این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

شعرهایی از امیرحسین افراسیابی

 

 

 

 

سیگار و سرفه

سینه را ساز کرده اند

تا تمام شب

لالایی ِ بی خوابی را هم راهی کند

 

در حیاط ِ مدرسه ای  تعطیل

کودک ِ بی هم بازی

بازی را با خود می بازد

مسافر ِ تنها

به شیشه ی تاریک خیره می شود

و می پندارد

تک سرفه ای  شاید کافیست

تا قطار را از خط خارج کند

 

صفیر ِ سوت ِ نفس

در دهلیزهای ِ ویران که می پیچد

وسوسه ی توپ ِ تازه

عبور می کند از شیشه ی کلاس

 

 رتردام، مارس 2004

 

 

 

 

 

 

 

دوباره کفش هایت را گم کرده ای

و راه ِ خانه را پیدا نمی کنی

 

پشت ِ کدام دیواری؟

پدربزرگ گفته بود

زین ِ اسبم خانه ی من است

 

تلفن

یک ریز زنگ می زند

گوشی را بردار

می گذارم

دوباره زنگ می زند

 

شماره را روی ِ کدام کاغذ پاره

پیدا نمی کنی که ناخواناست

از دست خط ِ تو حالا

من می ترسم

 

هربار دکمه ها را قاطی می کنی

کلاه ها و کفش ها

بالا و پایین می شوند

چادرها و چشم ها چموشی می کنند

نگاهت را سانسور می کنی

کلاهت را

درست مِثل ِ آسانسورچی بر سر می گذاری

 

دوباره پابرهنه بر آب های ِ جلیل سرگردانی

و سنگ های ِ سنگ سار به پایت سنگینی می کنند

کلاهت را بردار

 

بگذار عطر ِ سینه ام

هوای ِ دلت را سبک کند

بگذار نافه ی  نافت

راه ِ خانه ی پدربزرگ را به من بنماید

 

دوباره کاغذ پاره هایت را

پاره هایت را

هزارباره کفش هایت را

گفتم هر جا که می رسی از پا در نیار

 

 رتردام، فوریه 2004

 

 

 

 

 

 

 

 

عجب روزی

اینو من گفتم

شب داشت یواش یواش می شد

که سعدی گفت

شب است و شاهد و شم

که خانوم جون از اون اتاق جیغ کشید

بچه ها اول شاش کنین

بعد برین بخوابین

 

بعد کِی بود که اِنقَد بعدتر شد

 

بس که خوابمون میاد

تلفن خواب تو خواب می شه

تو می ری بخوابی

من از خواب می پرم

دنیا اگه صاف بود با هم می خوابیدیم

 

تو هیچی نگفتی

از اون وَر ِ خط، از این وَر ِ خط

من هیچی نگفتم

از این وَر ِ شب، از اون وَر ِ شب

یواش یواش خط خطی می شد

خُرده خُرده خِر خِر می کرد

خانوم جون خوابش برده بود و

هنوز بچه ها چه ها که نمی کردند

 

رتردام، ماه مه 2002

 

 

 

 

 

 


در خاکستری ‌ترين بندرِ جهان
خانه کرده ‌باشی و پوستت
از آفتابِ پنج ‌دری
هنوز سرخ و زرد و آبی باشد

بازارِ روز
بادبان‌ هايش را گشوده‌ است
بویِ مرده ‌ی دريا از دکه ‌هایِ چوبين
در مشامِ آش ‌پزخانه ‌هایِ چاق و رنگارنگ
کودکِ از‌ياد ‌رفته ميانِ اين ‌همه باسن

هر پنج در را بی ‌بی چفت کرده ‌است و
قامتِ تو دستت را
از لا ‌به‌ لایِ کيسه‌ های باد ‌کرده ‌ی نايلون
به ‌شيشه‌ هایِ رنگی نمی ‌رساند

شکارِ مهربانِ ماهی
کنارِ کهنه‌ ی بندر
آن ‌سویِ آب‌ ها
جزيره ‌ای اگر هم باشد
در آب‌ هایِ آن‌ سوها‌ست

رتردام، آوريل  ۲۰۰۲


 



                                           برای نايومی

 
کاش آسمان آبی بود
هست
می‌ گويد
می ‌بينی که هست

آبی نيست اين
تراکم هیچ است
می‌ گويم
آبی که می ‌نمايد

با دست ‌هایِ کوچکش
سرم را می‌ گيرد
بر شانه می ‌گذارد
می‌بينم
آسمان
زمين


جهان
چه ‌قدر کوچک ‌تر است و
از فرازِ شانه ‌هایِ کوچکِ او
چه ‌قدر آسمان آبی ‌است

رتردام، ژانويه  ۲۰۰۳




از لا به‌ لایِ آن ‌چه نمی ‌دانی
ميله ‌های محبس ‌اند
يا کرکره‌ هایِ پنجره ‌ای رو به فصل
نگاهی نابينا
به ‌سمتِ بيرون کشيده می ‌شود
آن‌جا که دنده‌ هایِ لاغرِ چشم‌ انداز
و ردِّ پایِ نگه ‌بانان حتّا
پيدا نيست

تلاشِ بی‌ هوده ‌ای برایِ کشفِ توطئه ‌ای نا‌معلوم
بريده‌ هایِ باريک و درهمِ مدارکی ناخوانا را
کنارِ هم آويخته ‌است

رتردام، دسامبر ۲۰۰۱

 





با من اگر می ‌گويی
چنان بگو
که بگويی هِی با تو‌اَم
نه آن ‌چنان
که گفته ‌باشی
آه با تو بودم

می ‌بينی
چه ‌قدر وقتِ ما تنگ ‌است؟

اصلن تو اين قلم را برگير و
نخستين واژه را
به ‌جایِ من
چنان بنويس
که الف مکلاّ باشد
ب نقطه ‌دار بماند


نه آن‌ چنان
که گمان ‌کنی
بر صفحه ‌ی سپيد
جاری خواهد ‌شد

می ‌بينی
کجایِ کارِ ما لنگ‌ است؟

رتردام، نوامبر ۲۰۰۲


 

 

نمی ‌شود
هزار ‌بار هم که بگويی شد
نمی ‌شود
وگر‌نه دست در آغوشِ مرگ
در کنارِ خود خفتن
هزار بار
از مردن آسان ‌تر می ‌بود

تمامِ روز
دور و برِ تخت می پلکد
و نيمه ‌شب
انگار تشنه‌ ی عشقی ممنوع
زير لحاف تو می ‌خزد
و چنان تنگ در‌آغوشت می‌ گيرد
که نمی ‌دانی قلبِ کی‌
در کدام سينه می ‌تپد


دستِ کی
کدام در را می ‌کوبد
که هزار بار بسته ‌شد
و يک ‌بار هم گشوده نمی ‌شود

رتردام، آگوست ۲۰۰۲  






 


                                              برای ابوالحسن نجفی

آن‌چه مرا از تو دور می ‌دارد
فاصله نيست شايد
فصل است

چشم‌ اندازمان
نزديک ‌تر می ‌شود
سپيد
ناپيدا
سپيد

برفی که بی هيچ ‌ردِّ پايی
بر اين زمينِ پهناور نشسته‌
تو را کنارِ من می ‌نشاند
اين‌ همه دور و
اين‌ همه نزديک

فصل نيست شايد


سمتِ ديگری بايد باشد
وگر‌نه
اين گل ‌بوته ‌ها که زمستان
بر شيشه ‌هایِ پنجره می ‌روياند
اين گُل ‌بوته ‌هایِ سپيد
که چشم‌ انداز را تبعيد می ‌کنند

اين گل ‌بوته ‌هایِ سپيدِ يخ ‌زده‌
سمتِ ريشه ‌هاشان کجا‌ست؟

رتردام، مارس ۲۰۰۲


 



تو رفته ‌ای
آن دورها
آن بالاها
پشتِ هرچه سرک می ‌کشی
و هِی می ‌پرسی:

کی، کِی، چه‌ گونه، ‌کجا؟

اين گلِ
کوچکِ
چهاربرگ
امروز صبح
همين ‌جا
در همين باغ ‌چه
شکفت و
ديدمش


صدای شکفتنش را شنيدم
گل ‌برگ‌ هايش را لمس کردم
عطرش را بوئيدم
و نامش را؟

برایِ چه بايد نامی می ‌داشت؟

رتردام، ژوئن ۲۰۰۲


 



چه‌جاها که نمانديم و
چه‌جاها که نرفتيم و
چه جامه ‌دان ‌ها
که به ‌هر‌کجا نکشانديم

نام آن بازی چه ‌بود؟

با دست ‌های کوچکت
چشم‌ هايت را می ‌پوشاندی
پنهان می ‌شدم
کجا، در پناه کدام سايه؟
که بايد پيدايم می‌ کردی

و حالا
اين تراموا


که هِی به ‌ايست ‌گاهِ بعدی می ‌رسد

سايه هی کوتاه ‌تر می ‌شود
و درست هنگامی که ديگر نيست
از آن ‌سو قد‌می ‌کشد

از پشت شيشه‌ های خيس تراموا
سايه‌ ای نمی ‌توانی ديد
بايد از شکافِ ميان انگشت‌ هايت
دزدکی نگاه می ‌کردی
می ‌ديدی کجاها پنهان می ‌شدم
که هنوزهم همان ‌جاها پنهان مانده ‌ام
بيايی پيدايم کنی

رتردام، ماه مه ۲۰۰۲
 

 

 

 


قطار



هلند
چشم ‌اندازی غريب دارد

آن‌ چه پيشِ چشمِ تو می ‌گذرد
شتابان
برعکس می ‌رود
و آن‌ چه در دور‌دست ‌هایِ مبهم‌ است
آهسته
هم‌ راهِ تو می ‌آيد

نزديک و دور
در دورِ باطلِ تلاشِِ رسيدن به ‌هم
هرچه را که در ميانه سرگردان ‌است
سرگردان ‌تر می ‌کنند



چشم‌ انداز هلند
دورِ خود می‌ چرخد
و اين ‌چنين
هميشه تو آن ‌جايی
که نيستی

رتردام، اکتبر ۲۰۰۱



 

 



هر‌بار
دستِ خالی باز‌می‌ گردی
و باز
وسوسه‌ات نمی‌ گذارد

از لا به ‌لایِ شاخ ‌و ‌برگِ درختان
گاهی
سوسويی
به‌سویِ ديگرت می‌ خواند
گاهی پچ‌ پچه ای که در تو می ‌پيچد
تو را به ‌جست ‌و ‌جویِ گم ‌شده ‌ای می ‌راند

گم ‌شده امّا
در انتهایِ گم ‌شدن ‌است،
سویِ ديگر
يک‌ سويه ‌است و


اين نشانه ‌ها
که می ‌گذاری
راهی به ‌قلبِ جنگل نمی‌ گشايند اين نشانه ‌ها
هر ‌بار
دورِ دايره ای ديگر را می ‌بندند

شايد رفتن باز‌گشتن است و
تو بر‌عکس می ‌روی
که دستِ خالی باز‌می ‌گردی

رتردام، اکتبر ۲۰۰۱


 

 



تمامِ داستان
در روزهای ابری می ‌گذرد
که سايه ‌ات را پيدا نمی ‌کنی
اما می ‌دانی هست و
ابر هم نباشد
آن ستاره‌ ی دور
جز دمی پيش از سپيده ‌دم
پيدا نيست

شايد عاشق ‌تر از تو بود و
نمی ‌دانستی
وقتی هر روز
ازخانه به ‌مدرسه
از مدرسه به ‌خانه
با گلِ سرخِ پلاسيده ‌ای در پيراهن
پنهانی از ‌پیِ او می ‌رفتی


و روزهای ابری
شايد تمامِ باران‌ هاشان را ببارند
تا روزی
با سايه ‌ات به‌ رنگِ مرکّب
و دسته ‌ای گلِ سرخ تازه
بيايی
دست مرا بگيری
برایِ هميشه با خود ببری
که ردِّ پرنده ‌ی رفته را
بر آسمانِ ابریِ پاييز
تنها پرنده‌ ای می‌ شناسد
که از آسمانِ آبیِ بهار آمده ‌باشد

آسمانِ آبیِ بهار و
آن ستاره‌ ی دوری
که عمرش
دمی پيش از سپيده‌ دم است

رتردام، اکتبر ۲۰۰۲

 

 

 

 

 



وقتی که می‌ نويسی
همين که هست می نويسی
نوشتن ندارد
اين که می ‌نويسی
هست
چيزی ميانِ کاغذِ سپيد و
آن‌چه نمی ‌توانی نوشت
که می‌ دانم

ننويس

بخوان اگر می ‌توانی
کاغذِ سپيد را بخوان
اگر می‌ خوانی

نگاه ‌کن چه برفی باريده‌ است

رتردام، ژانويه ۲۰۰۲

 

 

 

 

 

 

اگرچه پلک
پناه‌ گاهِ نگاه ‌است
مردمک
سقوطِ جاذبه را
جاذبه‌ ی سقوط می ‌پندارد

تمامِ شب بيداری
مبادا پشتِ در بماند
اگر از راه در ‌رسد

بر‌صخره‌ هایِ باد ‌رُفته ردِّ ‌پايی نيست

نگاه بر پرت ‌گاه معلّق می ‌ماند
و درّه رازهایِ غريبش را
برایِ خود نگاه ‌می‌دارد

رتردام، دسامبر ۲۰۰۱

 

 

 

 



شرابِ کهنه
دو جامِ بلورين و
شعله‌ی لرزانِ شمع

در انتظارِ او که نخواهد آمد
که اگر بيايد ديگر او نيست
ميز را چيده‌ام

در بازتابِ سوسويی مشکوک
جام ها که به ‌هم چشمک می ‌زنند و
غيبتی بلورين
از حضورِ شمع نيز شايعه می‌ سازد
هر‌دو‌جام را لب ‌ريز می ‌کنم
و به ‌سلامتیِ يک ‌ديگر می ‌نوشم

ساربورگ، مارس ۲۰۰۲

 

 

 



صبحانه و سکوت
نان و پنير و چایِ شيرين

نبات

که اين‌ جا ‌هم
با طعمِ اندکی متفاوت‌
پيدا می شود

گاهی هم
از ميانِ سکوت چيزی می ‌رويد
و طعم را متفاوت ‌تر می ‌کند
بی ‌آن‌ که چيزی رویِ ميز بگذارد
يا از رویِ ميز چيزی بردارد

رتردام، فوريه ۲۰۰۲


 

 

 



اين راه‌ ها که به‌ جايی نمی ‌رسند
پس بيا در اين تپّه ‌ماهور‌ها دُوری بزنيم

شقايقی بچين و
شقايق که نيست
بوته‌ ی خاری اگر هم نباشد
سنگی بردار و
پرت کن تا کجا فرود‌آيد

با هر قدم که بر‌می ‌داری
برگرد و ردِّ پايت را پاک کن
مبادا
مسافرِ گُم ‌راهی به ‌دامِ راه بيفتد

در کافه ‌ی ميانِ راه پِيکی بزن
اگر به ‌پِيکی برخوردی پيغامی نپرس


کافه ‌ای که نيست
پس هر‌جا رسيد بنشين
نفسی تازه کن
بنشين
نفسی تازه کن

بنشين نفسی تازه کن

رتردام، آوريل ۲۰۰۲


 



تا وحشِ غربتِ خود را
شايد اهلی سازم
نشسته ‌ام
و لغت ‌نامه‌ ها را
زير ‌و ‌رو می ‌کنم

در سبزه‌ زارِ رو ‌به ‌رویِ پنجره ‌ام آفتاب
بی ‌آن‌ که واژه ‌ای در من بيدار ‌کند
يخ ‌ها را آب کرده‌ است و
دو دل ‌داده رویِ نيم ‌کتی سبز
شانه بر شانه بی‌ سخنی
سر در گوشِ هم نهاده ‌اند

بی ‌هوده نيست که من
کاغذِ سفيد را
هميشه دوست ‌تر دارم

رتردام، ژانويه ۲۰۰۲

 

 

 

 



با من اگر می گويی
چنان بگو
که بگويی هِی با تو‌اَم
نه آن چنان
که گفته باشی
آه با تو بودم

می بينی
چه قدر وقتِ ما تنگ است؟

اصلاً تو اين قلم را برگير و
نخستين واژه را
به جایِ من
چنان بنويس
که الف مکلاّ باشد
ب نقطه دار بماند

نه آن چنان
که گمان کنی
بر صفحه ی سپيد
جاری خواهد‌شد

می بينی
کجایِ کارِ ما لنگ است؟

رتردام، نوامبر ۲۰۰۲

 

 

 

 



يک ‌تکّه آسمانِ گاهی آبی
چند لکّه ‌ابرِ شناور

فردا سری به ‌گورستان خواهم زد

يک ‌لحظه صبر کن تا من اين
گُل ‌برگِ خشکِ مانده لایِ دفترم را
در‌آب بياندازم

حالا به ‌ابر‌ها نگاه‌ کن و بگو
گلِ گل ‌دان هم
گاهی برایِ باغ دلش تنگ می ‌شود

رتردام، ماه مه ۲۰۰۲