تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

این بار دوم است

  

انگشتِ سبابه ام را چون سوالی برچفت می نشانم

در وازه را می گشایم

و در حیاتی قدیمی قدم می نهم

صدای غبار گرفته ی مردی می خواندَم

تا ایوان ِخانه می کشاندَم

و بر پله ها جای پای پیری از پوستم فرو می ریزد

دریچه را باز می کنم آرام

به آدمهای کهنه چشم می دوزم

صدای قاشق ها

سکوت چهره ها

و هیاهوی بی دهان ِمجسمه ها

 

ترسخورده باز می گردم

جای پایم اما از پله ها می رود بالا

 

تا  صدای غبار گرفته ی مردی که در هفتاد سالگی ِمن افتاد می خوانَدَم

 

این بار دوم است که می آیی...

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.