این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

چهار شعر از علیرضا بابایی

 

 

 

 گفتم که

 

گفتم که عابران نگاهت را بخوانم

گفتم که راه تو را به خود برگردانم

اما تو در تمامی راه ها گم شدی

و قد تو در قامت میدان ها حل شده بود

وقت پرنده بودن گذشته بود

من قادر نبودم با این قدم های از خستگی پر

گرد کنم جهان را

پس در معبری راهنما شدم

و تمامی عبورهای گمشده را گشتم تا

راهنمای تمام معبرها به راه های گمشده تبدیل شود

تکلم از تکامل من افتاد

و در کفنی از موهایم به سرنوشت جاودانی خود، خاک برگشتم

راه شدم

که آرزوی وصال بی سرانجام تو را می رفت.

 

 

 

تو را غریبه

 

نمی شود که تو را غریبه نگاه بدارم

از کوچه که رد ما را شانه به شانه هم بسیار از پیچ خیابان گرفته است

جهان بفهمد اگر ای کاش

که پنهان شدن سفر صفر است در اعداد آدمی

و هر کس می تواند هرچند بار که بخواهد عاشق شود و هر چقدر خواست

برای چندمین بار دوست داشته شود.

اگر جهان باور کند گِرد خواهد ماند و با پر از اتفاق عاشقانه زیبا خواهد شد

نمی شود که همیشه غریبه بماند

و شانه به شانه نرود در خیابان ها و عاشقی پنهانی شود غول تنهایی

 

 

 

عکس مهربان

 

با این همه هجاهای تو خالی

به جای آن همه کلمات بی معنی

استاد سگرمه رفتن ابروها و نازک کردن پشت چشم ها هستی

انگشت اشاره را هم که به تهدید می تکانی

دستت را از کمر بینداز

می دانی که خیلی وقت است

خوانخوارترین پادشاهان  نیز با شمشیر عکس نمی اندازند

لبخند تو بُرنده است

و آرامشی که تظاهر می کنی دلهره آور

کاملا درست است

قاتل من این عکس مهربان است

 

 

 

باران که دانه دانه ...

 

 

باران که دانه دانه گیسوی تو را می بارد

بر خاک خاطره هایی از رود می سازد

دنبال یک اتفاقم

در دنیای کوچکی که تو را به من نمی رساند این راه ها

شراب اول آشنایی نبود.

انگور اما خداحافظی بود از تاک

که خون مرا در بستر خود جاری می کرد

نمی دانم هیاهویی که از من به تو می رسد

ساعت صبوری را از تو می گیرد

که به سرعت از یاد برده می شود

تقویم عاشقی

صدایت می کنم با باران در زبان تاک

و تو در هیاهوی من برمی گردی

و پیش پای تو رودهای خاطره

پیدایت می کنم

و تمام روزهایم در سپیدی چشم تو غرق می شوند