این گزاره دروغ می گوید برای اینکه راست گفته باشد . از ترفند بلوف برای کشیدن عکس از حاشیه به مرکز استفاده می کند . صحنه خالیست  ،حال آنکه آنچه نگاشته شده است ، توضیح ِ برعکسیست که عکس ِدر حاشیه رفته را  در جایگاهی جدا از فقط عکس بودن قرار می دهد . ویا شاید این عکس باشد که با حضور تصویری خود سعی در حاشیه زدایی از گزاره را دارد .و یا شاید هم اصلا ربطی به یکدیگر ندارند و فقط سعی در اثبات حقانیت خود دردو جایگاه متفاوت دارند .به هر حال این نشانه ها طبق قاعده ای که مشخص نمی شود در برابر هم دائما در حال بازی هستند . و این ها هر لحظه که با خواننده روبرو شوند ،او را هم روبرو می کنند،و در رویارویی با یکدیگر هر لحظه بازی جدیدی را به همراه می آورند با قاعده هایی گوناگون .

مرکزـ متن:   من درست آنجائیم که به ذهن تو خطور نمی کند، به محض اینکه به ذهنت خطور کند دیگر آنجا پیدایم نمی کنی چون من همیشه آنجائیم که به ذهن تو خطور نمی کند.

 

 

مر کزـ متن؛ همیشه ما را به جایی که نیست دعوت می کند ، اینطور به نظر می رسد که هیچگاه از ابر روایت بودن خلاصی نخواهیم داشت ،گاهی اوقات این احساس به ما دست می دهد که حقیقت متن را در جایی پیدا کرده ایم ، بر عکس این نقطه ی اتکایی که گاهن به آن می رسیم نشانگر ِ نبود ِ حقیقت در دنیای بیرون از راز است . مرکزـمتن ،یکی از قاعده های بازی ِ شینمایی است ،که دائما جایش را عوض می کند و از مرکز به حاشیه ، از حاشیه به مرکز ،از مرکز به مرکز و همینطور می رود تا ...« لطفا از لهجه های خودمانی  کناره گیری کنید ! چرا به فکر روحیه ی حرفها نیستید؟ آنها فیلهای بیشتری به هندوستان فرستاده اند. به رفت و آمد بین دو سه عادی مشغولند.» و در ادامه می رسد به «وقتی تمام شد هر چه گشتم نبود».روحیه ی حرفها فقط رد پایی از خودشان به جا می گذارند و سریعن در ادامه محو می شوند و حتا اثری هم ازشان باقی نمی ماند،که البته چنان زیرکانه این کار انجام می یابد که متن با اغواگری هر چه تمامتر این کنش را از چشم پنهان نگاه می دارد.چرا که ما را هم داخل در این بازی کرده است،و قاعده های آن را با گسست از ابرروایت بیرونی در ما استنحاله کرده است و مارا نیز همزمان با خودش در یک وضعیت ِ ناب ِ جدا از روبرو وپشت سر قرار می دهد . حرکت متن را می پذیریم ،چرا که به قول پیکاسو این حل ناپذیری حقیقت است که سوژه را به دنبال آن می کشاند می رویم که رفته باشیم حتا اینقدر قاطعانه نمی توان گفت که آیا هم قاعده با حقیقت متنیم آیا بازی های متنی که به مثابه ی حقیقت سیال آن بر ما روی می دهند ، خود حالا مبدل به بازی نشده اند،با رویکردی چنین رادیکال حتی زمان حضور در این بازی و یا قطعیت ِ بودن در آن هم به یک تعویق مبدل می شود ، و با جرات می توانم ادعا کنم دیفرانس دریدایی را هم پشت سر می گذارد . بازی های به تعویق اندازنده هم ، خود به بی نهایت موکول می شوند و در نهایت فقط یک امر سیال یا بهتر است بگوییم یک سیال باقی می ماند ،که دیگر اصلا یک امر نیست که پیچیده باشد. آنچه روبروی  ماست ممکن است به قول میچیو کاکو در کتاب« ابرفضا» درشش بُعد دیگر هستی در حال حرکت باشد. به هر حال این ادعای ده بُعدی نه رد می شود و نه من قدرت اثبات آن را دارم.

 

 

شینما در بخشهای مختلف متنی که در آن جا دارد ، عکس یا گزاره ، با جسارت هر چه تمامتر تمام پیش فرض های ذهنی  انسان را دوباره مورد خوانش قرار می دهد و با آنها بازی می کند ، بازی با این قاعده های نهادینه شده در ذهن انسان شرقی به راحتی قادر به سرکوب ِ تک تک گفتمان های قدرتمند حاکم بر این پیش فرض ها است ...

 

آنچه همیشه در نظرمان به عنوان امر زیبا مورد اعتماد بوده است چیزی جز یک پیوند اخلاقی با گذشته ای پوک نیست ،و هنگامی که به خالی بودن ابژه ی معنا در هر دنیای به مثابه ی یک متن پی می بریم ،آنجا که همه چیز حتا بازی های متنی هم موم دست بازی های ریشه کرده در بی نهایت هستند ، آنگاه تمام معیارهای سازنده ی امر زیبا نتایج خود را به بی نهایت موکول می کنند .

 

 

 

                                                    هقیقت دروق بود

                                                     لطفا غ را از سر کوه ق بردارید

                                                   در ظهر دیگری بگضارید

                                                  که از این بالا

زندگی یعنی

                                                                         همین حالا

 

یعنی

 

           بیهوده یعنی عبث

 

تمام پیش فرض های ذهنی ما از گزاره های زبانی تشکیل شده اند ، تنها گزاره های متقابل قادرند قدرت آن را خنثی کنند.

 

 

 

2.نمایش شینمایی در حاشیه ها

 

آنچه در حاشیه قرار می گیرد ، بواقع در حاشیه نیست ، سطرهایی که در شینما حاشیه نشین شده اند آن را به نمایش گذاشته اند. درست حاشیه بودن آنها علیه تصویر گرایی عکس ها اقدام می کند . ما اینجا با نمایشی بی تصویر مواجه ایم ،به خود نمایی عکس ها اعتمادی نیست ، آنچه در حاشیه ها اتفاق می افتد ، تراژدی عظیم عدم حضور دیالوگ بوده است. آنچه در فرهنگ سنتی قرنهاست مبدل به مونولوگ شده است .سنت همیشه مونولوگ است . همیشه فقط شنیده ایم ، چرا که جواب متقابل در فرهنگ ما هیچ محلی از اعراب ندارد . ، انسان  مجبور به تک گویی با خودش  است ، حرف تو بازنده است،حالا هر چقدر هم حاوی  بازی های حقیقی باشد .

 

چی ؟ اسمشو حتی نشنیدم

اونجا جایی شبیه اینجا هر جا همه جاست

برو ببینم بابا!تو دیگه کی هستی از کجاش پیدات شد

من که از جایی نیامدم همیشه اینجا بودم. هنوز به تماشای کاری که دارم انجامش نمی دهم مشغولم !

 

 

اینجا دیگر دیالوگی باقی نمی ماند ، فقط یک بلوف فرمالیستیست. چینش کلمات به شکلی که حضور دیالوگ را به ما نشان می دهند ، چیزی جز یک توهم نیست .آرزوی نشستن به دیالوگ ، که حتی به گونه ای  در درام ایرانی هم اثری از آن دیده نمی شود . در حاشیه نشینی بخشی از متن دو حالت فرمالیستی در روبروی یکدیگر قرار می گیرند ؛ 1. فرم دیالوگ وار بعضی از حاشیه ها   2. و در تناقض با آن ، به حاشیه رفتن این دیالوگ. اصل قضیه در بالای این زیر نویس ها اتفاق می افتد . فقط گاهی زمزمه ای در حاشیه شنیده می شود که درست مانند مصداق بیرونی اش در جامعه ؛توجه زیادی را به خود مشغول نمی دارد . حاشیه ها در شینما به نمایش گذاشتن محافظه کاری ذهنیت سنتیست. و در همینجاست که من نام ِ نمایش شینمایی را بر روی آن می گذارم . از لحاظ این قابلیت ؛ حاشیه ها در شینما ، با چشم به راه گودو اثرِ ساموئل بکت پهلو می زنند. نمایشنامه ای که با زیرکی هر چه تمامتر مخاطب را وادار به اعتراف بر ابزوردیته بودن زندگی اش می کند . چشم به راه گودو پوچی زندگی مدرن را به نمایش می گذارد ، نمایش شینمایی محافظه کاری ِ ذهنیت سنتی را نشان می دهد،که دیالوگ های خود را با حاشیه روی نابود می کنند.  نمایش شینمایی در اینجا کار خود را آغاز می کند. 

 

 

درام ، تمام عقده های سرکوب شده برای دیالوگ کردن است ،حتی دیالوگی درونی با خود ، برای حرف زدن ،برای ایجاد یک گفتمان و حتی نقد گذشته ،و برای خلق جهانی نو به مثابه ی یک متن ،درام یک عقده است که خود را در هذیان گوئیهایش توجیه می کند ،حاشیه ها هذیانند ، با مرگِ دست فروش رویای آمریکایی همیشه به صورت یک رویا باقی می ماند ، حاشیه ها در شینما، رویای ایرانی اند ، هذیان وسر گیجه در  آنها خوابی طولانی را برایمان رقم می زند، با این تفاوت که حاشیه ها در درون خود نوعی سوبژکتیویته ی انتقادی را حمل می کنند .

 
 


 

 

ولی نه نشد. بهتره بریم سر اصل مطلب . این اراجیف رو واسه این قلمی می کنیم که:

1.                                                               شینما ژیر نویس داشته باشه

2.                                                               برخلاف قدیمی ها، تو کار ما الهامی در کار نبود.  وبعضی ها اومدن و رفتن اما دریغ از یه جو الهام.

 

نمایش شینمایی همیشه سعی در قضاوت داشته است . ناسازه ی بنیادی روشنفکریست. روشنفکران ِ عقیمی که قادر به ارتباط با جامعه ی بیرون نیستند . خود را در حاشیه ها و زیر نویس ها پنهان کرده اند ، و فقط گاهی یک نشانه ی بی معنا با هفتی که از یک سطر سر بیرون می آورد ، از گفتمان آنها سر در می آورد . باید بتونی هی چپ و راست دروغ بگی . آنها حتا رغبتی برای داشتن دیالوگی بیرونی ندارند ، می خواهند حرف بزنند و در حاشیه بمانند .

وظیفه ی دیگری که حاشیه ها به دوش می کشند ،نسبت آنهاست با آنچه بالای آنها قرار دارد. چیزیست شبیه نسبت عکسها با متننوشتارهای کنار آنها ، با این تفاوت که حاشیه ها با استفاده از ایده ی فاصله گذاری (Idea Of Detachment)  خود را تبدیل به یک ابر روایت می کنند . و از متن فاصله می گیرند . اگر چه  گاهی با یک هفت بیرون زده از حاشیه ها ، با یک بلوف، به سطح بالایی می چسبند.

 

دوستی یک سر دبیر و اشتباه یک مجله فیل ما را به هندوستان فرستاد

 

 

شینمای نمایشی در متن-عکس

 

تصاویر دیگر یک نمایش نیستند ، با خود خواهی از حالت دموکراتیک زبان فرار می کنند ، آنها شینمای نمایشی را شکل می دهند ، آنجا که شینما خود بر سر روایت خود بر می آید و نوعی محدودیت را برای تخیل آزاد به وجود می آورد . درست به مثابه ی یک کلیپ تلویزیونی که موسیقی چسبیده به آن را برای بیننده تفسیر می کند . تصاویر در مبارزه ی با حاشیه ها از دیالوگ کردن آنها جلو گیری می کنند . و ذهن را مجبور به تبعیت از خود می کنند . تا دلش به هر جا که خواست نرود . متن – عکس ها در هر جایی از صفحه ی کاغذ دخالت می کنند . یا با استفاده از فلش یا با استفاده از خطوطی کج و معوج ، خود را در ذهن ِمتن زور چپان می کنند . در اینجا یک ناسازه ی دوگانه شکل می گیرد ، منش دموکراتیک شینما ی متنی در واژه ها ، حرکتِ دیکتاتور منشانه ی عکسها در طول سطرها و دخالت نابجای آنها در همه جای متن .

 

هر چند که چرخید زمین دور خودش ، ماه سر کوچه و برزن به هوایی که بگیرد

خبر از معنی ، بی معنی بود

 

یک چنین گزاره ای به شکلی هنجار گریز در متن اتفاق می افتد ، و هنوز عرض اندام نکرده عکس زیرین آن با یک فلش بی ربط در شکل گیری و شیوه ی روایت آن دخالت می کند . یا مثلن گزاره ای که از همین عکس بیرون می زند ، در صدی از آن در شیوه ی روایتی عکس به دام افتاده است ، این قسمت از متن ویروسی شده است.

­متن ِ ویروسی شده:

یعنی آن قایقی – کسی باید بیاید( نجات دهنده در گور خفته است      فروغ فرخ زاد(

 

عکس ها به مثابه ی معیارهایی اند ،که هنوز بخشی از گفتمان های هنجارگریز عصر جدید را تحت الشعاع خود می سازند .شینمای نمایشی بخشی از این وضعیت است .

 

یعنی آن قایقی        که آدمی را از آب گرفت     کاغذی بود ؟

کسی باید بیاید   و این کاغذ را که معنا نمی کنند    معنا نکند

 

شینما در کلیت خود ذهنی پیچیده را به همراه دارد ، ذهنی که به هیچ جایگاه سانترالی اشاره ندارد ، و به صورت سیال به هرسمت که می خواهد حرکت می کند ، به صورتی که امری نا متعین را در همه جای متن بوجود می آورد ، برای هیچ جای این متن یک مطلقیت ثابت نمی توان در نظر گرفت . حتی عکسهایی که به زور خود را به خورد ذهن می دهند ، از اساس خود را نفی می کنند . طوری که دقیقن عکسها بر علیه دیکتاتوری نوشتار لغوی بر می خیزند . و همه چیز را بر عکس می کنند . متد شینمایی همه چیز را می خواند . وضعیت تصویری = امر آشکار ، وضعیت متنی = امر هنجار گریز، وضعیت حاشیه ای= امر پنهان. با باز خوانی گفتمانهای سنتی ، ارزش متافیزیکی آنها که در تمام فلسفه و ادبیات جهان ریشه دوانیده است ، متزلزل می شود . آنجاست که یک جسم که به صورت شخصیت در آمده است  ، به پوکی خود آگاه می شود (Hollow Men) . شینما به هر سو می رود و می خواند ، در ترکیب با متون مختلف در می آید و با آنها بازی می کند (Intertextuality)  .  

 

و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد  (فروغ)

 

و این منم ... زنی ... در کار نیست(شینما)

 

ذهنیت منظم مدرن به حالت یک کمدی در می آید ، این نظم آنقدر تکرار می شود ، آنقدر هست که مانند سوار سرگردان سوژه ی متحرک در بطن خود را گمراه می کند ، شکل نوشتاری شینما دچار یک سر گیجه می شود . هر تکه ای از متن هر وقت که دلش می خواهد ، از هر کجای متن سر در می آورد . دیگر یک ساعت منظم در یک برهه ی زمانی خاص روی نمی دهد . زمان و مکان معنای بازتابی خود را از دست می دهند . همینجاست که متن به صورت یک تراژی –کمدی  تغییر شکل می دهد