این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

انديشه‌ی بنيادی

   ژان بودريار

 

   برگردان : آرش قربانی

 

 

 

 

رمان يك اثر هنري است اما نه به خاطر شباهت قطعي اش به زندگي, بلكه به خاطر تفاوتهاي ناگزيري كه از زندگي متمايزش مي كند . _ استيونسون

 

و چنين است انديشه ! گوهرش نه درهمگرايي قطعي اش با حقيقت بلكه به خاطر واگرايي ناگزيري است كه آن دو را جدا مي كند .

حقيقي نيست كه آدمي براي زيستن حتما وجود خود را باور كند. چنين ايماني ضرورت ندارد . مهم نيست چطور ,خودآگاهي ما هرگز پژواك واقعيت ما , هرگز پژواك وجودي قرار گرفته در" زمان واقعي" نيست . شايد خودآگاهي پژواكِ خودش در زمان به تاخير افتاده است , صفحه نمايشي از افتراق ذهن و هويت اش _ تنها در خواب , در ضمير ناخودآگاه مان و در مرگ مان است كه ما با خودمان يكي هستيم . خودآگاهي , كه كلا با باور متفاوت است, بيشتر نتيجه ي يك چالش خود به خودي با واقعيت , نتيجه ي تصديق يك وهم عيني است تا تصديق يك واقعيت عيني. اين چالش براي بقاي ما و نوع انسان از ايمان به واقعيت و وجود , ايماني كه هميشه به تسلاهاي دلخوش كنك روحي درباره ي جهان ديگر ارجاع مي كند, حياتي تر است . جهان ما هر چه كه باشد  لااقل آنرا از هر نظر واقعي تر نمي كند . " غريزه ي نيرومند آدمي ستيزيدن با حقيقت و واقعيت است ."

 ايمان به حقيقت بخشي از اشكال ابتدايي زندگي مذهبي است . يك نقص ادراك ,يك نقص حس عادي. در عين حال , ايمان به حقيقت آخرين دژِ حاميان اخلاق , پيامبران مشروعيت امر واقعي و امر منطقي است ,كه به زعم شان اصل واقعيت نمي تواند مورد ترديد واقع شود. خوشبختانه  هيچكس , حتي موعظه گران واقعيت, بر طبق اين اصل زندگي نمي كنند , و به عنوان شاهدي بر اين ادعا : هيچكس واقعا به امر واقعي معتقد نيست . حتي آنهايي كه به زندگي راستين مومن اند . اين مسئله بسي ناراحت كننده خواهد بود .

پيامبران خوب اما باز مي گردند و مي پرسند :شما چگونه مي توانيد امر واقعي را از آنهايي بگيريد كه تا به امروز براي زيستن به سختي اش مي جويند و كسي , مثل من و شما , كه حق دارد امر واقعي و عقلاني را مطالبه كند ؟ همان ايرادِ موذيانه علنا به نام جهان سوم اظهار مي شود  :  شما چگونه مي توانيد هنگامي كه مردم از گرسنگي در حال مرگ اند ثروت را فراموش كنيد ؟ يا شايد : شما چگونه مي توانيد از منازعات طبقاتي مردماني كه هرگز از انقلاب بورژوايي شان بهره اي نمي برند طفره رويد ؟ يا دوباره : چگونه مي توانيد آرمانهاي فمينيستي و برابري طلبانه ي زناني را كه هرگز حقوق زنان را نشنيده اند ناديده بگيريد ؟ اگر شما واقعيت را دوست نداريد , لطفا ديگران را از آن متنفر نكنيد .اين مسئله ي اخلاق دموكراتيك است  : اجازه نداري پرولتاريا را مايوس كني ! شما هرگز اجازه نداريد مردم را نوميد كنيد .

 

تحقير عميقي در پس اين نيات خيرخواهانه است . اين تحقير نخست در اين حقيقت نهفته است كه واقعيت  همچون گونه اي بيمه ي عمر است , يا نوعي حق امتياز مادام العمر , گويي كه واقعيت آخرين يا نخستين نياز انساني ست كه مصرف كننده هر روز بدان نياز دارد. اما از همه مهمتر, با اعتراف به اينكه مردم چشم اميدشان را تنها به واقعيت  و نشانه ي مرئي هستي شان دوخته اند, با يادآوري كردن خاطره ي رئاليسم ِخيابان سولپيس به آنها, مردم ساده و ابله متجسم مي شوند . اين تحقير , بگذاريد بر آن صحه بگذاريم, نخست توسط اين مدافعان واقع گرايي , كه زندگي شان را به توده اي از حقايق ونشانه ها , توده اي از انگيزه ها و تاثرات كاهش مي دهند , روي خود مردم تحميل مي شود. با اين همه , هميشه يك سرخوردگيِ نهادينه شده از تجربه ي پيشيني شخص ناشي مي شود .

 

بگو : من واقعي ام ,اين واقعي است, جهان واقعي است و هيچكسي نمي خندد . اما بگو : اين يك وانموده است , شما تنها وانموده ايد , اين جنگ وانموده است و قاه قاه خنده بلند مي شود. با نيشخندي ظريف و بزدلانه , يا شايد تشنج آور, انگار كه اين ادعا يك شوخي بچگانه يا دعوتي وقيحانه باشد . هر چيزي متعلق به نظم وانموده وقيح و ممنوع است , شبيه به آنچه متعلق به جنسيت و مرگ است . به هر روي , ايمان ما به واقعيت و حقيقت وقيحانه تر است . حقيقت است كه بايد تمسخر شود . به جاست آدمي فرهنگي را تصور كند كه همه از خنده منفجر مي شوند وقتي كسي بگويد : اين حقيقي است , اين واقعي است .

 

همه ي اينها رابطه ي جدا ناشدني بين انديشه و امر واقعي را تعريف مي كنند . يك نوع خاصِ انديشه همدست امر واقعي است  .انديشه اي كه با اين فرضيه آغاز مي شود كه ارجاعي واقعي به يك ايده و تصور ممكني از واقعيت وجود دارد . بي ترديد اين تصوري دلخوش كننده ست , مبتني بر معنا و معناگشايي .تصوري كه هميشه همچون آنچه در پاسخهاي حاضر و آماده ي جدلي و فلسفي به كار مي رفت دوپهلواست .در مقابل, انديشه ي ديگر نيروي گريز از مركز  از امر واقعي است .  يك مرکز زدایی از جهان واقعي ست و نتيجتا مغاير با ديالكتيكي است كه همواره نقش مخالف را بازي مي كند . انديشه اي كه حتي با انديشه ي انتقادي كه همواره به ايدئالي از امر واقعي ارجاع مي دهد ناسازگار است . هر چند اين انديشه دقيقا  انكار اصل واقعيت نيست . انديشه اي كه يك فريب است, به عبارتي  بازي با ميل ( ميلي كه اين انديشه به بازي اش مي گيرد),درست مثل استعاره كه بازي با حقيقت است . نه به اين معنا كه اين انديشه ي راديكال از يك شك فلسفي ناشي شود يا از يك فرافكني اتوپيايي ( كه همواره تغيير شكلِ آرماني امر واقعي را فرض مي گيرد) .همينطور نه اينكه ناشي از  استعلايي آرماني باشد . انديشه اي كه دست انداختن جهان است, بازي با فريبِ جاودان و ماديِ اين جهان واقعي خوانده شده _ انديشه اي كه غير انتقادي , غير ديالكتيكي است . با اين حال , اين انديشه پديدار مي شود تا از هر جاي ديگري نمايان شود. با اين همه در آن انديشه و امر واقعي ناسازگارند. بين انديشه و امر واقعي  گذاري ضروري و ذاتي وجود ندارد . نه يك جانشيني , نه يك ديگر بودگي : تنها يك بيگانگي _ تحت فشارشان نگاه مي دارد_ . تنها گسيختگي , تفاوت و بيگانگي است كه يگانگي اين انديشه را, يگانگي هستي يك رويداد منفرد را , تا اندازه اي همانند با يگانگي جهاني تصادفي ساخته شده ,حفظ مي كند .

 

شايد هميشه امور اينگونه تصادفي اتفاق نيفتند. آدمي ممكن است پيوستگي خوشايند ايده و واقعيت را  در ظل روشنگري و مدرنيته , در دوران حماسي انديشه ي انتقادي تصور كند. اما آن انديشه , كه عليه اشكال توهمِ _ خرافاتي , مذهبي يا ايدئولوژيك _ عمل مي كرد  اساسا پايان يافته است. و حتي اگر آن انديشه, سكولاريزه كردن مصيبت بارش را در همه ي نظام هاي سياسي قرن بيستم سپري كرده باشد, با اين همه امروزه الگو و تقريبا نسبت ضروري بين مفهوم و واقعيت از بين رفته است . آن انديشه تحت فشار يك وانموده گي غول آسا , يك وانموده گي رواني و تكنيكي, تحت فشارِ انحراف الگوها به سمت سودمندي  استقلال از يك جهان مجازي ِ , هم اكنون از امر واقعي آزادشده, و استقلال همزمان از امر واقعي كه امروزه توسط خودش در يك تصورِ نامربوط , در يك خودارجاعي نامتناهي عمل مي كند  , ناپديد مي شود. بايد گفت امر واقعي با جدا شدن از منطقش, از اصلش ,با گريز از قلمرو اش , پديداري نامتناهي مي شود .از آن پس ديگر نمي توانيم آنرا امر واقعي بدانيم . اما مي توان آنرا به مثابه "واقعيتي از مدار خارج شده " كه از جهاني ديگر _و همچون توهمي _ ديده مي شود بيانگاريم .

 

اجازه دهيد در مورد آنچه مي تواند تجربه اي تخديركننده باشد  تامل كنيم : كشف جهانِ واقعي ديگري, متفاوت از جهان خودمان . روزگاري جهان ما كشف شد . عينيت اين جهان كما بيش در همان دوره كشف شد, همانطور كه آمريكا كشف شد. اما آنچه كشف شد هرگز  نمي تواند دوباره خلق شده باشد .بدينسان واقعيت كشف شد و هنوز خلق مي شود ( يا با تفسير ديگري :بدين سان واقعيت ساخته شد و هنوز كشف مي شود ) . چرا به همان اندازه ي تمام جهان هاي واقعي, تصوراتي از آنها وجود نداشته باشد ؟ چرا تنها يك جهانِ واقعي موجود باشد ؟ چرا چنين مستثني ؟ در واقعيت , تصور وجود يك جهان واقعي ميان تمام جهان هاي ممكن ديگر قابل تصور نيست . انديشيدني نيست مگر شايد همچون يك خرافه پرستي خطرناك . بايد از آن بر حذر بود , همانطور كه نخستين بار انديشه ي انتقادي ( به نام واقعيت ! ) از خرافه پرستي مذهبي بر حذر شد. متفكران,به واقعيت فرصت ديگري بدهيد !

    

باري , دو نظم تفكر ناسازگارند . هر يك مسير خودشان را بدون آميختن با ديگري دنبال مي كنند  . در بهترين حالت , آنها مثل لايه هاي زمين روي ديگري مي لغزند , و هرازگاهي برخورد يا گريزشان خطوط گسلي را مي سازد كه واقعيت را فرو مي بلعد . هميشه نقاط بين اين دو مرز مرگبار است . بدين سان انديشه ي راديكال در مرز پر خطر مفهوم و نامفهوم , حقيقت و ناحقيقت ,امتداد جهان و نيستي قرار دارد.

 

بر خلافِ گفتارِ واقعيت گرا و عقلانيت گرا  كه روي حقيقتي قطعي قمار مي كند , حقيقتي كه در آن چيزي ( معنايي ) به جاي نيستي است, و در تحليل آخر حقيقتي كه مي خواهد نظريه ي پاسدارنده اي از يك جهاني عيني و قابل رمز گشايي بسازد, در مقابل انديشه ي راديكال روي فريب جهان قمار مي كند. اين انديشه مي خواهد فريب بودن ,غير معتبر بودن را به حقايق و بي معني بودن را به جهان باز گرداند و فرضيه معكوسي را فرموله كند كه در آن نيستي مي تواند به جاي  چيز باشد , مي خواهد اين نيستي اي را كه در امتداد پيداي معنا نهفته آشكار كند .   

 

هماره پيشگويي راديكال يك نا واقعيت از حقايق ,يك فريب از امر حقيقي است . پيشگويي اي كه صرفا با شومي اين فريب آغاز مي كند , اما هرگز با حالت عيني امور  خلط نمي شود . هر خلطي  از اين دست مشابه  اشتباه گرفتن يك پيامرسان به جاي پيامش خواهد بود, خلطي كه تا به امروز با قتل پيامرساني كه همواره خبري بد مي آورد توام بوده است( مثلا خبر بي اعتباري تمام ارزشهاي ما , خبر مشكوك بودن امر واقعي, اتفاق  نيفتادن  رويدادهاي قطعي ) . هر نوع خلط انديشه (نوشتار , زبان  ) با امر واقعي_ آنچه يك مذهبِ امر واقعي نام گرفته به همراه انديشه اي كه امر واقعي را در مظاهرش نمايان كرده است _  اغفال برانگيز است . مضافا نتيجه ي درك به كلي نادرستِ زبان است , درك نادرستي از اين حقيقت كه زبان در بيشتر رفتارهايش يك فريب است , كه زبان اين امتداد نيستي  يا امر غايب را در درونمايه هاي بسياري از چيزهايي كه مي گويد انتقال مي دهد و اين كه زبان درماديت اش بن فكني آن چيزي است كه بر آن دلالت مي كند . همچون عكس ( تصوير) كه به شكلي ضمني به يك پاك شده گي, مرگي از آنچه بازنمايي اش مي كند, , همان چيزي كه  به عكس قدرت خاصش را مي بخشد دلالت مي كند , آنچه به نوشتار نيز قوت مي بخشد, چه نوشتار يك داستان يا نوشتاري نظري , تهي بودگي است , يك نيستي بنيادي , يك توهم معنا, يك بعد كنايه آميز زبان كه نتيجه فرعي بعد كنايه آميز خود حقايق است  چرا كه حقايق هرگز چيزي جز يك ايهام كامل نيستند _ در تمام معناها : حقايق هرگز چيزي بيشتر از آنچه هستند نيستند و آنها هميشه تنها چيزي اند كه هستند. مختصرا كنايه ي حقايق , در واقعيت رقت آورشان ,اين است كه آنها تنها آن چيزي اند كه هستند . حداقل, اين كنايه  است كه گمان مي شود حقايق معنايي دارند . " امر واقعي امر واقعي است ", اما با وجود اين ( آنچنانكه سخن رفت ) , قدر مسلم آنها ضرورتا حقيقتي متعال نيستند چرا كه وجود امر حقيقي ناممكن است : اساسا هيچ چيزي بدون معما شدن بديهي نيست . واقعيت به طور كلي بيشتر از آن بديهي است كه حقيقي باشد .

    

انديشه اي كه چيزي جز اين دگرديسي كنايه آميزِ  زباني كه حادثه ي ِ زبان را بنيان مي نهد نيست . و انديشه اي كه مبتني بر بازگرداندنِ اين فريب بنياديِ جهان است و همچنين مبتني بر زباني كه انديشه بايد به نوشتن گيرد , هر چند بدون پنداشتن زبان در معناي تحت اللفظي اش  كه در آن پيامرسان به جاي پيام اشتباه گرفته مي شود, و بدين گونه پيشاپيش قرباني مي شود.

 

دو اسلوب انديشه اساسا پروژه هاي مخالفي را دنبال مي كنند : يكي اميدوار است تا در عين حال كه انديشه ي متمايزي باشد واقعيت عيني اين جهان را آشكار كند . تفكر ديگر در پي بازسازي يك فريب از يك عنصر بنيادي است .يكي در پي يك جاذبه ي كامل , يك مفهوم هم مركز از معنا ست.  ديگري خواستار نا هم مركزي و دست يافتن به يك " مركز زدایی"ِ واقعيت , يك جاذبه ي كروي از خلا به گرد محيط ( جري)  . 

 

نياز  اين تفكر دو چندان و متناقض است . انديشه اي كه عبارت از كنكاش جهان براي استخراج يك حقيقت نامحتمل از آن نيست انديشه اي كه خودش را به شكلي ديالكتيكي با اين حقايق وفق نمي دهد و از آنها برخي ساختارهاي منطقي را انتزاع نمي كند . و خيلي  نافذانه تر و هرزه تر از آن است كه تمام وكمال باشد . اين تفكر خود را در يك فرم ,در يك شبكه ي اوهام و اوهام گشايي , در يك نيروي جاذبه ي ناشناس به گونه اي قرار مي دهد  كه واقعيت اغواشده قادر باشد به شكلي خود به خودي روي آن نمايان شود .اين انديشه همچنين به شكل سنگدلانه اي خودفرمان خواهد بود ( شما فقط گهگاه مجبوريد ابژه ارائه شده را لختي جا به جا كنيد ). به واقع , واقعيت تنها در پي تسليم شدن در مقابل فرضيه ها ست تا اينكه بتواند از همه ي  آنها فرمان برد : اين نيرنگ و انتقام واقعيت است . يك ايدئال نظري در چنين فضاهايي قرار مي گيرد تا اينكه فرضيه ها بتوانند توسط واقعيت انكار شوند , تا اينكه واقعيت هيچ انتخابي نداشته باشد مگر ضديت سرسختانه با آنها و بدين سان رسوا ساختن اين فرضيه ها . چرا كه واقعيت يك فريب است و هر انديشه اي مي بايست تلاش كند تا از آن نقاب بردارد . به اين منظور , واقعيت خودش بايد در نقاب بماند و خودش را بصورت يك دام درآورد , بي آنكه حتي به حقيقت خودش بيانديشد يا علاقه مند باشد . در اين جا واقعيت هرگز نبايستي فخر مايه اش را در وجود هيچ ابزارِ تحليل يا ابزار سنجشگري قرار دهد , چرا كه واقعيت ,عالمي است كه بايد مقدم بر كنكاش خود باشد . آن نه واقعيت بلكه جهان است كه بايد به مثابه ي يك حقيقت نا آشكار بماند مگر در سيماي يك فريب .

 

بايستي واقعيت را به دام بياندازيم , بايستي سريعتر از واقعيت باشيم . ايده همچنين بايد سريعتر از شبح اش باشد . اما اگر ايده سريعتر شود , حتي شبح اش رنگ مي بازد : ديگر حتي كم توان ترين ايده اي نخواهيم داشت . واژه ها چابك تر از مدلول مي شوند .اما اگر واژه ها سريعتر شوند ,هرچيزي به يك ديوانگي محض بدل مي شود: غياب معنا ممكن است حتي باعث شود معنا به جاي نشانه مفهومش را از دست دهد .ما چگونه مي توانيم اين اثر هنري , اين شبح , اين اقتصاد روشنفكرانه را مبادله كنيم و تاب آوريم ؟چگونه مي توانيم آنرا به نويسنده ي قلم به مزد بفروشيم؟ مشكل بتوان گفت . به واقع ما فرزندان يتيم واقعيتي هستيم كه بسيار دير بدنيا آمده و بمانند حقيقت صرفا يك "گزارش اداري" در" زماني به تاخير افتاده" است .

         

  پيروزي نهايي , هنگامي است كه يك ايده همچون يك ايده ناپديد مي شود تا چيزي چون ساير چيزها باشد . اين جاست كه پيروزي قطعي مي شود. ايده با هم ماهيت شدن با جهان پيرامون , ديگر ناگزير به عنوان ايده ظاهر نمي شود و ديگر به خودي خود تصديق نمي شود . غياب ايده به واسطه ي يك انتشار بي سر و صدا و البته به واسطه ي  پادشناسي محافل روشنفكرانه . تقدير يك ايده هرگز نه واقعي شدن بلكه به عكس مردن در جهان است , ايده در تجلي ماورايي  به جهان سپرده مي شود و در تجلي ماوراييِ جهان است كه ايده به عنوان ايده بيان شود . يك كتاب تنها هنگامي به پايان مي رسد كه نيتش  به پايان برسد . وقتي جوهرش نمي تواند نشانه را رها كند. آنچنانكه گويي آزاد ساختنش جنايتي بزرگ باشد. هدف نوشتار هر چه باشد  , نوشتار بايد تخيل را اجازه ي فروزش دهد و به يك بيان مبهمِ فرارش بدل كند : بايد متخصصان و سياستمداران ِ مفهوم را از دريافت معناي خود عاجز كند .  هدف نوشتار دگرگون ساختن نيت اش است , تا فريبش دهد , تا سوداي خودش را ناپيدا سازد . نوشتار به يك  گره گشايي كلي, يك گره گشايي شاعرانه مثل آنچه سوسور درسر داشت , به يك گره گشايي مشخص شده از طريق يك پراكندگي موشكافانه در گرد نام خداوند دست پيدا مي كند.

اگر انديشه صراحتا  ابژه اي را به مثابه يك حقيقت اعلام كند , اين مسئله تنها چالشي با اين خود فرماني ابژه است . خسته كننده گي  واقعيت ( ملال واقعيت ) اين است كه واقعيت با مفروضاتي كه آنرا نفي مي كنند سرشاخ مي شود . و بدين ترتيب واقعيت به اولين تهديدها گردن مي نهد و در برابر خشونتي مفهومي سرخم مي كند. نشانه متمايزش همين بردگي داوطلبانه است . واقعيت يك زن هرزه است ! بر خلاف آنچه گفته مي شود ( که امر واقعي بر اين اصرار دارد كه تمام مفروضات خدشه پذير شوند ) , واقعيت آنچنان قدرتمند نيست يا لا اقل كمتر اينگونه است . واقعيت به جاي قدرت نمايي براي يك عقب نشيني غير منظم آماده مي شود. تمام ديوارهاي واقعيت فرو مي ريزد _ درست مثل سقوط" باليورنايِ" بوزاتي كه كوچكترين شكاف يك عكس العمل زنجيره اي تام را به دنبال كشيد . ما مي توانيم ويرانه ي تجزيه شده ي هرچيزي را بيابيم_ درست همچون " نقشه و قلمروي " بورخس . واقعيت نه تنها در برابر آنهايي كه هنوز نقادي اش مي كنند مقاومت نمي كند بلكه خود را به آنهايي كه از آن دفاع مي كنند وا مي گذارد . شايد اين تنها راه براي واقعيت است تا انتقام خود را از كساني باز پس بگيرد كه مدعي ايمان به واقعيت اند, آنهم  تنها با نيت پليدِ  تغيير شكل واپسين آن : با بازگرداندن حاميانش به نياتشان. نهايتا واقعيت شايد بيشتر يك زن افسونگر باشد تا يك زن هرزه .

 

 

به بياني دقيقتر , واقعيت همچنين از كساني انتقام مي گيرد كه با اثبات اينكه بر حق اند واقعيت را دچار چالش مي كنند . هر زمان كه هر ايده ي  بغرنج , هر فرضيه ي انتقادي و خرده گير  اثبات مي كند كه بر حق است , در حقيقت خود را به يك نيرنگ بدل مي كند . متاسفانه ادله شما توسط يك واقعيت مردد تاييد مي شود .

 

با اين وجود شما مي توانيد ايده ي يك وانموده را فرض بگيريد و بي آنكه باورش كنيد  , در خفاء اميدوار باشيد كه امر واقعي خودش انتقام خواهد گرفت . از اينرو نظريه ضرورتا  با اعتبارش تصديق نمي شود . متاسفانه , تنها نظريه هايي معتبرندكه به شكلي منفي عكس العمل نشان مي دهند. به نظر نمي رسد واقعيت بيشتر از اين بخواهد خودش را انكار كند : همه ي وانموده ها آزادانه سرگردانند . امروزه واقعيت چيزي بيشتر از مكاشفه ي وانمودگي نيست . نتيجتا آنچنانكه سخن رفت, حاميان واقعيت ( كه از واقعيت انگار كه يك وظيفه ي وجداني يا پرهيزكارانه باشد دفاع مي كنند ) , نقش آنهايي را بازي مي كنند كه نخستين بار حواريون انجيل ناميده شدند .

ايده ي وانموده ,سلاحي مفهومي عليه واقعيت است , اما آن ربوده شده است . نه اينكه غارت , مبتذل يا روزمره شده باشد ( كه درست اما چه فايده ), بلكه وانموده توسط واقعيتي جذب شده است كه آنها را فرو بلعيده و هم اينك به منطق وانمودگي ملبس شده است. و براي منطقي كردن همه ي آنها, وانموده واقعي شده است . امروز , وانموده امتداد امرواقعي را تقبل مي كند. اينك وانموده, نه حقيقت را بلكه عدم وجود حقيقت را , يا به عبارتي امتداد نيستي را پنهان مي كند .

   

اين ناسازه ي واقعي  هر انديشه اي است كه دروغ بودن امر واقعي را فاش مي كند: هنگامي كه واقعيت, معناي كلي انديشه ي شما را مي ربايد و واقعي ( محقق ) اش مي سازد و با همان رمز ورود  از هر سنجشگري نقادانه  مي گريزد . رويداد ها , بدون هيچ دستوري , هر معناي ممكن را مي ربايند .آنها با اكثر  فرضيه هاي خيالي همچون گونه هاي طبيعي و ويروسها كه با بيشتر محيطهاي سخت تطبيق مي يابند , وفق مي يابند . آنها استعداد تقليدي شگفت آوري از خود نشان مي دهند . مضافا در اين جا يك واژگون سازي رخ داده است :  ديگر نظريه ها مجبور به مطابقت با رويداد ها نيستند , بلكه رويداد هايند كه بايد با نظريه ها تطبيق پيدا كنند . به هر روي , نظريه ها ما را گيج مي كنند چرا كه نظريه خود  در مي يابد كه ديگر نظريه نيست . يك فرضيه واقعي شده ديگر فرضيه نيست . ديدن فرضيه اي كه اينقدر واقعي شده باشد وحشت آور است . وحشتناك است كه به ناگهان ايده اي را ببينيم كه با واقعيت منطبق مي شود . اين نفس هاي واپسين مفهوم كلي است . سپيده دمان امر واقعي  شامگاهِ مفهوم كلي است .

      

ما مقامي را كه ايده ها در جهان داشته اند از دست داده ايم , تفاوتي كه يك ايده را يك ايده مي كرد . انديشه به ناچار مي بايست پيش بيني كند , بايد استثنايي باشد و در حاشيه_ سايه ي مجسمي از وقايع آينده . با اين وجود ما امروز پشت سر وقايع عقب مانده ايم . بسياري اوقات آنها ممكن است وانمود به پس روي كنند , وانمود كنند كه آنچه بايد باشند نيستند . به واقع وقايع به مدتي طولاني ما را پشت سر گزارده اند . بي نظمي شبيه سازي شده ي چيزها سريعتر از ما شده است . اثر واقعيت پشت شتاب چيزها محو مي شود _ يك فرا ريختيِ سرعت .چه چيزي براي نامتجانسيت انديشه در جهان روي مي دهد كه به احمقانه ترين فرضيه ها و يك ديوانگي ساختگي  بدل شده است ؟ به تعبيري وقايع در وقوع سريعشان تفسير خود را از دست داده اند . چيزها از معناي خود تطهير شده اند . و متعاقبا سياهچاله اي شده اند كه ديگر نمي تواند بازتاب يابد .  آنها هماني اند كه هستند , هرگز براي وقوع شان دير نيست , چرا كه هميشه آنسوي معنايشان هستند . تقريبا اين تفسير امور است كه ديرهنگام است . بدين سان تفسير صرفا يك پسا شكل براي يك رويداد غير قابل پيش بيني است .

 

پس چه بايد كرد ؟ چه بايد كرد وقتي ناگهان هر چيزي در مدل مسخره, انتقادي , ثانوي و  فاجعه باري كه شما پيشنهاد كرديد چپانده مي شود (به غير از هر چيزي كه شما مي خواستيد , هرچيزي در مدلي كه شما داده ايد مي گنجد, چرا كه به تعبيري شما هرگز باور نكرديد كه مدل شما بتواند از آب در آيد,در غير اينصورت شما هرگز قادر به خلق آن نبوده ايد  )؟  بسيار خب ! ...آن خداوند است ! ما در روز رستاخيزيم , در قلمروي ابديت . در آنجا همه باقي اند. پس با اين حساب, مطايبه , عناد , پيش دستي و بدي به پايان مي رسد , درست همچون آرزويي كه بي رحمانه در جلوي دروازه هاي دوزخ مي ميرد .در حقيقت دوزخ از اينجا آغاز مي شود . دوزخ به مثابه دوزخ توسط تحقق مطلق همه ي ايده ها توصيف مي شود : يك دوزخِ واقعيت . پس ما دريافتيم ( نگاه كنيد به آدورنو ) كه مفاهيم كلي ترجيح مي دهند كه خودكشي كنند تا حساب پس دهند .

 

چيز ديگري از ما ربوده شده است  . يك قدرت يكسان بيني,كه مختص ذهن است , كه مخالف بازي تفاوت است , كه صفت مميزه ي جهان است . اما تفاوت توسط جهاني از ما گرفته شده كه خود بي تفاوت است . مشابه همان , خيره سري انديشه توسط يك جهان خيره سر گرفته شده است . تا هنگامي كه امور و وقايع به يكديگر و به يك مفهوم كلي نا متفاوت ساز ارجاع مي يابند ,همساني جهان بي تفاوتي انديشه را يك كاسه و محو مي كند .ملال پديدار مي شود . نه مقايسه اي بيشتر , نه معياري بيشتر . فقط جدا شدن مرداب ها و بس .

 

چقدر زيباست بي تفاوتي در جهاني كه خود بي تفاوت نيست ! جهاني متفاوت , متشنج و ضد و نقيض , پر مخاطره و اشتياق. پس با اين حساب, بي تفاوتي ذهن مي تواند  معيار و اشتياقي باشد در ضديت كلي با جهان .مي تواند پيش دستانه تر از آينده يِ بي تفاوتِ جهان ,اين بي تفاوتي را به يك حادثه بدل كند . امروز بي روح تر و بي تفاوت تر بودن از خود حقايق دشوارتر است . جهان به واسطه ي عمل ما بي روح , به زندگي اش بي تفاوت, كم شور و به شكل كشنده اي ملال آور شده است . هيچ  اشارتي دربي تفاوت بودن در جهاني فاقد لذت وجود ندارد . وانهادگي در يك جهان وانهاده بي معناست . ما اينگونه يتيم شده ايم.

 

قصد ما دفاع از تفكر راديكال نيست . هر ايده ي دفاع شده اي  گناهكاري مسلم است. ايده اي كه  توانايي دفاع از خود نداشته باشد مستحق مرگ است .اما ما ناگزيريم عليه اتهام هاي غير واقعي بودن , بي مسئوليت بودن, پوچگرايي و ياس بجنگيم . تفكر راديكال هرگز مايوس نيست . اين يك سوء تفاهم بزرگ است . يك نقد اخلاق گرا  و  ايدئولوژيك , دلمشغول به معنا و محتوا ,  دلمشغول به قطعيت سياسي سخن,هرگز اهميت نوشتار , كنش نويسندگي ,امر شاعرانه , امر كنايي و اشارتي زبان, بازي با معنا را در نمي يابد . اين نقد نمي بيند كه گره گشايي معنا اينجا در خودِ فرم , در ماديتِ صوري يك بيان, درست است. گرايش به معنا شانسي ندارد . تحليل به واسطه ي تعريف واقعي اش , شانس متولد شدن در فضايي خارج از يك سرخودگي نقادانه را ندارد . زبان به عكس طالع بلندي دارد , حتي هنگامي كه يك جهان بدون وهم و بدون آرزو را بر مي گزيند . به واقع تعريف واقعي تفكر راديكال اين است :يك آگاهيِ بدون آرزو , مگر آرزويي خوب و خوشايند . منتقدان  همواره در سرشتشان بدبختانه ( با بدشانسي ) , قلمروي ايده ها را به مثابه نبردگاهشان بر مي گزينند .آنها در نمي يابند كه اگر گفتار هماره مايل به توليد معنا ست , در مقابل هميشه زبان و نوشتار جسمِ يك توهم اند . زبان و نوشتار , توهمِ زندگي معنا يند , درماندگي معنا به خاطر طالع بلند زبان است . اين تنها كنش سياسي يا فراسياسي است كه نويسنده قادر به انجام است .          

 

هر كسي ايده هايي دارد , حتي بيشتر از اينكه نياز باشند . مهم يكتاييتِ شاعرانه ي كنكاش است . تنها اين ويتز , اين معنويت زبان , قادر به توجيه نوشتار است . نه يك عينيت گرايي انتقادي مفتضح ِ ايده ها . هرگز راه حلي براي رفع تناقض ايده ها , به جز در درون خود زبان , در انرژي و طالع( بخت ) زبان وجود ندارد . بدين سان انزوا و اندوه در نقاشي هاي ادوارد هاپر به واسطه ي كيفيت نامتناهي نور متجلي مي شود , نوري كه از جايي ديگر مي آيد و به سراسر تصوير يك معناي ِ نان فيگوراتيو كلي مي بخشد , هيجاني كه انزوا را خيالي مي سازد . هاپر مي گويد : " من اندوه يا انزوا را نقاشي نمي كنم . من تنها به دنبال نقاشي كردن نور روي اين ديوارم ."

 

باري بهتر است كنكاشي نوميدانه در زباني شادان داشته باشيم  تا كنكاشي خوش بينانه در زبان ساده ي به شدت ملال آور و دلمرده. زباني كه اغلب بيش از اندازه خسته كننده است . دلزدگي مسلمي كه توسط يك تفكر ايدئاليستي روي ارزشها, يا تفكر غايت گرا روي فرهنگ  تراوش مي كند , نشانه ي پنهاني از سرخوردگي اين  تفكر است _  نه سرخوردگي از جهان , بلكه سرخوردگي از گفتمانش. اين جاست كه تفكرِ افسرده كننده ي واقعي پديدار مي شود . ملالي كه به همراه مردمي كه تنها درباره ي استعلا يا دگرگوني جهان سخن مي گويند پديدار مي شود , در حاليكه آنها به طور كلي  به دگرگوني زبان خودشان قادر نيستند .

 

انديشه راديكال ديگر  متمايز از كاربرد ريشه اي زبان نيست . از اينرو اين تفكر مخالف هر گره گشايي از جهان است كه راستايي از يك واقعيت عيني و رمزگشايي آن بدست مي دهد . تفكر راديكال رمز گشايي نمي كند . مفاهيم اصلي و ايده ها را به باد تكفير مي گيرد و آناگراميزه ميكند , دقيقا مثل آنچه زبان شاعرانه با واژگان مي كند . به واسطه ي زنجيره ي برگشت پذيرش , همزمان توصيفي از معنا و فريب بنيادي اش بدست مي دهد . زبان خيل اوهام زبان را به مثابه ي نيرنگي قطعي  به وصف در مي آورد چرا كه وهم جهان را به سان يك فريب نامتناهي ,به سان يك اغواگري ذهن , به سان رباينده ي تمام ظرفيت هاي معنوي مورد كنكاش قرار مي دهد . ماداميكه زبان انتقال دهنده ي معنا باشد ,در عين حال يك فرا رساناي وهم و غياب معناست . زبان فقط همدست ناخواسته ي دلالت است . زبان جز نيروي واقعي اش , خيال انگيزي معنويِ آواها و ريتم ها را , پراكندگي معنا در حادثه زبان را, مشابه نقش عضلات در رقص , مشابه نقش توليد مثل در بازي هاي شهواني احتياج دارد .

 

چونان اشتياق به آفرينش, اشتياق به وهم همان سرخوشي براي نابود كردن يك صورت فلكي كامل معناست. شوقي كه همچنين سرخوشي براي نمايش بي شبهه ي نيرنگ جهان است , نيرنگي كه به معناي كنش اسرارآميز جهان است ,و سردرگم كردنش كه از قرار معلوم سر آن است . شايد با تعبير كردن بي شبهه ي نيرنگش : با فريب دادن معنا تا معتبر ساختنش .  اين اشتياق در استعمال آزاد و معنوي زبان , در بازي معنوي نوشتار غلبه مي كند . و تنها هنگامي محو مي شود كه زبان براي يك فرجام محدود , شايد در رايجترين كاربردش در ارتباط, به كار گرفته مي شود . مهم نيست چطور , اگر زبان مي خواهد زبان از وهم سخن بگويد , بايد يك فريبندگي شود . با توجه به سخن گفتنِ زبان از امر واقعي , زبان نخواهد دانست چگونه از امر واقعي سخن بگويد(يا به درستي سخن بگويد ) چرا كه  زبان هرگز واقعي نيست . هر گاه زبان قادر باشد تا به چيزها اشاره كند , آنگاه واقعا مي تواند اين كار را با دنبال كردن مسيرهايي خيالي, حذف شده و كنايي انجام دهد . عينيت و حقيقت در زبان استعاري اند . بسيار بد براي توضيح دادن يا آموزاندن ! اينگونه زبان , حتي ناخودآگاهانه  حامل تفكر راديكال است چرا كه دائما از خودش مي آغازد, همچون نيروي سرزندگي , سرزندگي جهان , همچون يك چرخه و يك سرچشمه ي لذت.حتي در هم و برهمي زبان ها در برج هاي بابل , يك مكانيسم قدرتمندِ وهم براي آدمي , يك منبع  نا مبادله  و پايان امكانيت يك زبان جهاني , نه همچون كيفري ايزدي بلكه سرانجام چونان هديه اي از جانب خدا متجلي مي شود.  

 

به رمز كشيدگي, نه سرگشايي . توهماتي كنش وار . فريبيدن براي حادثه شدن . بدل كردن وضوح به معما . غامض ساختن آنچه بيش از اندازه عريان است. ناخواندني ساختن خود رويداد . برجسته كردن فرانمايي تقليدي جهان براي گسترش سرگشتگي ترس آور , تكثير ميكروبها يا ويروسهاي فريبي ريشه اي , كه يعني رفع اوهام ريشه اي از امر واقعي . تفكري ويروسي و زيان آور كه معنا را فاسد مي كند و همدست  نوعي حس اروتيكي آزار دادن واقعيت است .

 

ستردن هر اثر به جا مانده از توطئه ي روشنفكري در خود . ربودن " پرونده ي واقعيت " براي پاك كردن رساله هايش . اما , حقيقتا , اين خود واقعيت است كه تناقض خودش را, انكار خودش را , فقدان خودش را به واسطه ي فقدان ما از واقعيت , برمي انگيزد. به واسطه ی , حسي دروني فقداني كه تمام اين امور _ جهان , تفكر , و زبان _  را از جاهاي ديگري پديدار كرده است و مي تواند همچون جادويي محو كند . جهان در جستجوي هستي داشتن بيشتر نيست و همينگونه اصراري بر هستي اش ندارد . به عكس در جستجوي راه هاي غير مادي بيشتري براي فرار از واقعيت است . جهان از طريق انديشه آنچه را مي تواند به فقدانش منتهي شود دست می یازد .

 

قانون مطلق , قانون مطلق مبادله ي نمادين , اعاده ي آن چيزي است كه شما دريافت مي كنيد . نه كمتر , بلكه بسي بيشتر. قانون مطلق انديشه بازپس دادن جهان است همانطور كه دريافت مي كنيم اش : نامفهوم . و در صورت امكان , اعاده ي آن كمي نامفهوم تر . كمي معماگونه تر .