Mark Rothko, Untitled
[Seagram Mural],c. 1958, National Gallery of Art, Washington D.C.d
انتشار کتاب انتظار
فراموشی موریس بلانشو حادثه ای است در زنده گی ی ادبی بلانشو، به طور عام تر، در
زنده گی ادبیات. کتاب ظرف پنج سال نوشته شده، روایت، شرح و توضیح را به هم می آمیزد
و با سبک گسسته و منقطعی که دارد، در برابر شئی مورد خوانش علامت سوآل می گذارد. چه
می خوانیم؟
رابطه ی حافظه، رابطه ی
اصل و منشا با حافظه، و حافظه با گفت و گو، گفت و گو و عشق (در این
کتاب، گفت و گوی مرد و زنی را شاهدیم)، که تکه تکه از هم جدا می شوند تا در
میان ِ قطعه قطعه شدن ِ شان انتظار و اعتنا، پر رنگ شود. در مورد فرم این نوع
نوشتار، نوشتار گسسته، رد پای نیچه دیده می شود. ولی بعدها بلانشو نوشتار ِ گسسته
ای را پیش می کشد که هم زمان هم به گزین گویه های نیچه می ماند، هم چیزی بیش تر در
خود دارد. کتاب های بعدی، گام فراسو و نوشتار فاجعه، سیر ِ تکاملی ی این نوشتار
گسسته اند.
دو شخصیت ِ انتظار
فراموشی، در کتاب های ما قبل حاضر شده بوده اند، کتاب های پیشین تمام شده اند، یا
نشده اند، اما شخصیت ها مانده اند، از کتابی به کتاب ِ دیگری آمده اند، به این کتاب
آمده اند. در کتاب به وقت مقرر کلودیا، یکی از شخصیت ها می گوید:« هیچ کس این جا
نمی خواهد خودش را به قضیه ای ربط دهد.» همین مرتبط نشدن یا عدم ِ رابطه، رابطه ی
نویی را پیش می آورد، رابطه ای که در فاصله، انتظار می نشاند، و از انتظار رابطه می
سازد.
در انتظار فراموشی با
لیت موتیف «کاری کنید که بتوانم با شما صحبت کنم» که از دوم شخص جمع به دوم شخص
مفرد تبدیل می شود، و دست ِ آخر فرم ِ منفی می گیرد:«کاری کنید که نتوانم با شما
صحبت کنم».
این فضا کجاست که در آن
می توان صحبت کرد، برای صحب کردن چه باید کرد ؟ تا کجا می توان صحبت کرد؟ چه لحنی
به کلام می آید ؟ کدام لحن به زبان می آید ؟ چیست که به زبان می آید ؟
<
« چرا این طوری به من گوش می دهید؟ چرا حتا موقتی
که حرف می زنید، باز هم گوش می دهید؟ چرا حرفی از من می گیرید که باید بعدا خودم
بگویم ؟ و هیچ وقت پاسخ نمی دهید، هیچ وقت چیزی از خودتان را به گوش نمی رسانید.
اما این را بدانید، من چیزی نخواهم گفت. آن چه می گویم هیچ نیست.»
بی شک او (زن) می خواست
چیزی را که پیش تر گفته بود، (مرد) تکرار کند، تنها تکرارش کند. اما او هیچ وقت در
حرف های من حرف های خودش را باز نمی شناخت. آیا من به نوبه ی خودم تغییری در آن می
دادم ؟ آیا از او تا من چیزی تغییر می کرد ؟
با صدای آهسته برای خودش،
با صدای آهسته تر برای او. کلامی را که می بایست قبل از شنیدن تکرار کرد.، همهمه
بی جای پایی از آن چه دنبال
می کرد، هیچ جا – سرگردان، همه جا – مستقر، ضرورت ِ رها کردن.
همیشه حرف کهنه است که می
خواهد از نو این جا باشد، بی سخنی.
<
این ها داستان نیست، گرچه نتواند درباره ی این
چیزها کلمه ی واقعی را به زبان بیاورد. چیزی برایش اتفاق افتاده، نه می تواند بگوید
واقعی بوده، نه بگوید واقعی نبوده. بعدها، فکر کرد که حادثه می تواند نه درست باشد
نه غلط.
<
اتاق بی چاره، هرگز کسی در تو منزل کرده ؟ چه
سرد است این جا، چه قدر کم در تو
ساکن شده ام. آیا این جا
نمی مانم تا جا پای اقامت ام را پاک کنم ؟
از نو، از نو، قدم زنان و
همیشه در محل، سرزمینی دیگر، شهرهایی دیگر، راه هایی دیگر، همان سرزمین.
<
اغلب حس می کرد که او (زن) دارد حرف می زند، اما
هنوز (زن) حرفی نزده بود. پس منتظر می شد. با او در دایره ی چرخان ِ انتظار محبوس
شده بود.
س<
« کاری کنید که بتوانم با
شما صحبت کنم.» - « بله، اما می دانید باید چکار کنم ؟» - « متقاعدم کنید که صدایم
را می شنوید.» - « خب، شروع کن، با من حرف بزن.» - «چطور می توانم شروع به حرف زدن
کنم، اگر شما صدایم را نشنوید؟» - « نمی دانم. به نظرم می آید که صدایت را می
شنوم.» - « برای چه من را تو خطاب می کنید ؟ شما به هیچ کس تو نمی گویید.» - «
دقیقا" به همین دلیل است که روی سخن ام با توست.» - « نمی خواهم که حرف بزنید :
شنیدن، تنها شنیدن.» - « می خواهی تو را بشنوم یا کلا" بشنوم ؟» - « نه ، من را
نه، درست متوجه شده اید. شنیدن، تنها شنیدن» - « پس باشد که تو نباشی که حرف می
زنی، وقتی که حرف می زنی».
و بنابراین همیشه در یک
زبان حرف دوگانه را به گوش رساندن.
نوعی مبارزه بود که او (زن)
با او (مرد) دنبال می کرد، توضیحی ساکت که او (زن) می خواست و او (مرد) حق را (به
زن) می داد.
نباید به عقب بازگشت. <
<
«هر چه بخواهید می کنم.» اما این دیگر برایش کافی
نبود. « از شما نمی خواهم کمک ام کنید، می خواهم که این جا باشید و شما هم انتظار
بکشید.» - « باید منتظر چه باشم ؟» اما او این سوآل را درک نمی کرد. به محض این که
منتظر چیزی می شدند، اندکی کم تر منتظر می شدند.
ی<
از خودش می پرسید که آیا او
(زن) زنده نمانده تا لذت ِ تمام کردن اش را به تعویق بیاندازد
<
می خواهید خودتان را از من جدا کنید ؟ اما چطور
دست به این کار می زنید؟ کجا خواهید رفت ؟ کجاست آن جا که از من جدا نیستید؟
<
می خواهم با آن چه در شما آرام و نامحسوس است،
دوست ام بدارید.
کاری کن که بتوانم با تو صحبت کنم.
<
از حاشیه ی کلمات هنوز کمی روز می گذشت.<
س<
وقتی (مرد) از خودش می پرسید:«او (زن) از من چه
انتظاری دارد؟»، حس اش این است که او (زن) انتظاری ندارد، اما در حد ِ انتظار است.
(زن) انتظار نمی کشید، (مرد) انتظار نمی کشید. با این
همه میان شان انتظار.<
در انتظار، هر حرفی آهسته و تنها شده.
<
س<
انتظار عقیم، همیشه فقیرتر و تهی تر. انتظار ِ
تمام، همیشه غنی تر از انتظار. یکی دیگری ست.
او (زن) تمام ِ باورش را در
چیزی گذاشته بود که باورش نمی داشت.
<
«با سوآل هایم جواب می
دهید.» - «از سوآل هایتان جواب می سازم». <
س<
«شما سوی من صحبت نمی کنید، شما سوی کسی صحبت می کنید که این جا برای شنیدن تان
نیست.» - «اما شما این جایید؟» - «من این جایم.»
س<
«چرا این فکر را می کنید؟» - «فکر می کنم، همیشه این طور فکر خواهم کرد. اندیشه ای
است که نمی توانیم پایان اش دهیم.» او (مرد) از شنیدن این محکومیت به خود لرزید.
س<
«مطمئن اید
که به خاطر می آورند؟» - «نه، فراموش می کنند.» - «مطمئن اید که فراموشی راهی است
برای این که به خاطر بیاورند؟» - «نه، فراموش می کنند و چیزی در فراموشی نگه نمی
دارند.» - «مطمئن اید که آن چه در فراموشی از دست رفته، در فراموشی ی فراموشی حفظ
می شود؟» - «نه، فراموشی نسبت به فراموشی بی تفاوت است.» - «پس به شکلی شگفت انگیز،
عمیقا، و جاودانه فراموش خواهیم شد؟» - «فراموش خواهیم شد، بی شگفتی، بی عمق، بی
جاودانه گی.»
حاشیه ها
این گسسته ها برگردانی است از
L'attente l'oubli, Editions Gallimard, 1962
از کریستف بیدان (Christophe
Bident) سپاس گزارم که اجازه ی نقل و برداشت از کتاب اش
Maurice Blanchot, Partenaire invisible
را برای استفاده در مقدمه ی این متن به من داد.