تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

خیابان

 

و حالا خوب می دانم

خیابانی که در بن بست های خود فرو رفته ست

برای جستجوی نام خود از کوچه های تو به تو رفته ست

میان ِیک دو میدان هی به آزادی رسیدوانقلابی شد

خجالت می کشید از هر دو میدانی که در آنها فرو رفته ست

کنار هر حصاری   آدمی    فکری    توقف کرد

خیابانی که از هر خانه ای با راهرو رفته ست

به این ادرس      دم ِاین بیت هم آمد    نمی دانست

اسامی کوچه ها دارند اما رنگ و رو رفته ست

تمام شهر را با هر خیابانی برای پرس و جو می گشت

یکی می گفت:

                  از چپ

         دیگری

                 از راست       نه!     از روبرو رفته ست

همان که نامش آزادی ست؟

                    خیلی عذرخواهی ازتمام عابران می کرد   کو!؟    رفته ست؟

اگر ابروی بالا در نمی گیرد    اگر ابری

تمام چشمها هستند     تنها آبرو رفته ست

 

خیابان در تمام شهر تنها بود     در می زد!

زنی از پشت در می گفت:

 

     اینجا نیست او رفته ست!

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.