تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

نگاهبان

  

دل که به دریا زدم

دلتنگی هایم در تو پهلو گرفتند

در آینه ایستادم که تنهاییم  بکوچانم

نماندم که  جای تو بمانم

زندان ِتو من نیستم

دیواری اگر بودم کلنگی بردار!

رو نمی چرخانم

چشمهایم بسته می کنم که ازتو نگه داری کنم

 

پلک هایت را ملایم بردار!

تا مرا  باد نبرد

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.