نگاهی به   ( فرشته خانم )  بکتاش آبتین

علی صیامی

 

من نه منتقدم و نه ادعای آن را دارم. مخاطب آثار هنری هستم. گاهی اوقات نسبت به اثری هنری که مرا به شوق یا به آزار برساند, می واکنشم. مطلب زیر یکی از آن واکنش هاست.

علی صیامی

هامبورگ/ مارس 2006

 

شعر (فرشته خانم) بکتاش آبتین در مجله‌ی شعر منتشر شده است

 

 

به نظر من, زبان بکتاش در این شعر, همخوان با ذهنش است. شاید واژه ی ذهن در این جا  رسا نباشد و بهتر است از نگاه ِ او بگویم. در اینجا منظورم از نگاه, بینش و دیدگاه نیست. منظورم چشم است که به مانند میکرو دوربین های فیلمبرداری در پزشکی از میان رگ ها ی بدن عبورمی کند و آن " درون" را بر مانیتور می آورد. گویی این دوربین, بدون آن که از قبل برنامه ریزی شده باشد, به دنبال عامل های" درد"ی است که بیمار- انسان- سال ها از آن در رنج است. گفتم عامل ها, برای آن که چشم های دوربینی ِ  شاعر به سوراخ سنبه هایی متفاوت سر می کشد, اما نه سرخود, بلکه از روی آگاهی غریزی و انتخا بی. تصویرهایی که بر روی مانیتورِ فرضی ما کنار هم چیده شده اند, حرف و یا واژه ای اضافی را در, بر و کنار خود ندارند.  

 

 

جوراب‌هاي دخترم را بخيه مي‌زنم

از همین جمله ی آغازین, با واژه هایی معمولی سروکار داریم ؛ جوراب, دختر و بخیه.   اما "جوراب" پا را به ذهن تداعی می کند و پا حرکت را. واژه ی دختر, هم تداعی کودکی را در خود نهان دارد و هم زن را. "می زنم" ( فعل کمکی) به کمک اسمِ یعنی" بخیه" آمده تا به آن فعلیت ببخشد و می بخشد. حواس خواننده با خواندن ِ این جمله بر " فعل =عمل = بخیه زدن" و " مفعول= جوراب های دختر"  متمرکز می شود.  . سهم حضور فاعل در این جمله به اندازه ی همان سهم ِ  حرف "میم" و صدای " اَ" یی است که  " اَم" در "می زنم" است. من ِ خواننده با خواندن   

 

                                              زنم !

 یکه می خورم. یکه ای شبیه به پا گذاشتن به لبه ی تختی یا جدول جویی, میان خواب و بیداری ام , که  به ناگاه زیرِ پا یم را خالی حس می کنم و ازخواب می پرم. " زنم!", به سرعتِ  برق به" زنم" در " می زنم" ارجاعم می دهد. شخصیتِ پنهان شده ( فاعل)  درجمله ی اول به یکباره و تمام عیار به روی مانیتورم جان می گیرد, تمام صفحه را پُر و اظهار وجود می کند.

استفاده از یک  آهنگواژه( زنم) با دوخاستگاهِ متفاوت زبانی, کاری تازه نیست.البته خیلی از کارها در هنر دیگر تازه نیستند و نباید هم باشند, زنده کردن و هستی بخشیدن به موضوع  است که هنر را می آفریند و بکتاش آفریده است. دستِ کم من اینطور فکر می کنم.(  مگر عشق موضوع تازه ای است؟ مگر زیبایی عشق در " عشق سال های وبا" از مارکز, به زیبایی بیانِ عشق در رومئو و ژولیت از شکسپیِر آسیبی رسانده است؟)  

شاعرازهمین ورودی ِ شعر و با همین چند واژه ی ساده و با همان یکه ای که از آن گفتم مرا می آگاهاند که می بایست با تصویری از زن روبرو شوم:

 

گاهي عروسكم

گاهي چند روز

   پيراهن چركم       كه چسبيده‌ام  بر تنم !

عصباني‌ام   شبيه رگ‌هاي گردن مادرم

ومي‌لرزم   شبيه هق هق شانه‌هاي دخترم !

مي‌رقصم با خودم

در آينه مي‌رقصم با اولين عشقم   كه نيست

وخاطره‌ها گريه مي‌كنند  در دامنم !

 

با خواندن ِ سطرهای بالا متوجه می شوم که با "یک زن" روبرو نیستم, بلکه با سه نسل از آن. عصبی شدن وبیرون زدن رگ ها ی مادر و لرزیدن شانه های دختر به هنگام هق هق اش. پس با تکرار روبروهستیم.

 

هزار دستانم

با يك دست كيف دخترم هستم    غذاي سوخته‌ام

با يك دست جارو برقي‌ام

و  اگر برق نباشد

تاريك است كه پاهاي بسياري درمن  روشن مي‌شود !

جاروگرم !    هزار پايم !  خدا مي‌داند چه جانوري هستم !

 اما نگو كه كثيفم  كه نيستم

  كه اگر پيراهن خوني به تن دارم

 كسي را جز خودم نكشته ام  

ونگو كه كثيفم   كه نيستم  اما ...

لخت مي‌گويم  كه درمن

هميشه آشغال‌هايي

با اتومبيل هاي تميز    دور  زده اند  !

 

تا اینجای شعر که می رسم, حدس می زنم که با شرح حال ِ روسپی ای سروکار دارم.  کیفِ دختر, غذای سوخته, روشن شدن پاهای بسیار در زن و هزارپا بودنش. می بینم که باز واژه ی "پا" بجا و به موقع بکار گرفته می شود تا شعر و زن و زندگی از تحرک باز نایستند.

 

 

بوق‌ام     اتومبيل‌ام  سرهاي برگشته بر من

                                                     منم  !

صندلي‌ام !      براي هر پيشنهادي پايه‌ام !

خيالت تخت   از راه كه برسم     تختم !

درد نمي‌فهمم    بقول تو بد بختم !

بر صورتم سيلي،  تنها صداست كه مي‌ماند

                                 جاي زخم بر پيراهنم !

 

 ماندن ِ زخم- صدای ِ سیلی بر پیراهن, پوشش زن برای حفظ نجابت, باز می گرداند مرا به چند سطر بالاتر که زن گفته است: ونگو كه كثيفم   كه نيستم.  آبتین تا انتهای شعربا امساک در بکارگیری واژه های اضافی, فعل های اضافی و حروف ربطِ اضافی به پیش می رود. نقب زدن به تاریخ, به سنت و به اخلاق اجتماعی را آبتین به یاری کاربرد بجای ِ واژه ها که هماهنگ با ضرباهنگ شعر هستند به ثمر می رساند. هرزه بودن ِ قافیه ها, کش دادن صدای آه, جیغ کشیدن ِ پاشنه بر پله ها,  هارمونیک و موسیقیایی فضای ذهنم را پرمیکند.

 

صبورم   شبيه دختر اعراب   زنده بگورم  !

و قافيه ها مثل من           همگي هرزه‌اند !

صداي آه خودش را در من   كش مي‌دهد

وچه مي‌دانم كه تو از من چه مي‌داني

 كه كفش‌هاي پاشنه بلندم

بر پله ها چرا جيغ مي‌كشد ؟     چرا ؟ ....

 

گاهي   لحظات امامزاده‌اي در من است !

وقتي گريه مي‌كنم     چادر نمازم !   مادرم هستم

به تو تهمت مي‌زنم     پدرم هستم !

وچند مشت توي دهانم   ...

كليد مي‌شود    دندان‌هاي مادرم    بر قفل دنيا

كه بر لولاي تنم  جز د ربد ري  نمي‌چرخيد    خاك بر سرم !

 

سنگ قبرم !

هميشه در شيون  زندگي دارم 

  و هر  روز

انگشت هاي مردي فاتح

فاتحه مي خواند    برتنم !

هر كه اشاره مي كند    منم !

هزار  اسم دارم    هر نامي كه مي‌شنوم  بر مي‌گردم !

مهتابم  ستاره ام   سحرم

تا صبح نمي خوابم    شبم !

وهزار اسم ديگر باز      منم !

فقط گاهي در  شناسنامه  و   در  روياي  مادرم

فرشته ام !

 نيستم  ؟ !

 

 بی اختیار و بلافاصله با خواندن نيستم  ؟ !  بر زبانم می آید:  آری, تو فرشته ای. رویای مادرت و من.

 

اما حالا که خواندن شعر را به پایان رسانده ام و زیبایی شناسی ِ شعری من, واکنش مثبت کرده است, از شاعر سپاسگزار می شوم.

اما بلافاصله فکر می کنم که این تصویرپردازی ای به این زیبایی چه می خواست بگوید؟ پس باری دیگر شعر را از زاویه ی "تفکر و اندیشه" ی مستتر در آن می خوانم. متاسفانه در این بازخوانی متوجه می شوم که آن دوربین, که در بالا از آن یاد کردم,  تنها به مرثیه خوانی و مظلوم نمایی در زندگی ِ زن, بگوییم هستی ِ زن زوم بوده است.  دقت می کنم به اصطلاح ِ کلیشه ای – اخلاقی ِ  هميشه آشغال‌هايي / با اتومبيل هاي تميز    دور  زده اند.  چنین نگاهی به مقوله ی روسپی گری نگاهی از بَن دینی و پس مانده است. آیا جوانی مجرد و یا مردی مجرد یا متاهل که در خانه ارضا نمی شود, برای رفع نیاز طبیعی ِ جنسی اش در توافق با زنی قرار گیرد و بر حسب مبلغ معینی زمان معینی را با توافق به عشقبازی بگذرانند, آشغال است؟ یعنی اگر آقای آبتین خودش بر حسب ضرورت غریزی و یا حتا تفنن, روزی روزگاری دست به جنده بازی بزند, آشغال است؟ 

من این شعر را از زاویه ی زبانی و شعریت می پسندم و آن را جزو کارهای مدرن می دانم,  اما از زاویه ی اندیشگی, متاسفانه باید بگویم که بسیار سنتی است.

فکر می کنم که بکتاش هم مثل ِ بسیاری از فمینیست های امروز ِ ایرانی, زن را مظلوم و بدبخت و ذلیل و توسری خور و قابل ِ ترحم می داند. والبته این نوع نگاه در خود همیشه با مردستیزی همراه است. و وقتی شاعری که خود از جنس مردان است و فرهنگ پدرسالاری در جامعه زا با آشغال دیدن ِ مرد مترادف می کند, اول از همه به موجودیت خودش توهین کرده است. به نظر من چنین شاعری به فردیت نرسیده است. برای روشن شدن ِ مطلب آبتین و خوانندگان این نوشته را به ترجمه ای که از مقدمه ی کتاب خانم "الیزابت بادینتر" کرده ام و در سایتِ  شهروند نشریافته است ارجاع می دهم.

 

امیدوارم در شعرهای آتی اش متن و محتوا از تضاد مدرن و سنت خالی باشد. او ظرفیت واقعیت بخشیدن به این امید مرا دارد.

 

             

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.