تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

میز

 

 

هنوزخسته ام

پشتِ میزم نشسته ام

به تو فکر نمی کنم

صدایت نمی زنم

مثل یک سایه از آشپزخانه می آیی

صدایم نمی کنی

دستی به شانه ام می کشی وتکانم می دهی

نمی دانم که تو نیستی

صدایم نمی کنی؟

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.