این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

 www.poetrymag.info

شعری از علی باباچاهی

 

 

 

 

فواره ای سفید و سراسیمه را

فقط می دیدی

 

 

[که اول شب

اول بازی

به پیشواز تو می آمد

 

و پوشه های پر از خستگی روز را

و کیف خالی از تپش ِ کاغذها را

از دست تو...

 

و عقربه ی ساعتی که لای شاخ و برگ درختان

به جستجوی آن دقیقه ی موعود

گم شده بود...

 

در پارک ها کوچک

اما

چیزی برای ابد

گم شده است

 

چیزی که یکسر آن را

پروانه ای به دست گرفت و

برد

و پشت هفت برگ کتاب

پنهان کرد

 

پس ارواح عاشقی که آخر شب

از اتوبوس های بی در و پیکر

به راه می افتند

در پارک های کوچک

چیزی برای گم کردن

پیدا کرده اند.

 

چیزی که هست

گم شدن چیزی ست

و اتفاق های بزرگی که می افتد

در پارک های کوچک:

 

وقتی که روبه روی تو / مردی در آینه ای ناپیدا

در پی چیزی

آنقدر می دود

که آخر کار

به جز باد

چیزی برای گم کردن / پیدا نمی کند

 

 

اما تو اول شب / اول بازی

فواره ای سفید و سراسیمه را

فقط می دیدی

گرچه کنار نیمکت تو

چیزی برای ابد

گم شده بود.