www.poetrymag.info
از وسوسه های صَفنات مصری:
راست بگويم
سهراب دولت خواه
آ
از تو
صورتیِ انگشت ها بپرسم شفيره جواب می دهد: نه!
صورتیِ گوش
صورتیِ تن
صورتیِ زن
شفيره
جواب می دهد: آبیِ ناخن و سايه ی چشم مهربان ترند
در
انگشت ها صورتیِ پوست...
زندانِ من اين جا ـ شفيره شتاب می کند: زن!
به در
می زنم درد می کند دور می زنند پروانه های بارانی
برای
آوازی که می خوانم و لب از خودم نيست، نه
برای
تنی که تعبيرِ خوابِ هفت سال قحطیِ مصر است.
ب
از
چاه به چالِ گونه، راست بگويم هزار سال در راهم
در
راه بوده ام به قدرِ کافی کافر که:
پدر
را در انتظار بگويم: به گور ببر پيراهنم
خدا
را در آسمان اگر که نيست، بگو: باش، تو: منم!
بگويم
به خوابِ زليخا حريصم
حريفم
بگو بخواهد، من از نيل عاصی ترم.
پ
اين
خواهش است که تن را توانای دام می کند
آرام
می کند که تولدم را پيشگويی کنم
با
بوسه ها بر انگشت ها صورتی
لب ها
که جای خود دارند، نمی بوسم!
اين
خواهش است که هرچه بخواهی مرا خام می کند.
ت
از تو
به صورتی در انگشت ها به رسمِ شفيره سؤال می کنم: نه؟!
و فکر
می زند به سرم بپرم از اين دست ها، خالی
از تو
بپرسم: ببوسم؟ تو دست داری و خالی؟!
يا
خيالی که سرِ صبح بسرايم که پيله ی من است.
11ارديبهشت 1382ـ تهران