بدون خط خوردگی

بهزاد زرین‌پور

 

 

 

 

 

بچه که بودیم

برای شمردن دندانه‌های اسب و مشق‌های عید

از یک به راه می‌افتادیم

به صد که می‌رسیدیم

دستمالی پُر از گلهای - شاید - آبی

                                     برمی‌داشتیم

و خسته که می‌شدیم

کفشهایمان را می‌کندیم

انگار دنیا را از پا درآورده‌ایم

آن وقت ترس می‌آمد

قلم‌هایمان را بر می‌داشت

و آهسته در کنار می‌گذاشت، که نشکند...

( - نقطه، سر سطر!

با احتیاط  قدم  بردارید! )

هر گام کلمه‌ای بود

که یک‌بار بیشتر تکرار نمی‌شد

ما بدون خط خوردگی - باید - راه می‌رفتیم

( سئوال نباشد!

سر به زیر باشید و گنجشک‌ها را نشنیده بگیرید! )

و ما سعی می‌کردیم

به فکر آن‌هایی که بیرون از مدرسه عشق می‌کردند

                                                                 نیفتیم

وقتی از ترس به صفر رسیدن

                                می‌لرزیدیم

و هنوز نمی‌دانستیم

با یکی از انگشت‌ها می‌شود اجازه گرفت و

                                                       حرف نزد

چشم نداشتند ببینند

پرستوها بی‌آنکه ترسی برای سفر بردارند

از بیراهه داخل بهار می‌شوند

تا پروازشان را دوباره از صفر "برپا" کنند

این بازی تمامی ندارد، و من پایان هیچ فصلی نقطه نمی‌خواهم بگذارم!

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.