آغاز در تدفین
شهری فر یاد می زند :
آری
کبو تری تنها
به کنار بر ج کهنه می رسد
می گو ید :
نه .
*
بهار ، از تنها ئی ، زبا نی دیگر دارد
گل سا عت
مر گ روزها و اطلسی ها را
می گو ید .
*
این آواز را چگو نه به شهر رسا نیم ؟
که آواز
در پشت درواز ها ی گمان
خواهد مرد ...
تو با خواب به شهر درآ
تا آواز در چشما نت مخفی با شد .
*
ما که از دیروز گرم اتاق های استوا ئی آمده ایم
قرارمان
در پایتخت آواز ها ی صبح است .
صحبت اول
سرود
1
جرأتی پنهان در کو چه و در من بود
و سر انجام در تو هم جاری شد
که در بگشا یی .
در همان بر گریزان رو حی
پا ییززاده شد
در گشا ده بود و تو
پذیر فتی
که مرا به نا می می خوانند ...
*
ما در همان فصل های دخترانه
با دیگران که روستا خواه بودند
ما هیان را به فر یب شفا فیت آب
قتل عام کر دیم .
*
سر گردانی از روزها ئی بود که باران مدام با رید
و تو در برگریزان با ران مرا یا فتی .
بهانه این بود که عر و سکان خنیا گر
در جسم خدا حا فظی ی
تو
در تداوم با ران
خواهند مرد .
جرأت دارم که امروز بگویم :
می دانستم
تنت خدا حا فظی
بود .
در لباس سیاه گمنام تو
سخن ها ی ما آذین می شد
چرا که با همان پا ئیز متو قف در عروس های کا غذ
مرا یا
فته بود
و این
از وظا یف پا ئیز برگ بود
نه من
و نه تو .
2
در سراسر همان بهار
که فقط می توانستیم به ضمیر «تو » بر سیم
رفتار و اندام ما دو تن را قضا وت کردند .
ما دران همه
پدران مشترک
در انتظار شکست تُنگ کشتزا ران ما هیان بو دند
و ما دو تن
این انتظار را
تا گو رستان بر دیم .
*
شیپور های متا سف
اندام ما را
تا پا ییز
تشیع می کرد
ما جنا زه ی خویش را به پا ئیز می بر دیم
پا ئیز جنا زه ی ما را بر زمین نهاد
و به تما شا رفت .
*
به محدو دیت ضما یر بیندیش
که آخرین رهسپا ری ما
در « تو »
به انزوا رسید .
آخرین با ران حا می ی ما بود
تا باز رهسپار شویم .
بر من و تو افسوس است
که با عرفان وا قعیت
از کنار هم می گذریم
و یکدیگر را
استفهام جاده ی تجلی
می دانیم .
3
از میز های سفا لی
تا زمان گچی
هفته ها راه نیست
برگی از گذرگاه کنجکا وی ما جرای تشنگان می گذرد
به کنار میز می رسد
و شب را
جا نشین روز می کند .
من و تو
بزرگوارانه بهم با فته می شویم
دو خته می شویم
و پا رچه ی قدیمی می گردیم
.
*
در قدیم نیست
هم اکنون است
که شیر های آب
در خشکسالی ی لیا قت ها
تو را می جویند .
سلا م به خشکسا لی ی شیر های آب
بدر آی !
به سخن در آی !
«نه» ی چندین هزار سا له خفته بر لب های مجسمه ها را بگو !
امروز
در با ران ِ خفته
هر « نه »
« آری » است
و « آری »
بی نها یت از امیدو نا امیدی .
4
در با ران خفته بودی
که با ران تنها نبا شد .
*
سرود های ستم
امروز
در باران ِ خفته
بخواب رفت
سواران با ران را بیدار کردند
با ران سرود های ستم را
از خواب ببا ران آورد
اندام با ران سرو دهای ستم
و سواران
همه در هم ریخت
و تطهیر شد .
آنگاه تو بیداری را بر آن پیوند زدی .
*
زبان
زمان
ما را برای آن حقیقت مجهول
نشسته در اتاق باران
گرته
می کند
تا در روزهای دیگر
در کمبود طرح های عا شقا نه
با قلب های شیشه ای
هیا هو کنیم .
گمان ، رو در روی زیبا یی
این پنجره ی گشوده به دیوار های دیروز
ما را در برابر حقیقت ها
و نا گزیری حقیقت ها
به گمان وا می دارد .
اما در سا یه ی طلا ی گیسوان
زندگی ، هرگز با طل نخواهد بود .
قسم به سر گشتگی انسان
و قسم به جبال
که دروغ ، ریا نیست
دروغ قدیس خود کا مه ایست
که هوای گلهای را ستی را می پروراند .
*
من برای کا هلان می سرایم
که به شک می انجا مند
و تو خواهی ماند
و فرار تن
از فصلی
به گلی کبود
شجا عت بها ران قلب است .
*
عر فان شکو فه ها که از منطق هراس دارد
و عقل
که در قاب دژخیم استدلال
پژمردن گر فته است
می داند که داخل شدن از دری
که به انهدام روان است
دلیل بر اعتمادی بی گواه
است
و این شب ،در وا پسین لحظات ، در اند یشه ی روز است .
*
پس چرا از آمدن هراس دارید
در آئید
به حریر خواسته های قومی در آئید
که می داند
رو بروی هر زیبا ئی
کا هل ترین گمان ها
جمعه ی خواب
شفا به آسا نی دانست که تد بیر نا مت چیست
نا مت
حقیر شده ها
و له شده ی آوار خبر ها را
شفا داد
اکنون کسی به کو چه می آید که ترا به نام می خواند
و نمی داند
جوانی و مهرو اشتیاق
گلدسته های شرق را
در هر زبانی
به آسانی یک اعتماد
خواهد زاد .
*
درختان
پخته می شد
حدیث می شد
آیه می شد
و در چشمان فرو می افتاد .
هزاران کبوتر بیمار
آسوده می شدند
چرا که ساده و آسان
نامت را
گفته بودند .
*
دیر رسیدم و
با همین پسرک سپا هی گفتگو می کردیم
هم او گفت :
سلاح داران گلهای با غچه را لگد کوب کرده اند
اما تبار گل
هر گز نخواهد مرد .
*
عصر که نا مت را در آینه گفتیم
نوروز شد
با هم به خا نه ی شکو فه ها رفتیم
مدرسه ها باز بود
بچه ها به کو چه آمدند و
ترا به نا م می خوا ندند .
*
و این در جمعه ی خواب بود .
زنان و مردان در هم تنیده ...
زنان و مردان در هم تنیده
که از خنده های راستین طفره می رفتند
مرا طلبیدند
تا با جگن هخای فر یبشان
سبد مهر ببا فم .
دور از سنگفرش نور
محروم از سرودن آرمان
و آماده ی پذیرش
در زمستان تن خود بودم
کو دکی ام به کرانه آمد و گفت :
با ید از با فتن گر یخت
.
*
به بد رقه ی آفر یده ی خود و تن میروم
و ملکوت گل و رودخا نه روان است .
*
نه
این بار
سخن شکننده نیست .
پدر فردای کوچه ها
پدر فردای کو چه ها به سر بازی می رفت
ما
_ با تنی سرشار عشق و فرار _
در فصل های عا شقا نه هیا هو می کردیم .
مردی با فا نوس رسید
زنی فا نوس را بر قلب خود حک کرد .
در فصل قتل بودیم
گفتند بگو ئید
پا سخ رسید که : انسان می گوید نه .
پرنده ندانست
که هر کس – نا گزیر – خویش را در قتل عام شکوفه ها می آرا ید .
از فصل ماندن
شب کنار ما ایستاده بود
و نغمه های زمانی دیگز را
نجوا می کرد .
جرأت دوستی در ما می میرد
و این
به گمان گروه استعفا ست
ما – بی دفاع – می گو ئیم :نه
«نه»ی ما
باری
ُهرم دود است
دیگران
سخنی - اگر هست –
بگو یند .
*
ما خویش را در شک می با فیم
هنگام که خنیا گران «هیچ » می نوازند .
*
این صدای تنها یی جمعیت است
و ما
این افول را
بیاد داریم .
*
کو راه رفتن ؟
که ماندن همیشه ماندن است .
چهره ی نا تمام
گلو له های شیشه های رستگاری قلب را شکست
خد شه های شیشه
چهره ی نا تمام تو بود
من در تجربه ی عصر پا ئیزی خویش
به جنگل ها
که مه را می نوشند
می نگرند
و در قاب می نهند
اعتراف می کنم :
« روز اگر بود جمعه بود
برگ های جنگل
در روز جمعه
شیون طبل را
تا مهتاب
بدرقه می کردند .
جمعه تن را نوازش می داد
وبا آواز لخت صیقل می زد .»
*
دو صدای ما شه ی تفنگ
دو خواب لخته شده را
در قلب ما
پیوند زد .
لبخند فا نوس در انتهای درختکاری شب
و مردی
کنار راه آهن ها
مدرسه ها و کا رخانه ها
و حس های نخستین نوازش
پر پر شده بود .