تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

بادراه

 

 

ازچاله برمی خیزد

مردی که درکوچکترین انگشت   انگشتری عقیق دارد

نشان می دهد دستی به دست هایی که سرم سنگ می سارند

با شهامتِ یک یاغی شکل ِ فرار می گیرم

دربادراهی بزرگ بال می برم

 وسنگ های هوایی دنبال ِ سنگسار می آیند

به انتهای باد که می رسم

چشم هایم پرت می شود

به حلقه ی آبی می آویزم

وباانگشتری عتیق

 درشبِ کوچکِ چاهی عمیق می ریزم

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.